Roberto Lagarda

118 29 76
                                    

د.ا.ن سوم شخص

لویی توی حیاط مدرسه نشسته بود  با سر و ضع بهم ریخته و موهای ژولیده...
و سرشو گذاشته بود رو میز...

هری اومد جلو و نشست سر میز...
و وقتی لویی رو اون شکلی دید سرشو تکون داد و گفت:

_خب... مثل این که دیشب حسابی خوش گذشته؟!

لویی سرش رو آورد بالا و به هری نگاه کرد و تکیه داد و گفت:

_فاک مَن... قسم میخورم که دیگه با لیام بیرون نمیرم...
لعنتی تا صبح داشتم بالا می‌آوردم..
سرم هم داره از درد میترکه...

هری پوزخند زد و گفت:

_تا‌ وقتی که من بودم که حسابی داشتی از لاشی بازی های لیام لذت میبردی...

لویی چشماش رو بست  و شقیقه هاش رو با انگشتاش ماساژ داد و گفت:

_تو چرا انقدر بهت برخورد و قهر کردی رفتی؟!

_خوشم نمی اومد از سر کار گذاشتن زین اونجوری حرف می‌زد... میدونی منظورم اینه که... ما میدونیم لیام همیشه اینکارو با همه میکنه و باهاش میگیم و میخندیم.... ولی زین... اون فرقی داره.... دیگه رفیقمونه...

لویی که سرش حسابی درد میکرد توجه به حرف هری گفت:

_فاک... قرصی چیزی نداری؟؟؟ سرم داره میترکه...

هری چشماش رو چرخوند و گفت:

_الان برات میارم...

و بلند شد و رفت...

چند دقیقه بعد نایل و شان اومدن...

شان با تعجب نگاش کرد و گفت:

_هی پسر... شت...!!! سر وضعت خیلی داغونه...

لویی لبخند کنایه آمیزی زد  و دوباره صورتش رو به خاطر سر درد جمع کرد و گفت:

_آره به لطف دوست پسر جنابعالی...!!

_نایل:چه ربطی به من داره؟؟؟

_لویی :تو دوباره پارانوئیدی شدی  گفتی لیام رو تنها نزارم....
و وقتی تا صبح با لیام باشی آخرش این چیزیه که گیرت میاد..

نایل که تازه فهمید قضیه چیه خندید و گفت:

_میتونستی فقط بری کنارش بشینی مجبور نبودی باهاش همراهی کنی...

_لویی:میدونی که نمیتونم خودم رو کنترل کنم...

‌نایل خندید و لویی گفت:

_به هر حال... اون لعنتی حالش از من و تو هم بهتره...
دیشب هم با یه پسره تو کلاب آشنا شد و رفت خونه اش احتمالا به خاطر همین تا الان نیومده....

شان با تعجب نگاش کرد و با حرص گفت:

_باورم نمیشه....!!!! عجب آشغالیه...!!!!!!!

HELP Me!!!! Onde histórias criam vida. Descubra agora