.
.
.
دیگه نگه داشتن اشکاش برای زین غیر ممکن شد...
روشو از لیام گرفت و اشکای صورتش رو پاک کرد...
از خودش بدش اومد که باهاش مخالفت نکرد...
که نگفت این درست نیست لیام...
تو... میتونی بهتر بشی...
میتونی خوشحال بشی..
ولی... نمیدونست چرا زبون لعنتیش قفل کرده بود....لیام همینجوری به زین که پشتش بهش بود ذل زده بود...
هیچی نگفت....
و اجازه داد چند ثانیه تو خودش باشه....زین صورتش رو پاک کرد و نفسشو با صدای بلند داد بیرون....
نه...!!!
از این جو حالش بهم میخورد...!!
حق با لیام بود.... شاید این که هیچی راجب لیام نمیدونست بهتر بود... چون الان....
فقط همه چیز سخت تر و دردناک تر شده بود....سرشو تکون داد و چند تا نفس عمیق کشید وقتی یکم آروم شد.... بعد از چند ثانیه سکوت برای این که جو رو از این حالت وحشتناکی که ایجاد شده بود در بیاره و هم حال خودش و هم حال لیام رو توی شبی که دیگه واقعا قرار بود آخرین شبی باشه که همو میبنن از این حال داغون دربیاره...
یهویی برگشت سمت لیام و با لبخند گفت:_خب... نظرت.... چیه.... که همین امشب... بریم.... سر اون قرار؟!!
لیام با تعجب نگاش کرد و گفت:
_امشب؟؟!
زین سرش رو تکون داد و گفت:
_آره...
میتونیم بریم خونه من.... و شام بخوریم....
هر چی... باشه از این مهمونی مزخرف بهتره...!!!لیام یادش اومد که داشتن تظاهر میکردن این اون شبیه که تازه همدیگرو دیدن و توی مهمونی بث ان....
با لبخند سرش رو تکون داد و گفت :
_اوکی....
و بعد زین رفت سمت در حیاط و وارد خونه شد و لیام هم پشت سرش میومد...
وقتی رفتن توی خونه لیام با حالت تمسخر گفت:
_واو...خونه ات به طور عجیبی به خونه بث نزدیکه...!!!
زین با پوزخند چشماش رو چرخوند و گفت :
_شات د فاک آپ...
لیام هم لبخند ملیحی زد...
زین رفت سمت آشپزخونه و گفت:
_ویسکی ندارم....
شراب یا آبجو؟!_آبجو...
و زین دو تا آبجو از تو یخچال در آورد و یکیش رو داد به لیام...
و همینجوری که توی آشپزخونه وایستاده بود آبجوش رو باز کرد و یکم ازش خورد...
هر چقدر سعی میکرد نمیتونست داستان تلخی که الان لیام از زندگیش گفته بود رو از سرش بیرون کنه....و ناخداگاه وقتی سکوت میشد ذهنش میرفت به اون سمت...
لیام هم یکم از آبجوش خورد و روی صندلی پشت اپن نشست و به زین نگاه کرد و گفت:

DU LIEST GERADE
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...