Weekend Party...

153 24 97
                                        

د.ا.ن سوم شخص

امروز همون روز بود...
بهترین پارتی سال....
و احتمالا یکی از مزخرف ترین شبا برای پسرا تک تک پسرا ...

البته که خودشون هیچ ایده ای نداشتن...

هری اومده بود دم خونه نایل دنبال شان و نایل...

و از اونجایی که حسابی برای امشب هیجان زده بود دستش رو گذاشته بود روی بوق ماشین و برنمی‌داشت...

نایل بالاخره از خونه اومد بیرون و به هری از شیشه پایین ماشین نگاه کرد و گفت:

_جیزز هری..!!!!! اومدیم... اون دست لعنتی رو از رو بوق بردار...!!!

هری با هیجان و لبخند در حالی که بعد از مدت ها به خودش رسیده بود و تیپ زده بود با خوشحالی داد زد:

_..... کام ان... گایز.... وقت پارتیهههه....
(it's party time)

نایل چشماش رو چرخوند....
و شان از خونه اومد بیرون و تا هری رو دید خندید...و گفت:

_گفتم این دیونه بازی ها فقط از تو برمیاد...!!!

هری چشمک زد به شان...
و بعد اومدن و شان عقب سوار شد و نایل هم همینطور...

و درو بستن...
ولی هری حرکت نکرد و پوکر برگشت نگاشون کرد و گفت :

_سیریسلی گایز!!!! نمی‌تونید دو دقیقه کنار هم نشینید...؟؟؟
مگه من راننده تاکسی...
یکیتون زود بیاد جلو ببینم !!!

نایل چشماش رو چرخوند و پیاده شد و رفت جلو نشست...

وهری لبخند زد و حرکت کرد...

نایل با نگرانی گفت:

_هنوز از لیام خبر نداری؟!؟

هری که داشت آدامس می‌جوید و حسابی سر حال بود شونه هاش رو با بیخیالی انداخت بالا و گفت:

_نه...

_نایل:خیلی نگرانم...
شاید بهتره بیخیال مهمونی بشیم و بگردیم دنبالش...

هری با لحن شاکی گفت:

_دیونه شدی...!!!!
مطمئنم حالش خوبه.... و زودتر از ما تو ویلاست...

_شان:حق با هری...
الکی از دیشب دهن ما رو سرویس کردی..
مطمئنم حال رفیق عوضیت خوبه... احتمالا دیشب با همون فاک بوی که پیدا کرده بوده...!!!

نایل شونه هاش رو انداخت بالا و گفت:

_باورم نمیشه دارم اینو میگم.... ولی امیدوارم همینجوری که میگی باشه...!!!

هری خندید و بعد یه موزیک بلند گذاشت و همینجوری که رانندگی می‌کرد سرشو از شیشه برد بیرون و داد زد...

نایل و شان خندیدن و شان گفت:

_نگاه کن نایل... مثل این که یه نفر هنوز مهمونی شروع نشده مست کرده...

HELP Me!!!! Donde viven las historias. Descúbrelo ahora