Unknown person...

136 32 38
                                    

د.ا.ن سوم شخص

لیام پرونده و چیزای که زین نیاز داشت رو به دستش رسوند و زین قرار شد تا فردا صبح روی جعل کردنش کار بکنه...
و فردا صبح پرونده قلابی که برای شان ساختن رو تحویل لیام بده تا لیام بقیه کاراش رو انجام بده...

بعد از این که اونو به دست زین رسوند اومد توی کافه جولی و رز نشست...

ساعت 10 شب بود...
و از اونجایی که این موقع شب معمولا تایم کلاب و بار بود، کافه خیلی خلوت بود...
رز قبل این که لیام بیاد رفته بود خونه...
و جولی و بقیه کارکنان کافه داشتن کاراشون رو می‌کردن که کم کم کافه رو تعطیل کنن...
جولی متوجه لیام نبود تا وقتی که داشت اطراف رو نگاه می‌کرد که ببینه مشتری دیگه ای تو کافه نیست که یهو متوجه لیام شد که تنها سر میز همیشگیشون با پسرا نشسته و داره سیگار میکشه....

فقط یه نگاه کافی بود تا جولی بفهمه حتما یه اتفاقی افتاده و لیام حالش خوب نیست...
اولین دلیلش این بود که توی روزای آخر تعطیلات تنها اومده...
دومیش این بود که لیام کلا کافه نمیاد مگه این که با پسرا باشه و اونا مجبورش کنن...
لیام تایمش رو توی بار یا کلاب میگذرونه نه کافه ای که مشروب سرو نمیکنه....
و سومیش این بود که چند روزی بود که اونو با پسرا ندیده بود و وقتی صبح اونا اینجا بودن داشتن راجب این که نگرانشن و رفتاراش عجیب شده حرف میزدن...

برای همین دستمالش رو که داشت باهاش ظرف ها رو پاک می‌کرد گذاشت رو میز و نفسشو عمیق داد بیرون و رفت سمت لیام....

وقتی رسید دم میز لیام... لیام سرش رو آورد بالا و یه نگاه به جولی کرد و با بی حالی گفت:

_الان خاموشش میکنم...

و بعد سیگارش که نصفه کشیده بود رو توی زیر سیگاری خاموش کرد...

جولی دیگه مطمئن شد لیام حسابی حالش خرابه...!!

بدون این که چیزی بگه نشست سر میز رو به روی لیام و نگاش کرد و گفت:

_یکی هم به من بده...

لیام یکم تعجب کرد ولی هیچی نگفت و بعد از یکم مکث کوتاه یه نخ برای جولی و یه نخ برای خودش روشن کرد و یکیش رو از گوشه لبش برداشت و داد به جولی....

جولی یه پک زد و دودش رو داد بیرون و همینجوری که لیام رو نگاه می‌کرد گفت:

_روز بدی داشتی..؟!!

لیام خاکستر سیگارش رو توی فنجون قهوه اش که خالی بود تکوند و بدون این که جولی رو نگاه کنه سرش رو به نشونه آره تکون داد...

جولی همینجوری که نگاش می‌کرد گفت:

_میخوای درباره اش حرف بزنی...؟!!

لیام بلافاصله گفت:

_نه....

_جولی :پس چرا اومدی اینجا؟!!
باید الان توی باری چیزی باشی مشغول فراموش کردن مشکلاتت با الکل...
ولی اومدی اینجا...
پس یعنی میخوای حرف بزنی...

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now