د.ا.ن لیام
از بندرگاه که فاصله گرفتم و تقریبا مطمئن شدم افرادش یا بهتره بگم همون دو نفری که براش مونده بود رو دنبالم نفرستاده گوشیم رو برداشتم و به زین زنگ زدم...
و هنوز خونه لویی بودن...
راه افتادم سمت اونجا...
شاید حق با شگنر بود زندگی نرمال برای من یه شوخی مسخره است...
نمیتونم همیشه زندگی نرمال داشته باشم...
لعنتی فکر نکنم اصلا خودم هم همچین چیزی رو بخوام...
این که هر روز مثل روز قبل باشه حتما حوصله سر بره...!!
ولی میتونم از لحظه های نرمال توی زندگیم لذت ببرم...رسیدم دم خونه لویی...
ماشین رو پارک کردم درو برام باز کردم و رفتم بالا...لویی درو باز کرد سرمو به نشونه سلام تکون دادم و رفتم تو...
صدای همهمه و خنده هاشون کل خونه رو برداشته بود...هر کدومشون روی یه مبل لم داده بودن و پیتزا و آبجو هم روی میز بود...
هری نگام کرد و گفت:
_دود چه بازی رو از دست دادی!!!!خیلیییی خوب بود...
یه آبجو از رو میز برداشتم و خودم رو پرت کردم روی مبل و پاهام رو گذاشتم روی فضای کوچیکی که روی میز خالی بود و یکم از ابجوم خوردم و به هری نگاه کردم و گفتم:
_کی برد؟؟؟
لویی با هیجان گفت:
_معلومه که رئال...!!!
و بعد لویی و هری با هیجان شروع کرن به صحبت کردن از گل ها و موقعیت های بازی، که نایل با لبخند وسط صحبت هاشون گفت:
_گایز...!! دو دقیقه از بازی بکشید بیرون.. ببینیم لیام چیکار کرد...؟!
و بعد جوری که انگار سوالی ازم پرسیده بود و منتظر جواب بود بهم ذل زد...
با تعجب به نایل و بقیه اشون نگاه کردم و گفتم:
_چی رو چیکار کردم؟!!
_نایل :دادگاه جیمز دیگه!!!!. کی هست؟!
چیکار باید بکنی...؟!یهو به خودم اومدم و دروغم یادم اومد...
از اونجایی که من هیچ وقت عادت به حرف زدن راجب تمام جزئیات چیزای که برام آزاردهنده است نداشتم براشون مشکوک نبود که الان چیز زیادی نگم برای همین سرمو با بیخیالی تکون دادم و یه دونه سیب از رو میز برداشتم و همینجوری که گازش زدم گفتم:
_هیچی... هیلی یه سری سوالا پرسید منم جواب دادم...قرار شد همونا رو هم توی دادگاه تکرار کنم... همین...!!
و بعد برای این که سوالات با جزئیات بیشتر ازم نکنن سریع گفتم:
_هیچی غذا نمونده...؟؟
دارم از گشنگی میمیرم...زین که تا اون موقع ساکت بود گفت:
_اونجا غذا نخوردی؟!!
برگشتم نگاش کردم و از لحن سوال کردنش و چهره اش که جدی بود فهمیدیم یه چیزی شده...!!!و حرفص منظور دار بود

ESTÁS LEYENDO
HELP Me!!!!
FanficWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...