payne...

163 20 55
                                        

د.ا.ن سوم شخص

لیام چشماش رو باز کرد... همه جا تار بود... چند بار پلک زد تا دیدش درست بشه...

توی یه خونه تقریبا خالی... بود...
شب شده بود و نور خونه هم به شدت کم بود...

سرش رو تکون داد و بعد متوجه شد به یه صندلی بسته شده...

کسی رو نمی‌دید... تا این که صدای قدم های یه نفر رو شنید که از پشت سرش داشت میومد و گفت:

_بالاخره به هوش اومدی...

و بعد اون مرده به دو نفر اشاره کرد...
و اون دو نفر که گوشه اتاق وایستاده بودن... اومدن سمت لیام و یکیشون محکم با مشت زد تو صورت لیام...
و بعد یکی دیگه...
و یکی دیگه.....
دماغ دهان لیام خونی شده بود...
اونا همینجوری به نوبت نفری یه مشت به لیام میزدن...

تا این که اون مرده که رئیسشون بود گفت:

_فعلا بسه...

و اون دو نفر که مثل رباط بودن و هرچی مرده میگفت گوش می‌دادن  رفتن عقب و رو به روی لیام یه گوشه وایستادن...

لیام که صورتش ازمشت های که زده بودن بهش بی حس و خونی شده بود تکونش داد و چشماش رو از رو درد فشار داد و بعد باز کرد..
و خون توی دهنش رو تف کرد کنارش و با لحنی که انگار نه انگار الان کلی مشت تو صورتش خورده گفت:

_واو.... منتظر بودید به... هوش بیام... تا این کارو بکنید؟!؟ نه... این که... شکایتی داشته باشم...
ولی خوب میشد اگه میدونستم شما کی هستید؟! و چه مشکلی با من دارید...

اون مرده از کنار لیام رد شد..
لیام سعی کرد نگاش کنه ولی پشتش به سمت لیام بود...

رفت همینجوری جلو و چند قدم از لیام فاصله گرفت...
بدون این که چیزی بگه یکی از اون بادیگارد ها یه صندلی آورد و گذاشت و اون برگشت و روش نشست...

و وقتی چهره اش رو لیام دید شناخت و تازه تقریبا فهمید جریان چیه....

لیام به چهره مرده نگاه کرد...
با همون لحنی که انگار هیچی براش مهم نیست گفت:

_اوه... هی.... تویی...
ببخشید که نشناختم...آخه من دشمن زیاد دارم... پس وقتی یکی از در خونم میدزدتم و شروع میکنه به کتک زدنم... تشخیص این که کدومشونه برام سخته...

مرده که حسابی جدی بود...
و یه کت شلوار مشکی پوشیده بود و مشخص بود که حسابی قدرتمنده گفت:

_دشمن!!!!جالبه....چون ما تو رو... دوست خودمون حساب میکردیم....نه دشمن...

لیام که همینجوری از دماغ و دهنش داشت خون میرفت و تازه داشت درد فک و صورتش رو حس می‌کرد یکم چهره اش رو جمع کرد و گفت:

_همیشه با دوستاتون اینجوری برخورد میکنید؟!؟

_فقط وقتی که.... خیانت میکنن...

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now