د.ا.ن سوم شخص
لیام روی مبل توی پذیرای توی خونه زین نشسته بود و به صفحه تلویزیون که دوربین های امنیتی دور خونه زین رو نشون میداد با دقت نگاه میکرد تا مطمئن بشه کسی تعقیبش نکرده...
زین که رفته بود از تو آشپزخونه نوشیدنی بیاره اومد و یه بطری آبجو داد به لیام و از بطری خودش یکم خورد و نشست رو مبل و در حالی که هم به خاطر اتفاق صبح نگران لیام بود و هم برای رفتار دیشبش ازش عصبی بود با لحن سردی گفت:
_خب... میخوای بگی چی شد... که نظرت رو عوض کردی...؟!
لیام برگشت به زین نگاه کرد و زین گفت:
_در مورد اومدن اینجا...!؟!
لیام یکم از آبجوش خورد و با لحن سرد که نشون میداد انگار میخواد به لجبازی کردنش با زین ادامه بده گفت:
_نظرم رو عوض نکردم...!
زین که بیشتر حرصش گرفته بود گفت:
_پس برای چی اومدی اینجا...؟!
لیام یه نگاه بهش کرد و بعد آبجوش رو گذاشت رو میز و همینجوری که داشت از توی پاکت سیگارش یه سیگار در می آورد تا روشن کنه گفت:
_افراد کانستر تعقیبم میکردن...
تونستم گمشون کنم و مطمئنم وقتی نتونستن بفهمن کجا رفتم دوباره برگشتن دم خونه جولی و رز و فکر میکنن اونجام...
فعلا ترجیح میدم همینجوری فک کنن...چون فردا صبح باید برم جای که نمیخوام کانستر بفهمه...و یه ثانیه مکث کرد و دود سیگار رو داد بیرون ولی قبل این که زین چیزی بگه نگاش کرد و با خونسردی گفت :
_پس نگران نباش... فقط همین امشبه...!
زین رو عصبی میکرد که تنها دلیل اومدن لیام به اینجا اینه که میخواسته افراد کانستر رو بپیچونه ولی بیشتر از عصبانیت نگران بود برای همین با کنجکاوی گفت:
_کجا میخوای بری...؟!
لیام که غد تر از این حرفا بود همینجوری که دود سیگارش رو میداد بیرون نیم نگاهی به زین کرد و ابروش داد بالا و گفت:
_باید به تو توضیح بدم...؟!
زین با کلافگی چشماش رو چرخوند و ابجوش رو گذاشت رو میز و گفت:
_اوکی لیام فهمیدم...
از دستم عصبانی...!!
اما اگه توی خطری باید بهم بگی...!!لیام که قرار نبود بیخیال این قضیه بشه پوزخند عصبی زد و سیگارش رو خاموش کرد و با حالت تمسخر گفت:
_آره حتما باید بهت بگم...
از اونجایی که خیلی آدم قابل اعتمادی هستی...!زین که از این رفتار لیام حرصش گرفته بود نفسش که حسابی داغ شده بود رو از بینیش با عصبانیت داد بیرون و چشماش رو یه ثانیه بست و سعی کرد آروم باشه...
و با این که از دست لیام عصبی بود ولی از اونجایی که اولیوتش این بود که مطمئن بشه اتفاق بدی براش نمیفته عصبانیتش رو کنترل کرد و چشماش رو باز کرد و به لیام که به اون نگاه نمیکرد نگاه کرد و گفت :

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...