د.ا.ن سوم شخص:
کانستر دستش رو آورد بالا و بشکن زد و بدون این که نگاهش رو از لیام برگردونه به یکی از آدماش اشاره کرد...
و اون یه دستگاه آتیش را رو آورد و داد بهش...!!
مستقیم توی چشمای لیام نگاه میکرد...
و ازش چشم برنمیداشت...
انگار منتظر بود تا استرس و ترس... و درد رو توی صورت لیام ببینه...!!
و نمیخواست حتی یه ثانیه اش هم از دست بده....!!ولی لیام با این که میدونست چی در انتظارشه چهره اش کاملا بی حس بود...!!!
آتیش زا رو روشن کرد و چاقوش رو گرفت جلوش و داشت داغش میکرد و همینجوری که اینکارو درست توی فاصله چند سانتی متری از لیام میکرد تا ببینه و با روانش بازی کنه...
گفت:_یه بار دیگه میپرسم...!!
چرا... نکشتیشون...؟؟؟؟لیام همینجوری که روی صندلی بسته شده بود با اعتماد به نفس و لبخند نگاش کرد و گفت:
_چون... دوست داشتم... قیافه ات رو... وقتی... نقشه هات خراب میشه... ببینم...!!! به همین سادگی...!!
بلافاصله بعد از تموم شدن جمله لیام روی با پوزخند عصبی زد و دست کشید روی صورتش و توی یه ثانیه یهویی با حرص چاقوی داغی که ازش حرارت بلند میشد رو چسبوند روی پوست دست لیام...!!!
پاهاش و دستاش منقبض شدن...!!
لباش رو محکم از درد و سوزش روی هم فشار داد و چشمام رو بست... و دستاش رو مشت کرد...
نمیخواست به همین زودی فریاد بزنه...
هر چند که... این درد کمی نبود...!!!
ولی از لای لبای که به محکمترین حالت ممکن روی هم قفلش کرده بود صدای ناله اش از سوزش بیرون میومد...!!!
ناخداگاه میخواست دستش رو بکشه عقب ولی انقدر سفت به صندلی بسته شده بود که حتی نمیتونست کوچکترین تکونی بخوره و دستش رو از اون چاقو لعنتی فاصله بده....!!!خیلی زود حرارت همه وجودش رو از درد به لرزه انداخت...!!!
نمیخواست داد بزنه...!!!
نه انقدر زود...!!
محکم چشماش رو روی هم فشار میداد...!!
و سرش رو به پایین خم کرده بود...!!!
نفسشو ناخداگاه از درد حبس کرده بود...!!
ولی این باعث نمیشد ذوب شدن پوست دستش رو کمتر حس کنه...!!!خون آروم از روی دستش به پایین مچکید...!!!
چاقو رو از رو پوستش جدا کرد...
و همون قسمتی از تتو هاش که زیر حرارت چاقو بود کاملا سوخته بود... و فقط زیرش گوشت سرخ شده و خونی دستش رو باقی گذاشته بود...!!!وقتی چاقو رو از دستش جدا کرد...!!!
کشیده شدن پوستش و کنده شدنش ازروی دستش رو با تموم وجودش حس کرد...!!!انقدر سوزشش زیاد بود که سرش ناخداگاه ول شده بود به سمت پایین و فقط با محکم بستن چشماش و فشار دادن دندوناش روی هم دیگه سعی میکرد...
سوزشی که همه وجودش رو گرفته بود رو تحمل کنه...!!

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...