Times go by so slowly...!

100 27 26
                                    

د.ا.ن نایل

یه هفته گذشته بود...!!
وضعیت لیام تغییری نکرده بود...!!
همینجوری که روزا می‌گذشت...
هر کدوممون به صورت شیفتی بیمارستان میموندیم...
و برای عوض کردن لباس و استراحت کردن... میرفتیم خونه...
و برمیگشتیم...!!
به جز زین...!!!
زین تمام مدت توی بیمارستان بود...!!
و فقط با اصرار ما حاضر میشد هر چند روز یه بار در حد چند ساعت بره خونه و استراحت کنه....!!
میتونستم تصور کنم که چه عذابی الان میکشه...!!

ولی...
عجیبه که چطوری آدم به هر شرایطی انقدر سریع عادت میکنه...!!

فقط یه هفته گذشته بود...
هر چند که به نظر چند ماه میومد انقدر که طولانی و عذاب آور بود...
بدترین چیز توی دنیا انتظار کشیدنه...!!!
این که ندونی چی قرار بشه...
بین زمین وهوا بودن...
هیچ کاری از دستت بر نیاد...
و فقط بتونی بشینی و منتظر باشی ببینی بدترین اتفاق میفته یا نه...!!
این شرایط مثل این میمونه که هر ثانیه بمیری...!!

اما...
هر چقدر سخت...
هر چقدر عذاب آور...
بهش عادت کرده بودیم....!!
به این روتینی که هر روز توی سالن انتظار بیمارستان منتظر بشینیم...!!
حتی نمیزاشتن ببینیمش...!!
و این از همه بدتر بود...
چون... نمیتونستم حتی تصور کنم چه شرایطی رو داره که حتی اجازه دیدنش رو بهمون نمیدن...!!!

با مرور این افکار عذاب آور...آماده شدم و رفتم قهوه و دونات گرفتم تا برم بیمارستان پیش زین....!!
لویی دیشب پیش زین مونده بود...!!
با این که بیمارستان اجازه موندن یه نفر رو بیشتر نمی‌داد... ولی هر شب یکی ازما پیش زین میموند...!!

زین روی صندلی همیشگی توی سالن بیمارستان  نشسته بود...!!!

وقتی رسیدم بهش سرشو آورد بالا و نگام کرد و سرشو تکون داد...
قهوه رو دادم دستش و نشستم کنارش...
نگاش کردم و گفتم:

_لویی کجاست...؟!!

یکم از قهوه اش خورد و لیوان کاغذی رو از جلوی دهنش آورد پایین و گفت:

‌_نیم ساعت پیش رفت...
گفت... یه کار مهم داره...!

سرمو تکون دادم و هیچی نگفتم...
دیگه حتی ازش نمیپرسیدم که تغییری توی وضعیت لیام ایجاد شده یا نه...!!
انگار که دیگه به این که وضعیتش تغییری نکرده باشه عادت کرده بودم...!
زین همینجوری که داشت قهوه اش رو می‌خورد یهو به جلوی در بیمارستان نگاه کرد...
و اخم غلیظی اومد رو صورتش و با نفرت گفت:

_ عوضی... از دیشب اینجاست...!!!

برگشتم به جایی که نگاه میکردم نگاه کردم... و جیمز رو جلوی در بیمارستان دیدم که داشت با تلفن حرف می‌زد...

و زین همینجوری که با نفرت نگاش می‌کرد گفت:

‌_حس خوبی به بودنش اینجا ندارم... !!
ه... همش... فک...فکر...میکنم...که میخواد... بلایی سر... لیام بیاره...

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now