د.ا.ن لیام
با فاصله توی ماشین داشتم چک میکردم ببینم افراد شگنر حواسشون به شان هست یا نه...
و وقتی دم خونه شان دیدمشون و خیالم راحت شد از اونجا رفتم....
داشتم میرفتم سمت خونه...
حتی یه ثانیه هم توی این مدت بدون این که به زین فکر کنم نگذشته بود...
تمام چیزای که میخواستم برای باباش بفرستم رو آماده کرده بودم و پیدا کردن ایمیل باباش هم کار خیلی سختی نبود...
اما هر چقدر سعی میکردم نمیتونستن اینکارو بکنم....
همه رو آماده میکردم ولی نمیتونستن دکمه ارسال لعنتی رو بزنم....!!
اینکار خیلی بیشتر از فقط زدن یه دکمه بود...زدن اون دکمه مساوی بود با نابود کردن زندگی زین...
زندگی که مشخص بود با کلی تلاش و دروغ فقط برای داشتن یکم آزادی بیشتر توی این یه سال برای خودش ساخته بود....!!
و من فقط میخواستم با زدن یه دکمه خرابش کنم...
مطمئن بودم بابای حرومزاده اش حسابی عصبی میشه و کمترین کاری که میکنه اینا که مجبورش میکنه توی اولین فرصت بره آمریکا و خدا میدونه دیگه اونجا چه بلا های سرش میخواد بیاره....و جدا از اون....
زدن اون دکمه...
یعنی قبول کردن این که زین رو برای همیشه از دست بدم...
و حتی دیگه نتونم ببینمش...!!
و میدونم این چیزیه که میخوام...
چون از این حس که عاشق یکی شدم متنفرم...
و میخوام هر چی سریع تر این حس مزخرف تموم بشه....
ولی الان امادگیش رو ندارم که دیگه زین رو نبینم...
حتی همین چند روز هم که ندیدمش باعث شده همش عصبی باشم....همه این چیزا باعث میشد نتونم یه دکمه ساده رو بزنم....
و فرصتم داشت تموم میشد...
روی حتی زنگ نزد ازم بپرسه که کار رو تموم کردم یا نه....
که خب فقط یه معنی میتونه بده...
این که میدونسته نمیتونم این کارو بکنم....
و منتظره برگرده تا هم من هم اون دوتا رو خودش بکشه...!!!لعنتی...
توی یه باتلاقی گیر کرده بودم که هر چی برای نجات خودم تلاش میکردم فقط باعث میشد بیشتر توش فرو برم...!!!به یه نوشیدنی نیاز داشتم....
میخواستم برم بار... ولی از جای که بودم تا بار فاصله زیادی داشت...
و چون به خونه سوفی نزدیک بود...
تصمیم گرفتم برم اونجا و یه چیز قوی تر از نوشیدنی ازش بگیرم....چند دقیقه بعد دم خونه سوفی ماشین رو پارک کردم و به امید این که خونه باشه از ماشین پیاده شدم و زنگ درو زدم....
چندثانیه بعد درو باز کرد و قبل این که چیزی بگه خودم رو دعوت کردم داخل و اون درو پشت سرم بست و من نگاش کردم و گفتم :
_یه چیز قوی میخوام....!!!
سوفی با تعجب نگام کرد و گفت :
_وات؟! باز چی شده؟!

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...