د.ا.ن سوم شخص
زین توی اتاقش بود و داشت با سیستمش کار میکرد...
و شان هم توی پذیرایی نشسته بود و داشت با گوشیش کار میکرد...
که زنگ آیفون رو زدن..
شان فکر کردن نایل و پسران... برای همین بلند شد و رفت سمت آیفون و وقتی لیام رو تنها با اون چهره عصبیش دید... ناخداگاه اخماش رفت تو هم و یکم تعجب کرد...لیام پشت سر هم زنگ میزد...
و زین از تو اتاق داد زد:_شااااان.... ببین کیه...!!!!
شان هم برای این که از اون فاصله زین صداش رو بشنوه بلند گفت:
_لیامه...!!!
زین تعجب کرد و هدفونش رو از دور گردنش برداشت و از اتاق اومد بیرون و با فاصله به شان که دم آیفون وایستاده بود نگاه کرد و با یکم مکث گفت:
_خب بردار ببین چیکار داره...!!
شان آیفون رو برداشت و با لحن خشک و یکم عصبی که همیشه با لیام حرف میزنه گفت:
_بله...؟؟!
لیام با لحن عصبی گفت:
_درو باز کن...!!!!!
شان یکم مکث کرد و بعد درو زد...
زین با تعجب به شان نگاه کرد و گفت:
_تنهاست؟؟
شان سرش رو به نشونه آره تکون داد...
چند ثانیه بعد لیام در خونه رو باز کرد و اومد داخل....
اومد نزدیک زین و شان....
شان وقتی صورت زخمی و کبود لیام رو دید یکم تعجب کرد ولی باعث نشد اخمش کمرنگ بشه....
ولی زین علاوه بر تعجب چهره اش نگران شده بود...
و با خودش فکر کرد که باز چه بلایی سر خودش آورده!!؟ولی نمیخواست این اولین سوالی باشه که ازش میپرسه... چون اگه اینو میپرسید کاملا اینو فریاد میزد که چقدر بهش اهمیت میده...برای همین سعی کرد صورتش رو جدی بگیره و گفت:
_چی میخوای؟؟
لیام با اخم خیلی خیلیی غلیظی که حتی زین و شان هم نگران میکرد که چرا انقدر عصبی... به زین ذل زده بود ولی خطاب به شان گفت:
_میخوام باهاش تنها حرف بزنم...
شان با حرص نگاش کرد و یه نگاه کوتاه به زین کرد و چشماش رو با حرص از این که زین هیچی نمیگفت و همین الان این عوضی که انقدر بهش صدمه میزد رو از خونه اش پرت نمیکرد بیرون چرخوند و رفت سمت اتاقش...!!!
زین همونجا وسط خونه وایستاده بود و لیام هم با چند قدم فاصله ازش رو به روش وایستاده بود و با ابروهای گره خورده از اخم... با حرص به زین نگاه کرد و دستاش رو مشت کرده بود...
زین نمیفهمید جریان چیه ولی میتونست عصبانیت و خشمی که از لیام داشت منتشر میشد رو حس کنه...
و با این که نگرانش میکرد و بهش استرس میداد ولی سعی کرد محکم بودن خودش رو حفظ کنه و با لحن جدی گفت:

VOUS LISEZ
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...