د.ا.ن نایل
داشتم آماده میشدم...
امشب تولد جسیکا یکی از دخترای مدرسه بود...
من که علاقه ای به این پارتی ها ندارم ولی لیام ولویی و هری اصرار کردن که برم...
شان از وقتی که نظرم رو راجب اشلی گفتم خیلی کم باهام حرف میزنه...
و ازم فاصله میگیره...
و زین همچنان داره روی چیزای که بهش گفتیم کار میکنه... و نمیدونم که چرا انقدر طول کشید...
شاید آنقدر شان ازم عصبی بوده که به زین گفته نمیخواد دیگه نمیخواد ما توی این ماجرا باشیم...
اصلا هر چی...
من دارم توی مسئله ای که به من هیچ ربطی نداره بهش کمک میکنم...
و تازه نگران هم هستم که یه وقت نزاره بهش کمک کنم؟!!؟
اون به من نیاز نه من به اون...
نباید آنقدر درگیر این باشم که بقیه از دستم ناراحت نشن... من فقط چیزی که با منطق جور در میومد رو بهش گفته بودم...
لیام زنگ زد رو گوشیم و گفت پایین منتظر...
وسایلم رو برداشتم و رفتم پایین سوار شدم...
هری عقب نشسته بود ولی خبری از لویی نبود از اونجایی که اول میرفتن دنبال لویی همیشه بعد از سلام پرسیدم:
_لویی کجاست؟؟
لیام حرکت کرد و هینجوری که رانندگی میکرد گفت:
_گفت خودش میاد... با مایک...
_نایل:مایک؟!
_لیام:آره... دوست پسر جدیدش... بالاخره تصمیم گرفت به ما نشونش بده...
برگشتم تا صورت هری رو ببینم...
داشت از پنجره بیرون رو نگاه میکرد وخیلی تابلو تظاهر میکرد که اصلا این مکالمه براش اهمیت نداره...
_لیام:یه ساعت هم پشت تلفن سفارش کرد که درست رفتار کنیم...منم بهش گفتم ما همیشه درست رفتار میکنیم...
_نایل:اون چی گفت؟!
_لیام:اسم تمام دوست پسرهاش که ما باعث شدیم رابطه اش بهم بخوره رو گفت...
پوزخند زدم و گفتم :
_تو چی گفتی؟!
_قطع کردم... چیزی نداشتم بگم... حق با اون بود...
همش ما مقصر بودیم...
خندیدم و گفت:
_ما نه... تو....
لیام مکث کرد و گفت:
_حالا هر چی... تقصیر من چیه که سلیقه ی بدی توی پسر داره...
همشون رو اعصاب بودن...و از اونجایی که دوست پسر هرکدومتون یه بخشی از گروه میشه... من باید تائیدش کنم...
_نایل:درسته....
پس یادم باشه اگه خواستم با یکی قرار بزارم اول رضایت نامه از تو بگیرم...
_لیام:خیالت راحت همین الان هم رضایت منو درباره شان داری... پسر رو اعصابی هستی ولی خب... میتونم باهاش کنار بیام...
خندیدم و هیچی نگفتم...
رسیدیم خونه جسیکا من و هری پیاده شدیم... لیام ماشین رو پارک کرد و پیاده شد و از پشت اومد وسط من و هری و زد رو شونه هامون و با هیجان گفت:
KAMU SEDANG MEMBACA
HELP Me!!!!
Fiksi PenggemarWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...
