The Last Step

106 28 48
                                    

د.ا.ن زین

بعد از این که مامان اینا رو رسوندم فرودگاه یکم خیالم راحت شد...
الان دیگه میتونم راحت به قضیه این که دارم سر زندگی خودم و بهترین دوستم شرط بندی میکنم بدون استرس این که اونا چیزی بفهمن برسم...
فاک...
باورم نمیشه همین الان به همچین چیزی فکر کردم...!!!
باورم نمیشه توی همچین موقعیتی قرار گرفتم...
نه...!!! نباید بهش فکر کنم...
این خیلی دیوانگی که مرگ و  زندگیم به یه نقشه احمقانه وصل شده...
که به احتمال زیاد جواب نمیده...
و تازه اگه هم جواب بده...!!!
یعنی دارم زندگی شان رو بهم میزنم...
وای خدا...!!!
اصلا حس خوبی نسبت به دروغ گفتن بهش ندارم...
ولی میدونم که نباید راستش رو بهش بگم...

لعنتی... حتما لیام هم همچین حسی رو داشته برای همین هیچی نگفته...
فاک....انقدر دنبال یه دلیل نباش که اون رو توجیح کنی...
نه احمق...!!. موضوع اون نیست....
تو میخوای خودت رو توجیح کنی..
که با وجود این که میدونی چه آدمیه ولی هنوز حس میکنی دوستش داری...!!!

از زندگیم متنفرم...!!!
فکر میکردم وقتی دیگه پیش بابام زندگی نمیکنم همه چی قراره آسون تر بشه ولی فقط سخت تر شد...
لعنت بهت لیام...
چرا باید همه چی رو آنقدر پیچیده میکردی...!!

نشستم تو ماشین و خودم رو قانع کردم که دیگه به این دیوانگی که مثلا بهترین سال های زندگیمه فکر نکنم...
و فقط سعی کنم خودم رو جمع و جور کنم و درستش کنم...

توی مسیر چند بار به لیام و سوفی زنگ زدم ولی هیچ کدوم جواب ندادن...
میخواستم برم دم خونه لیام...
ولی تصمیم گرفتم اول برم خونه سوفی...
و با اون برم... چون نمیخواستم با لیام تنها باشم...!!

من تصمیمم رو گرفته بودم....ادمی مثل لیام الان آخرین چیزیه که توی زندگیم نیاز دارم...
هر چند که این تصمیم دقیقا برخلاف چیزی که قلبم میخواد...
ولی... تا اینجا هر تصمیمی که با قلبم گرفتم منو به این باتلاقی که توش گیر کردم رسونده...
پس خیلی نمیتونم بهش اعتماد کنم...
برای همین این بار این تصمیم رو بدون در نظر گرفتن هیچ احساسی گرفتم..
فقط با منطقِ مطلق... که بهم میگه لیام سمی ترین آدم ممکن برای من و زندگیمه...!!

رسیدم دم خونه سوفی...
ماشین لیام جلوی در خونه اش پارک بود...
پس لیام اینجاست...
خب خوبه...!!
دیگه مجبور نیستم باهاش تنها باشم...

پیاده شدم و زنگ درو زدم...
چند ثانیه وایستادم ولی کسی درو باز نکرد...
دوباره زنگ زدم...
و...
دوباره...!!
ولی هیچی...
سعی کردم از پشت پنجره داخل رو نگاه کنم...
ولی پرده ها کشیده شده بود و هیچی ندیدم...!!

ناخداگاه حسی بدی همه وجودم رو گرفت...
دلشوره داشتم...
نکنه اتفاقی براشون افتاده؟؟؟؟

این استرس یهو باعث شد تا با مشت پشت سر هم به در بکوبم....
و وقتی دیگه کاملا نزدیک بود که دچار پنیک بشم...
در باز شد...!!!

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now