Everybody changed...!

140 33 25
                                    

د.ا.ن سوم شخص

لیام به هوش اومده بود...
هر چند که وضعیتش با قبل فرق چندانی نداشت...!!
بیشتر از چند دقیقه در روز نمیتونست چشماش رو باز نگه داره...!!
و مدام به خاطر انجام آزمایشا یا دارو های که بهش میدادن بی هوش میشد...!
وحالش اصلا تعریفی نداشت...!
با اونقدر آسیبی که دیده بود به هوش اومدنش تازه اولین مرحله توی روند درمانش بود...!!
احتمال خونریزی مجدد برای ریه هاش وجود داشت...!
و هنوز دکترا نمیتونستن جواب قطعی برای وضعیت قلبش بدن...!!

برای همین پسرا  از یه هفته پیش که دیده بودنش دیگه اجازه ملاقات نداشتن...!
حرف زدن به ریه هاش فشار می‌آورد... و دکتر ترجیح میداد که فعلا ممنوع الملاقات نگه اش داره....!

هر چند که دیدنش و حرف زدن باهاش همشون رو از توی اون کابوسی که داشتن توش زندگی میکردن بیرون کشیده بود...
ولی همچنان نگرانیشون سرجاش بود...!!

نایل زین رو متقاعد کرده بود که توی این مدت 24 ساعته توی بیمارستان نشینه...!

و خب دکترا هم بهش اطمینان دادن که لیام خطر رو رد کرده و برای گذروندن روند درمان بودن یا نبودن زین اونجا تاثیری نداره چون به هر حال نمیتونه کنار لیام باشه...!

ولی بازم زین به جای این که این چند روز استراحت کنه بیشتر تمرکزش رو وقت های که توی بیمارستان نبود گذاشته بود روی این که با سوفی دنبال راهی برای فهمیدن این که کی لیام رو نجات داده بگردن...!!
و این که چطوری میتونن جلوی کانستر رو بگیرن که دوباره سراغ لیام نیاد..!!

نایل و هری و لویی هم تصمیم گرفتن بعد از تقریبا دو هفته برن مدرسه...

توی حیاط مدرسه نشسته بودن سر جای همیشگیشون... و هر سه تاشون سکوت کرده بودن که هری گفت:

_شت...حس عجیبی داره که بدون لیام اینجا نشستیم....

بلافاصله لویی حرفشو تائید کرد و گفت :

_آره...!! واقعا دلم براش تنگ شده...!!
حق با اون بود... وقتی بود خیلی خوش میگذروندیم...!!

نایل لبخند کوچیکی زد و گفت:

_اون خیلی زود برمیگرده...!
دکترش گفت وضعیتش از چیزی که فکر میکردن خیلی بهتره... و هر روز داره بهتر میشه...

هری با لب و لوچه آویزون گفت:

_مدرسه خیلی افسرده کننده شده...!!
بدون لیام... هیچی نداریم که راجبش حرف بزنیم :'(...
وقتی بود حداقل هر روز میومد راجب پسری که شب قبل باهاش خوابیده بود حرف می‌زد... و ما بهش می‌گفتیم که چقدر عوضی... و سرمون گرم میشد...!!

نایل با لبخند به هری نگاه کرد و چشماش رو چرخوند و لویی شونه هاش رو انداخت بالا و گفت:

_خب... اگه مشکلت فقط کمبود یه فاک بوی توی گروه ..
تا وقتی لیام برگرده من میتونم جاش رو بگیرم...😎

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now