د.ا.ن لیام
چشمام رو که باز کردم دوباره همونجا روی صندلی کنار اتاق دیدمش...
که همینجوری نشسته چشماش رو بسته و خوابش برده...ناخداگاه با دیدنش لبخند زدم...!!
حتی خودم هم میدونستم چقدر باهاش تند رفتار کردم...
ولی اون بازم اونجا بود...!!لعنتی نمیدونم چه مرگم بود...که داشتم با کسی که با وجود این که در حقش چیزی جز یه عوضی نبودم کنارم مونده اینجوری رفتار میکردم...!!
با همه وجودم عشق و نیازی که بهش داشتم رو حس میکردم...!!
اما بازم مثل احمقا یه کاری میکردم که ازم دور بشه...!
دست خودم نبود نگه داشتن آدما رو بلد نبودم...
اما تا دلت بخواد میدونستم چیکار کنم که از خودم دورشون کنم... و داشتم اینکارو با زین میکردم...
و نمیدونم چقدر دیگه زین میتونست مقاومت کنه و با وجود رفتارم همچنان کنارم بمونه...!!
ولی میدونستم اگه بهش ادامه بدم مطمئنا خیلی طول نمیکشه...!
نمیخواستم ازم دور بشه...
زندگیم کاملا بهش بستگی داشت...
وقتی از این صد در صد مطمئن شدم که وقتی توی اون خونه بودم... و جریان برق بدنم رو میلرزوند... تنها کسی که میتونستم بهش فکر کنم زین بود...!!با این که اون لحظه انقدر درد داشتم و برای مردن التماس میکردم... اما اگه بهم میگفتن میتونی یه دقیقه صداش رو بشنوی اما به جاش باید چند ساعت دیگه هم درد بکشی... حاضر بودم قبول کنم...!!
تا این حد بهش نیاز داشتم...فاک...!!
نمیدونم دارم چه غلطی میکنم...!!
فقط کاش میتونستم وقتی دارم باهاش حرف میزنم خود همیشگی لعنتیم که همه چی رو خراب میکنه نباشم...!!همینجوری که به صورتش ذل زده بودم آروم چند بار تکون خورد و پلک زد و وقتی ناخداگاه همینجوری که توی خواب و بیداری چند بار چشماش رو باز کرد چشمش بهم خورد و فهمید بیدارم...
بلند شد صاف نشست و به بدنش کش داد و دست کشید روی صورتش تا خواب از سرش بپره...نگاش کردم و لبخندم بی اختیار پر رنگ تر شد و گفتم:
_فکر میکردم رفته باشی...!
با چشمای نیمه بازی که هنوز خواب توش بود همینجوری که سرش رو به مبل تکیه داده بود نگام کرد و با صدای آروم و گرفته گفت:
_بهت... گفتم که جایی نمیرم...!!
لبخندم پر رنگ تر شد...!
و گفتم:
_فکر کردم از دستم عصبی...! ؟
زین دست کشید روی صورتش و بلند شد صاف نشست و نگام کرد و از چهره اش مشخص بود که هنوز ناراحته و گفت:
_هستم...!!
اما... این که تو... مثل یه عوضی رفتار کنی..
چیز جدیدی برام نیست...!!!خندیدم...و نگاش کردم...
چیکار داری با قلبم میکنی لعنتی...!!!

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...