د.ا.ن زین
بیرون ویلا وایستاده بودم...
و در حالی که منتظر دنیل بودم داشتم سیگار میکشیدم...حتی یه ساعت لعنتی هم از اومدن به اینجا نگذشته بود که مثل سگ پشیمون شده بودم...
نمیفهمم چرا دارم آنقدر حرص میخورم...
چرا انقدر عصبی و آسیب دیدم...!!!
مگه قرار نشد اون عوضی رو بزارم کنار و بیخیالش بشم...!!
مگه خیر سرم نگفتم ازش متنفرم و بهش حسی ندارم...!!
حقته هر چی سرت میاد احمق...
وقتی خودت آنقدر بیشعوری که عاشق همچین آدم عوضی میشی...
حقته هر لحظه دلت بشکنه...
حقته...
او فاک... نه... نگو عاشقشی...
به خودت تلقین نکن...
عاشقش نیستی...
نیستی...
نيستی....!!!!!داشتم هی اینو تو ذهنم تکرار میکردم... که یهو یکی از پشت سر شونه ام...
برگشتم و با دیدن دنیل لبخند زدم و دنیل سرتا پام رو نگاه کرد و از چهره اش و چشماش که برق میزد فهمیدم که داره تحسینم میکنه و بعد از چندثانیه گفت:
_واو...!!!
لبخند زدم و خوشحال شدم حضور دنیل باعث میشد کمتر به لیام فکر کنم...
سریع یه قدم فاصله بینمون رو با رفتن سمتش از بین بردم و محکم ولی کوتاه لباشو بوسیدم...و بعد همینجوری که دستاش پشت کمرم حلقه شده بود مشت زدم به قفسه سینه اش و گفتم:
_ازت متنفرم که مجبورم کردی یه ساعت اینجا با این آدما تنها باشم...
دنیل خندید و دست کشید تو موها و به صورتم ذل زد و گفت:
_دوستات کجان؟!
_لویی و هری آنقدر خوردن که رد دادن و دارن دست و پاشون رو وسط سالن میشکنن با این حرکات عجیب و غریبشون...
نایل و شان هم به طور مشکوکی با هم دیگه غیب شدن...
که خب حدس میزنم توی یکی از اتاق های طبقه بالا باشن...حتی به لیام اشاره هم نکردم...
چون نمیخواستم بهش فکر کنم...که زر مفت میزدم همین الان هم داشتم بهش فکر میکردم..
باید همه تلاشم رو بکنم ازش متنفرم بشم...
وقتی آنقدر اشغال بود که یه جوری باهام حرف زد که بهم بفهمونه هیچ ارزشی براش ندارم...
نباید احساساتم رو خرج همچین کثافتی میکردم...دنیل که انگار از نشنیدن اسم لیام از دهنم خوشحال شده بود با هیجان یهویی کوتاه بوسیدم...
خندیدم و نگاش کردم و اون گفت :_اوکی... حالا چیکار دوست داری بکنیم...
مثل هری و لویی مشروب بخوریم... و بریم برقصیم...
یا از برنامه شان و نایل تقلید کنیم...خندیدم و گفتم:
_هر دوتاش...
دنیل خندید و گفت:
_خب با کدوم شروع کنیم...؟!
_الکل...!!
_آبجو... ؟؟

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...