Everything was fine.... just for a second..!

206 31 62
                                    

د.ا.ن سوم شخص

زین روی صندلی توی اتاق لیام همینجوری نشسته خوابش برده بود...
که نور خورشید که از پنجره می‌خورد توی صورتش باعث شد یکم سرجاش تکون بخوره و کم کم چشماش رو باز کنه...

وقتی چشماش رو باز کرد لیام رو دید که همینجوری که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود بهش ذل زده بود...

بلند شد و صاف نشست و دست کشید روی صورتش تا سر حال بشه و لیام همینجوری که نگاش می‌کرد گفت:

_کی....اومدی...؟!

زین دست کشید روی صورتش و گفت:

_دیشب...!

لیام با لبخندپر رنگ تری نگاش کرد و گفت:

_چطوری.. بهت اجازه دادن بمونی...!

زین با لبخند نگاش کرد و  گفت:

_من تقریبا سه هفته است اینجا زندگی میکنم...دلشون برام سوخت...!!

لیام آروم خندید و نگاش کرد و گفت:

_باید بری خونه... به استراحت نیاز داری...!

زین نگاش کرد و گفت:

_من هیچ جا نمیرم...!

لیام با لبخند نگاش کرد و با لحن شیطنت آمیز و مغرور  همیشگیش گفت:

_نمیتونی ازم چشم برداری نه...؟!😈

زین با لبخند نگاش کرد و شونه هاش رو انداخت بالا و گفت:

_خب... آخرین باری که ازت چشم برداشتم این اتفاق افتاد...!!!
پس نه... امکان نداره ازت چشم بردارم...!

لیام لبخند زد و نگاش کرد و گفت:

... میدونستم... بهم وابسته میشی.....!!

زین با لبخند چشماش رو ریز کرد و نگاش کرد...
و گفت:

_تو هم که اصلا از این وضعیت راضی نیستی...! 😒

لیام لبخند زد و هیچی نگفت و دستش رو آروم بلند کرد وبا انگشتاش بهش اشاره کرد که بیاد سمتش...

زین بلند شد و رفت سمت لیام... و کنار تختش وایستاد لیام دستش همینجوری که روی تخت بود گرفت سمت زین و بهش اشاره کرد که دستش رو بگیره...

زین... دستش رو گذاشت توی دست لیام و محکم گرفتش...!!!

لیام نگاش کرد و با لحن آروم گفت:

_منم دلم برات تنگ شده بود...!

زین با لبخند با ذوق نگاش کرد و دستش رو محکمتر گرفت ولی قبل این که چیزی بگه ناخداگاه نگاش رفت سمت اون یکی دست لیام که از مچ تا آرنجش پانسمان بود...!

و وقتی بهش نگاه کرد ناخداگاه چهره اش رفت تو هم و بغض کرد...

لیام که به زین ذل زده بود و متوجه عوض شدن حالت صورتش و نگاهش به دستش شد برای این که از این حال درش بیاره  لبخند زد و به صورت زین نگاه کرد و گفت:

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now