د.ا.ن سوم شخص
صبح شده بود..
هری چند بار پلک زد و چشماش رو باز کرد...
هنوز همونجا سر خاک خانواده اش بود...
دست کشید روی صورتش...
توی سرما روی اون سنگ های و زمین سفت خوابیده بود. تمام بدنش گرفته بود....یکم کش و قوس اومد تا یکم بدنش نرم بشه...
به ساعتش نگاه کرد 6 ونیم صبح بود..الان که دیگه یکم سبک شده بود و مست نبود یادش افتاد که حتما همه رو کلی نگران کرده....
از اونجا بلند شد.... و راه افتاد سمت ماشینش...
فین فین میکرد.. و لرز داشت.... حس میکرد سرما خورده....
ولی فعلا فقط میخواست خودش رو به گوشیش که داخل ماشین بود برسونه و به خونه زنگ بزنه...سوار ماشینش شد و روشنش کرد و سریع بخاری رو زد تا گرم بشه....
و بعد گوشیش رو از تو داشبورد برداشت....واوووو همونجوری که انتظار داشت....
56 تا تماس از جولی و رز...
26تا تماس از نایل...
و همینجوری لیام و شان...با خودش فکر کرد..
... چرا لویی توی این لیست نیست؟!!
یعنی اصلا براش مهم نبود که زنگ بزنه؟!
اون گفت داره میره پیش مایک... شاید اصلا نفهمیده که من نیستم.....برای این که نره دوباره توی اون نقطه تاریک...
زد روی اسم جولی و بهش زنگ زد....بعد از دو سه تا بوق جواب داد...
_او گاد هری خودتی؟!!
هری با صدای آروم و گرفته گفت :
_آره.. مام...
جولی با بغض و صدای که دم به گریه بود نفس عمیق کشید و گفت:
_تتکس گاد... تو که داشتی منو میکشی از نگرانی هانی... خوبی؟!! اتفاقی برات افتاده؟!! کجایی؟!! چرا صدات گرفته....
از اون طرف میتونست صدای رز رو بشنوه که با گریه میپرسه حالش خوبه و بزار باهاش حرف بزنم و صداش رو بشنوم....
هری که تازه متوجه شده بود صداش گرفته و دیگه مطمئن شد که سرما خورده با همون صدا گفت :
_آروم باش من خوبم... چیزی نشده.... متاسفم که خبر ندادم... ر.... رفته بودم....بار....و زیادی خوردم... برای همین حواسم به گوشیم نبود...
تا چند ساعت دیگه میام خونه....همه چی رو برات تعریف میکنم... متاسفم که نگران شدید..._نگران اون نباش... فقط میخوام مطمئن بشم حالت خوبه....میخوای بیایم دنبال؟!؟
_نه خودم میام... خوبم.... به رز بگو گریه نکنه....
_بگو کجایی ما الان میایم پیشت...
_لازم نیست... خودم دارم میام خونه....
_مطمئنی حالت خوبه سویت هارت؟!
_آره خوبم... بهت قول میدم....

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...