د.ا.ن نایل
من و شان توی ماشین نشسته بودیم و همینجوریه قرار بود داشتیم روی کانستر رو تعقیب میکردیم...
ساعت 11 صبح بود و تا حالا که کار خاصی نکرده بود...
از خونه اش اومده بیرون و رفت تو شرکت....
و تا الان از اونجا تکون نخورده....شان هر چند دقیقه یه بار با دوربین بیرون رو نگاه میکرد و تقریبا از هر عکسی که میومد بیرون از شرکت یا میرفت داخل عکس میگرفت...
پوزخند زدم....
و شان برگشت نگام کرد و گفت:
_وات؟!؟
_هیچی... فقط... مجبور نیستی از هر کسی که از شرکت میاد بیرون عکس بگیری...
_ممکنه آدم مهمی باشه....
زین گفت باید حواسمون به همه چی باشه..._میدونی توی هر دقیقه چند نفر وارد این ساختمون میشن؟!؟ فکر میکنی زین میشینه راجب همشون تحقیق میکنه؟؟؟
_آره...
_واو... حتما خیلی برای زین مهمی که حاضره تا این حد کمکت کنه...
_زین فقط یه دوست خوبه...
_خیلی وقته میشناسیش؟؟
_نه... فقط یه ساله...
_یه ساله میشناسیش و این همه نقشه کشیده تا تو انتقامت رو بگیری؟
_آره...
_فقط عجیبه... آدم اینکارا رو برای کسی که فقط یه ساله میشناستش انجام بده...
_تو فقط 4 ماه منو میشناسی... و داری دقیقا همونکار رو میکنی...
یکم مکث کردم و چیزی نداشتم که بگم...
شان هم هیچی نگفت... ولی خب خودش خوب میدونست چرا من دارم بهش کمک میکنم....
همون موقع روی کانستر از شرکت اومد بیرون...
من سریع یه عکس ازش با گوشیم گرفتم...
شان با تعجب پرسید:
_ چیکار میکنی؟!؟
بدون توجه به سؤالش گفتم:
_راه بیفت...
شان... آنقدر به خواهرش باور داشت... که نمیتونست منطقی فکر کنه....
و درسته دوست دارم کنارش باشم... و بهش حق میدم...
ولی الان جدا از شان، لویی و هری و لیام و زین هم توی این جریان هستن و اگه منطقی فکر نکنم... کارای شان میتونه جون همشون رو به خطر بندازه...برای همین بدون این که به شان بگم داشتم تئوری که توی ذهنم بود رو بررسی میکردم...
همینجوری به تعقیب کردنش ادامه دادیم..
تا این که دوباره ماشینش رو پارک کرد و با بادیگارداش وارد یه ساختمون دیگه شد...
قبل از این که وارد ساختمون بشن از خودش و بادیگارداش با دوربین عکس گرفتم...

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...