_من.... باید یه چیزی رو بهت بگم لویی...!!
لویی با تعجب نگاش کرد و سرشو با لبخند تکون داد و گفت:
_اوکی؟!!
میخواست بگه.... این دفعه وقتش بود... خودش حس میکرد... چون دیگه به هیچی فکر نمیکرد و فقط میخواست بالاخره حرف دلش رو بزنه....
با این که بهتر از هر کسی معنی از دست دادن رو میفهمید... ولی هیچ وقت نفهمیده بود زندگی چقدر کوتاه و غیر قابل پیش بینی...!!
اما الان کاملا اینو حس میکرد....!!!
دیشب توی مستی با صحبت کردن با لیام این تصمیم رو گرفته بود که کاملا بیخیال لویی بشه... و فکر میکرد دیگه همه چی تموم شده ولی امشب لویی تمام وقتش رو کنارش بود تا اون تنها نباشه...
و تقریبا داشت خانواده اش رو از دست میداد...نمیدونست چرا ولی انگار باید کاملا نا امید میشد از همه چی تا بتونه به این نقطه که بتونه بدون ترس از عواقبش حرفش بزنه،برسه ..
باید حس میکرد که دیگه هیچ شانسی برای بودن با لویی براش وجود نداره...
باید حس میکرد قراره تنها خانواده اش رو از دست بده..
تا بتونه شجاعت لازم رو برای زدن حرف دلش پیدا کنه....
و الان اون لحظه بود...میخواست بگه هر چند هنوز آنقدر شجاع نشده بود که به چشمای لویی نگاه کنه...
همینجوری که به دستاش خیره شده بود و از استرس گوشه های ناخونش رو با انگشتاش میکند گفت:
_خ...خیلی...وقته.... میخوام بهت بگم...!!
اما.... نمیتونستم.... ترسو بودم.... خب... هنوزم... میترسم...
اما... امشب... وقتی.... با یه تماس... حس... کردم.... تمام زندگیم...نابود شد... چون....میدونستم... به جز... جولی و رز... هیچ... چیز دیگه ای... توی دنیا... برای... زندگی کردن ندارم....!!خب...دارم...اما....انقدر ترسو... که بهش بگم...!!. خب... فکر میکنم.... باید.... بهت بگم....!!!
چون....به جز اونا... تو..لویی که با نگاه پر از استرس به هری خیره شده بود یهو سرشو برگردوند و حرف هری رو قطع کرد و گفت :
_نه... هری... تمومش کن...!!
هری تعجب کرد و در حالی که حسابی مظطرب بود برگشت به لویی نگاه کرد و گفت:
_اما تو... باید بشنویش...!!
لویی روشو از هری برگردوند و گفت:
_نه...نمیخوام...
هری با تعجب به لویی نگاه کرد و چند ثانیه مکث کرد و نمیفهمید چه اتفاقی داره میفته....
اومد آروم دست لویی رو بگیره که لویی که حسابی چهره اش کلافه بود دستش رو کشید و از جاش بلند شد و با کلافگی دست کشید توی موهاش و گفت:
_باید بریم یکم استراحت... فردا باید چند ساعت تو جاده...
هری حرفش رو قطع کرد و گفت:
_لویی باید اینو بهت بگم....
بلافاصله لویی با داد گفت:
_گفتم نمیخوام بشنومش هری!!!!!

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...