د.ا.ن سوم شخص
ساعت 5 صبح بود...
یه مامور لیام رو از توی بازداشتگاه آورد بیرون....
لیام که حسابی مست بود و اصلا توی حالت طبیعی نبود... با لباسی که یقه اش پاره شده بود و روش انواع لکه ها رو میتونستی ببینی...
از مشروب.. و غذا... و استفراغ... و خون.. هر چیز دیگه ای که میتونستی فکرش رو بکنی..!!!
و موهای بهم ریخته و چشماش که به زور باز بود در حالی که مامور کتفش رو گرفته بود و دنبال خودش میکشون چون اصلا تو شرایطی نبود که بتونه راه بره...
بردش توی راهرو...
و وقتی رسیدن وسط راهرو... رو به روی هیلی...
که اصلا لیام متوجه حضورش اونجا نبود...
مامور دستبند ها رو از دور دست لیام باز کرد...و هیلی یا تاسف و احساس خجالت زدگی که توی چشماش مشخص بود یه نگاه به سر تا پای لیام کرد و از ماموره تشکر کرد.. و اون رفت...
کیفش رو انداخت سر شونه اش و همینجوری دست به سینه رو به روی لیام وایستاده بود و با تاسف نگاش کرد و با اخم گفت :_میتونی تا ماشین بیای... ؟! ؟
لیام فقط سرش رو به نشونه آره تکون داد...
و بعد راه افتادن...
هر چند که تا به ماشین که توی پارکینگ اداره پلیس بود برسن... چند بار به در و دیوار خورد و نزدیک بود بیفته....ولی هیلی با این که روانشناس بود و کنترل خوبی روی اعصبانیتش داشت...
انقدر الان از دست کار های لیام عصبی بود که اصلا حاضر نبود کمکش کنه....نشستن توی ماشین و هیلی داشت به سمت خونه خودش رانندگی میکرد...
از سر و وضعش که مشخص بود از خواب بیدارش کرده بودن تا بیاد لیام رو یه بار دیگه از توی کلانتری بیاره بیرون...
همینجوری که با حرص داشت رانندگی میکرد بالاخره دیگه نتونست طاقت بیاره و با عصبانیت گفت:_اصلا میدونی چه اتفاقی اونجا افتاد؟؟؟؟
میدونی چه غلطی کردی...؟!!لیام که سرش رو تکیه داده بود به صندلی و چشماش رو بسته بود و با از هوش رفتن به خاطر اون حجم از الکی که خورده بود فاصله ای نداشت با لحن خیلی خسته و آروم مستی گفت:
_فقط....چند تا شات خوردم...
هیلی با عصبانیت و برخلاف لیام با صدای بلند و قاطع گفت:
_نه لیام...فقط چند تا شات نخوردی...!!!!
تو کلی خسارت به بار وارد کردی...
وقتی میخواست جلوت رو بگیره...
دماغش رو شکستی...
و وقتی به پلیس زنگ زدن...
حدس بزن چیکار کردی...و وقتی لیام هیچی نگفت...
با صدای که دیگه تبدیل شده بود به فریاد داد زد:_دماغ اونم شکستی....!!!!!!!!!!!
لیام هیچی نگفت وهیلی با عصبانیت چند تا نفس عمیق کشید و از شدت عصبانیت حتی پره های دماغش هم داشت میلرزید...
و بعد دوباره شروع کرد :

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...