Flash Back...!!!

123 27 15
                                    

فلش بک{چند روز قبل از پارتی توی ویلا} :

د.ا.ن سوم شخص

براش این کار آسون نبود...
زنگ زدن به باباش و این که بگه پول میخواست...
همینجوری هیچ وقت چیزی از باباش نمیخواست و مجبور بود مثل یه برده به حرفاش گوش کنه...
دیگه وای به حالی که ازش پول میخواست....!!!
اون موقع رسما دیگه هیچی نمیتونست بگه....

ولی چاره ای نداشت...
این حس کنجکاوی داشت روحش رو می‌خورد...
و میدونست تا نفهمه جریان چیه آروم نمیشه...

بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش گوشی رو برداشت و زنگ زد به باباش...

بعد از چند تا بوق باباش گوش رو جواب داد:

_بله....؟؟!

_هعی... دد....زینم....

باباش مثل یه رباط خیلی سرد گفت:

_میدونم...شماره ات رو دارم...!!!چی میخوای؟؟

زین با یکم من من گفت:

_من.... برای یه سری از کارم...
توی دانشگاه...چند تا وسیله میخوام...

_خب...؟!

_خب.... این...
وسایل...
یکم گرونه....
و به پول نیاز دارم...

_چقدر؟؟

_20 هزار دلار...!!

_20 هزار دلار!!!!

_چی میخوای بگیری مگه؟!

_یه سری... وسیله تخصصی برای کامپیوتر و یه چند تا نرم افزار و ابزارِ...

باباش که هیچ وقت حوصله حرف زدن با زین رو نداشت حرفش رو قطع کرد و گفت:

_میگم بریزن به حسابت...

زین خوشحال شد و گفت:

_واقعا؟؟؟ ممنون...

و بدون هیچ حرفی باباش گوشی رو قطع کرد...
تنها ویژگی خوبی که باباش داشت همین یکی بود...
هیچ وقت خیلی برای پول سوال پیچ نمی‌کرد...
فقط کافی بود میگفتی برای دانشگاه و درس و این چیزا تا دیگه هر چقدر که میخواستی برات بریزه....

ولی خب در مقابل اون همه اخلاق مزخرف دیگه ای که داشت این چیز مهمی نبود...

.
.
.
.
چند روز بعد وقتی بابای زین پول رو براش ریخت...
رفت توی دارک وب و به یکی از آشناهای قدیمیش
که توی یکی از کار های هک کردنی که بهش داده بودن باهاش آشنا شده بود...پیام داد...
و باهاش قرار ملاقات برای خرید گذاشت...

چند ساعت بعد رفت به آدرسی که براش فرستاده بود...

زنگ در خونه رو زد...
و چند دقیقه بعد اون اومد دم در و درو باز کرد...

و زین رفت داخل...

وقتی درو پشت سر زین بست...
زد روی شونه اش و گفت :

HELP Me!!!! Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang