What a Night!!!

179 24 92
                                    

د.ا.ن نایل

با شان از بیمارستان اومدیم بیرون و سوار ماشینش شدیم..
و اون شروع کرد به رانندگی...
خیلی روز عجیب و غریبی بود...
ولی نکته خوبش این بود که فهمیدم شان دوست پسر نداره... و اشتباه فکر کردم راجبش...
من ادم زود قضاوت کردن نبودم...نمیدونم چرا توی این مورد آنقدر سریع ناراحت شدم...

توی مسیر بودیم که گوشیش زنگ خورد و همون زک که خونه اش میمونه بود و بهش گفت یه سری چیزا بخره...

وقتی گوشی رو قطع کرد... منی که از اولش منتظر یه چیزی بودم که سر صحبت رو باز کنم گفتم:

_پس کارگاه خصوصی استخدام کردی؟؟

شان کوتاه برگشت نگام کرد و گفت :

_آره...نه که به مهارت های خودمون شک داشته باشم... ولی خب به هر حال اون کارش اینه... فکر کردم شاید بتونه کمکی بکنه....

_از قبل می‌شناختیش؟!؟

_یه جورایی... برادر بزرگتر ساراست... همون دوست اشلی که دیدیش...
توی تولد سارا دیده بودمش...  و چند وقت پیش وقتی داشتم با سارا حرف میزدم بهم گفت که می‌تونم از اون کمک بگیرم....

سرمو تکون دادم و اون دم یه هایپر ماشین رو پارک کرد و گفت:

_الان برمیگردم...

و پیاده شد...

نفسمو عمیق دادم بیرون و از شیشه شکسته ماشینش داشتم نگاش میکردم....

و تو فکرم این بود که چقدر همه چی عجیب و غریب شد... چند ماه پیش که برای اولین بار شان رو توی مهمونی آخر تابستون دیدم و لیام هم اون شب برای اولین بار از زین جواب منفی شنید...
اصلا فکر نمیکردم به اینجا برسیم...
همه امون با هم بیفتیم دنبال یه سری آدم خطرناک...
و اون بلا سر زین بیاد...
فاک... وحشتناک بود...
وقتی از دیدگاه یه نفر خارج این ماجرا بهش نگاه میکردم باورم نمیشد که همه ی اینا رو داریم تجربه میکنیم.... و باهاش کنار میایم!!!
چطوری!!؟
سرمو چرخوندم...
سعی کردم بهش فکر نکنم...
چون فکر کردن به این اتفاق ها چیزی جز سر درد و وحشت نداره....

شان برگشت سوار ماشین شد و راه افتادیم...

وقتی رسیدیم دم خونه من... نگاش کردم و لبخند زدم و گفتم :

_ممنون...

شان سرش رو تکون داد...

دلم میخواست بهش بگم بیاد داخل...
یا حتی شب بمونه...
یا حتی اگه میخواد تا وقتی وضعیت زین مشخص میشه بیاد خونه من...
ولی....!!!
ترسو تر از این بودم که بهش بگم...
از نه شنیدن میترسیدم...
مثل این که اینم از اون اخلاقی که قبل از دیدن شان ازش خبر نداشتم...

از ماشین پیاده شدم...
و وقتی داشتم در ماشین رو می‌بستم ناخداگاه چشمم خورد به یه جعبه کادوی که روی صندلی عقب ماشینش بود و یه پاکت که روش اسمم نوشته شده بود...

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now