Father's Issues Gang

157 23 175
                                        

د.ا.ن سوم شخص

ساعت 5 بود که لیام و لویی و نایل همونجوری که قرار بود رفتن خونه جولی و رز...

جولی درو باز کرد براشون و با همون لبخند همیشگیش گفت:

_هی گایز...

و بعد یکی یکی بغلشون کرد و گفت :

_دلم براتون تنگ شده بود...

_لیام:دقیقا دیشب ما رو دیدی... هنوز 24 ساعت نمیشه... چطوری دلت تنگ شده بود؟؟!

جولی با خنده چشم غره رفت به لیام و گفت:

_بی احساس...😒

لیام هم چشماش رو ریز کرد و با همون لحن جولی گفت:

_دروغگو... 😑

جولی خندید و سرش رو چرخوند...

و اونا که دیگه اونجا حسابی راحت بودن هرکردومشون روی یه مبل نشستن و لیام بلافاصله رفت سمت میز بار کنار خونه اشون و یه لیوان ویسکی برای خودش ریخت...

و بعد همینجوری که تیکه داده بود به اپن گفت:

_هری کجاست؟!

_جولی:بالاست...

و بعد بلند هری رو صدا زد تا بیاد پایین....

و بعد به لویی نگاه کرد....
و با تردید در حالی که خودش رو مشغول آماده کردن خوراکی نشون میداد گفت:

_خب...لویی...چه خبر از مایک...اوضاع خوبه.... بینتون...؟!؟

نایل تنها کسی بود که می فهمید جولی چرا این سوال رو پرسید...

لویی سرش رو چند بار تکون داد و گفت:

_اممم...آره... خوبه... فکر می‌کنم....!!!

جولی که انگار یه ذره امیدوار شده بود برگشت سمت لویی نگاش کرد و موهاش رو با دستش زد بالا و گفت:

_خیلی با اطمینان نبود....!!! اتفاقی افتاده؟!

_لویی:نه... اتفاقی که نیفتاده.... ولی... نمیدونم... از بعد از شب تولد زین دیگه ندیدمش...سرش خیلی شلوغه... هم دانشگاه و هم تمرین های تیمشون شروع شده... برای همین....چیز مهمی نیست... فقط... خیلی وقتی برای من نداره... فعلا....

جولی سرش رو تکون داد و بعد گفت:

_اگه براش  به اندازه کافی مهم باشی برات وقت آزاد میکنه لاو...

نایل داشت فکر می‌کرد که جولی داره چیکار میکنه....
و به نظرش فکر خوبی نبود که بیاد با این حرفا یه جورایی ذهنیت لویی رو نسبت به مایک عوض کنه....
این عادلانه نبود...
مطمئنا جولی به شادی هری بیشتر از لویی اهمیت میداد...
ولی نایل اینو عادلانه نمیدونست که برای این که حال هری رو بهتر کنه رابطه خوبی که لویی داره تجربه میکنه رو خراب کنه....
و برای همین دنبال موقعیت برای عوض کردن موضوع حرف بود...
که لویی در جواب جولی گفت :

HELP Me!!!! Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt