کاملا اماده بودم یا شاید اینجوری فکر میکردم...
منتظرش دم در وایستاده بودم تا باهم بریم داخل...
ساعت 7و01 دقیقه بود...خب اولین چیزی که درباره شان یاد میگیرم اینه که
ادم خوش قولی نیست...
نه این اولین نمیشه اولین این بود که اون یه صدا فوق العاده داره...
داشتم با این فکرها ذهن منتظرم رو سرگرم نگه میداشتم که یهو شنیدم صدام کرد...برگشتم سمتش...داشت لبخند میزد...و حسابی خوشتیپ شده بود...
فکر کنم موهاش رو کوتاه کرده بود یا شاید مرتب کرده بود..چون توی این چند هفته که رفتیم مدرسه همیشه شلخته بود...
اولین بار بود که مرتب و سر حال میدیدمش...
لبخند زدم و رفتم سمتش و گفتم:-سلام...
ببخشید دیر کردم...فکر کردم بهتره قبلش برم موهام رو درست کنم...مرتب باشم...
لبخند زدم و گفتم:-خیلی خوب شدی...
_ممنون
باهم رفتیم داخل کافه...نشستیم رو صندلی های ...اون یه ابجو ساده سفارش داد و منم باهاش همراهی کردم...با این که الان دلم چیز سنگین تر از آبجو میخواست...
اون گروه موسیقی اومدن و داشتیم گوش میکردیم...
چهره اش سمت اونا بود برای همین نمیتونستم از تو صورتش بفهمم چه حسی داره...
ولی من به شخصه ازشون متنفر بودم...
این چه مزخرفاتی بود میخوندن...برای این چیزا حقوق هم میگیرن؟؟؟؟؟گاد الان اون درباره من چی فکر میکنه؟؟؟؟؟فکر میکنه سلیقه ام اشغال و همچین چیزایی گوش میدم...
از خودم متنفرم...چرا وقتی نمیدونستم این گروه لعنتی خوب هست یا نه باید دعوتش کنم اینجا...اهنگ تموم شد...
خداروشکر اگه نشده بود دیونه میشدم...میرفتم اون بالا و خودم با دستام خفه اش میکردم...
تو چه جهنمی گیر کردم...
برگشت سمت من و هنوز لبخند میزد...نمیدونم الان باید خوشحال باشم از این لبخند یا نه؟؟؟
شاید معنیش اینه که خوشش اومده که اونجوری میفهمم سلیقه اش اشغاله...
یا شاید یعنی خوشش نیومده و داره به حال من تاسف میخوره و فکر میکنه سلیقه من اشغاله...
ای خدا...اولین قرار زندگیمه و از این بدتر نمیشه...
یکم از ابجوم خوردم و تصمیم گرفتم بزارم اون اول حرف بزنه...که اون خندید و گفت:
-خودت هم هیچ ایده ای نداشتی که گروهی که اجرا داره چه گروهیه؟؟؟مگه نه؟
سریع لیوان رو گذاشتم پایین و گفتم:
-معلومه که نمیدونستم (hell no)
شان خندید و گفت:
-حدس میزدم
گارسون رفت بالا و گفت :
_و قرار یه اهنگ دیگه بشنویم...
تا اینو گفت سرم کوبوندم به میز البته اروم...

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...