Surprise...!

159 32 59
                                        

د.ا.ن سوم شخص

ساعت 8 شب بود..!!

لویی توی ماشینش جلوی در خونه هری نشسته بود و منتظر بود هری بیاد بیرون...

با کلافگی با انگشتاش روی فرمون ماشین ضربه میزد...

و زیر  لب با خودش گفت:

_چرا انقدر لفتش میدی لعنتی...!!

تا این که بالاخره بعد از 10 دقیقه هری  از در خونه اومد بیرون...

یه شلوار  مشکی ورزشی پوشیده بود با یه تیشرت سفید ساده گشاد...
و موهای بلندش بهم ریخته بود و کج ریخته بود روی صورتش...!!
و یه کیف کولی روی دوشش بود اومد و سوار ماشین شد...

لویی به سر و پاش با حالت پوکر نگاه کرد و هری که یهو متوجه نگاه لویی شد با تعجب نگاش کرد و گفت :

_چیه؟!

لویی همینجوری که نگاش می‌کرد گفت:

_میشه بپرسم دقیقا توی این نیم ساعتی که من اینجا منتظرم چه غلطی داشتی میکردی...؟!!

_داشتم آماده میشدم...!!

لویی به سر تا پای هری که تیپش شبیه لباس خواب بود نگاه کرد و گفت :

_واقعا‌؟!!؟!!
نیم ساعت زمان میخواست تا این شکلی بشی؟!!

هری با چهره بانمکی به خودش نگاه کرد و گفت:

_م... مگه چشه...!!
میخوایم بریم بیمارستان.... میخواستم یه چیز راحت بپوشم...

لویی هیچی نگفت و چشماش رو چرخوند و ماشین رو روشن کرد و راه افتاد...

چند دقیقه به مسیر ادامه دادن تا این که از  مسیری که میرفت سمت بیمارستان رد شدن...

هری سریع گفت:

_هعی هعی... رد کردی...!!

لویی هیچی نگفت وبه مسیرش ادامه داد:

هری با تعجب به لویی نگاه کرد و با تردید گفت‌:

_ما... ق... قرار.. نیست.. بر... بریم بیمارستان؟!!!!

لویی سرشو به نشونه نه تکون داد و همینجوری رو به روش رو نگاه می‌کرد...

و توی دلش مطمئن بود این رفتارش حسابی هری رو ترسونده..!!

هری همینجوری با تعجب به لویی ذل زده بود که لویی ماشین رو یه گوشه نگه داشت...

هری با تعجب به اطراف نگاه کرد... ولی چیز خاصی اطرافش ندید که لویی به خاطر اون وایستاده باشه...!!

با یکم استرس و تعجب گفت:

_چ... چرا و... وایستادی...؟!

لویی ترمز دستی ماشین رو کشید و همینجوری که با رفتار عجیبش به هری استرس داده بود برگشت نگاش کرد و گفت:

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now