Everything was torn apart....!!

122 33 74
                                    

د.ا.ن نایل

زین لیوان قهوه اش رو خورد...
یه سیگار روشن کرد و شروع کرد به کشیدنش..
و مدام نفسشو عمیق میداد بیرون....!!
و پاشو پشت سر هم با اضطراب تکون میداد...!!

بالاخره راضیش کرده بودم که بهم بگه جریان چیه...!!

و هر چی که بود... انقدر گفتنش سخت بود که اینجوری داشت با خودش کلنجار میرفت... تا بفهمه چطوری شروع کنه...!!

استرس همه وجودم رو گرفته بود و دیدن کلافگی زین فقط بیشتر اش می‌کرد...

همینجوری که با صورت کنجکاو منتظر نگاش میکردم...

زین برگشت یه نگاه کوتاه بهم کرد و همینجوری که سیگارش بین انگشتاش بود و پاشو تکون میداد به زمین نگاه کرد و آروم و با من من گفت:

_ک... کسی... که.. این بلا رو سر لیام آورده....
کان... کانستر!!!!

‌با تعجب نگاش کردم....!!

اصلا نفهمیدم چی میگه...منتظر بودم ادامه بده و توضیح بده ولی هیچی نگفت...
همینجوری که بهش ذل زده بودم گفتم:

_ی... یعن...یعنی چی؟؟؟
چ... چرا... کانستر... ب... باید.... بره سراغ لیام...!!!!

زین با کلافگی دست کشید روی صورتش و پیشونیش که عرق کرده بود رو پاک کرد و نفسشو عمیق داد بیرون و من همینجوری که نگاش کردم و منطقی ترین چیزی که با این حرفی که زین زد به نظرم میرسید رو گفتم :

_ا... اگه کانستر میخواسته... ش... شان رو تهدید کنه... ب... برای چی... رفته سراغ لیام... ؟!!!

زین نفسشو عمیق داد بیرون و یه پوک دیگه به سیگارش زد و با همون دستای لرزونش سیگارش رو خاموش کرد و بدون این که نگام کنه گفت:

_ب...به خاطر اون نیست...

اینجوری نصفه نیمه حرف زدن زین داشت دیونه ام می‌کرد...!!

با لحن یکم تند گفتم:

_پس چیه زین.. ؟!!؟؟؟؟ درست حرف بزن..!!!!!!

زین برگشت نگام کرد و تو چشماش اشک جمع شده بود و با بغض گفت:

_هیچ... راه آسونی... برای گفتن این وجود نداره...!!!

با تعجب نگاش کردم...
نگرانیم چند برابر شده بود به خاطر رفتار های که زین داشت می‌کرد...
لعنتی آخه چی میتونه باشه که اینجوری داره جون میکنه برای گفتنش؟!!!
بین این همه آدم توی زندگی شان... چرا کانستر باید بره سراغ لیام...!!!

دهنم خشک شده بود...
همینجور ی که با استرس نگاش میکردم گفتم:

_کام آن زین...!! فقط بگو جریان چیه...؟!
چرا... کانستر... باید.... این بلا رو سر لیام بیاره...؟!!!

زین با کلافگی دست کشید روی صورتش و چند ثانیه چشماش رو بست و بعد نفسشو عمیق داد بیرون و چشماش رو باز کرد و بدون این که به من نگاه کنه در حالی که نگاهش به پایین بود گفت:

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now