Holiday Night

164 26 75
                                    

د.ا.ن سوم شخص

سال جدید شروع شده بود..

هری توی پذیرایی نشسته بود و داشت بی حال تلویزیون نگاه می‌کرد که رز در حالی که حسابی ناراحت و عصبی بود و جولی سعی می‌کرد آرومش کنه از در خونه اومدن داخل...

رز با عصبانیت کیفش رو گذاشت رو میز و گفت:

_اون میدونه... میدونه وقتی قراره بیاد من از چند روز قبل برنامه همه چیز رو میچینم... و مطمئنم مخصوصا اینکارو کرده تا منو اذیت کنه...

_جولی‌:چرا اینجوری فکر میکنی آخه... شاید واقعا براش کاری پیش اومده...

_چه کاری اونقدر حیاتی بوده که نتونی حتی برای دو ساعت شام بیاد خونه دخترش...

هری با تعجب بلند شد و اومد سمتشون و وسط حرفشون گفت:

‌_چی شده؟!!

رز با حرص و با یه لبخند عصبی گفت:

‌_هیچی... فقط مادربزرگ عوضیت زنگ زد و گفت که نمیتونه برای امشب بیاد...

جولی چشماش رو چرخوند و به هری گفت‌:

_برو بالا... بزار باهاش حرف بزنم...

_هری:هعی... من 12 سالم که نیست... ‌!!

جولی یکم مکث کرد و گفت :

_منطقیه...

و رز همینجوری که دور خونه راه می‌رفت به غذا های که از الان روز میز آماده کرده بود نگاه کرد و با حرص گفت:

_باورم نمیشه... من 5 مدل غذا با سه مدل دسر درست کردم... این همه راه تا منچستر رفتم تا شیرینی مورد علاقه اش رو بگیرم... تا بهترین مهمونی خدافظی ممکن رو براش بگیرم...و اون همه رو کنسل کرد... چون یه کاری براش پیش اومده....!!!!!
اون یه جنده واقعیه...

_جولی‌:هعی... کام ان.... دیگه داری زیاده روی میکنی... اون مامانت نمیتونی اینجوری راجبش حرف بزنی...

_هری:خب داره راست میگه دیگه...

‌جولی به هری چشم غره رفت و رز گفت :

_میبینی... حتی هری هم فهمید... الکی ازش دفاع نکن...
تو مثلا قراره توی تیم من باشی...

جولی لبخند زد و رفت سمت رز و دستش رو گرفت و گفت:

_من همیشه توی تیم توام...
برای همین میگم آنقدر خودت رو اذیت نکن...

رز با بغض به همه وسایل های که آمده کرده بود و تدارکی که دیده بود نگاه کرد و گفت :

_حالا کی میخواد این همه غذا رو بخوره :'(

جولی لبخند زد و بغلش کرد و گفت:

_نگران غذا ها نباش.... هری از همین الان شروع کرده....

و بعد جفتشون به هری که داشت به یکی از دسر ها ناخونک میزد نگاه کردن و بعد هری با لپ های پر از دسر نگاشون کرد و با دهن پر گفت:

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now