د.ا.ن سوم شخص:
نایل و هری بیدار شدن و رفتن سمت مدرسه...
لویی و لیام زودتر رسیده بودن و روی نیمکت همیشگی منتظر هری و نایل بودن...وقتی اونا بهشون رسیدن هر چهارتایی بلند شدن و رفتن سمت کلاس تا امتحان رو بدن....
برای لیام خیلی درس خوندن اهمیتی نداشت... و تا جایی که بقیه میدونستن درسی نمیخوند اما همیشه نمره های خوبی میگرفت...
و خب این یکی از چیزای بود که در مورد لیام برای همه عجیب بود و میخواستن بفهمن چطوریه که لیام هیچ وقت درس نمیخونه اما نمره هاش خوبه؟!
اما همیشه بهترین نمره رو بین پسرا نایل میگرفت...
نایل حسابی تلاش میکرد و درس میخوند... و خب از این درس خوندنش بعضی وقتا پول هم در میآورد...
برای بقیه کلاس خصوصی میزاشت...
لویی و هری هم تقریبا مثل هم بودن هر چند که بخوایم منصف باشیم لویی از هری باهوش تر بود...
هری بعضی وقتا میتونست خیلی خنگ بشه...امتحان تموم شد و اومدن توی حیاط نشستن....
لویی از دور استفانی رو دید که با اخم و نفرت به طرف لیام نگاه میکرد...
و بعد به لیام که پشتش به استفانی بود و اونو نمیدید...اشاره کرد و گفت:_هنوز عصبانی از دستت؟!!
لیام تا برگشت و استفانی رو نگاه کرد استفانی روشو برگردوند و رفت داخل ساختمون مدرسه...
لیام برگشت به لویی نگاه کرد و سرش رو تکون داد و گفت:
_آره...
سعی کردم باهاش حرف بزنم... اما تا میرم سمتش ازم فاصله میگیره و شاکی میشه..._هری:بیخیالش شو... اون یه شوخی ساده بود...بالاخره یادش میره...
_لیام:تقریبا دو هفته میگذره میخواست یادش بره تا الان رفته بود...
_هری:نمیدونم چی نظر شما رو عوض کرده ولی من هنوز از اون دختر بدم میاد...
هیچ کس هیچی نگفت و بعد نایل گفت:
_اون فقط نا امید شده چون فهمیده پسری که روش کراش داره برای اون غیر قابل دسترسه...
_هری:اگه فقط کراش داشته باشه مشکلی نیست... بالاخره یادش میره...
ولی اگه عاشقش باشه اون موقع دلم براش میسوزه... که خب فکر نکنم عاشق لیام باشه...
لیام خیلی از اون مدل پسرا نیست که آدم بتونه عاشقش بشه...لیام بطری آبش رو پرت کرد سمت هری...
هری خندید و گفت:
_بی اعصاب.... دقیقا به خاطر همین کاراته که میگم نمیشه عاشقت شد...
_لویی:فعلا که خودش عاشق شده.... 😈
لیام چشماش رو چرخوند و گفت:
_چند بار باید بهتون بگم من عاشق زین نیییییییستمممممممم
_هری:کام آن اعتراف کن دیگه...
این چند وقته خیلی دور برش میپلکی...
هر دفعه که میبینیش میری سراغش...

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...