د.ا.ن سوم شخصزین در لاکرش رو بست همون موقع بود که لیام رو دید که نزدیکش وایستاده...
با لحن خشک همیشگی گفت:
_چی میخوای؟!
لیام که به لاکر ها تکیه داده بود گفت:
_هیچی...خواستم حالت رو بپرسم فقط...
_تا همین چند ثانیه پیش قبل این که تو رو ببینم خوب بودم...
و بعد زین راه افتاد...
لیام هم دنبالش راه افتاد و گفت:
_اره دیدم داشتی با شان لاس میزدی...
زین به لیام چشم غره رفت و هیچی نگفت و به راهش ادامه داد...
لیام دوباره گفت:
_میتونستی به جای این همه بد اخلاقی از اول بهم بگی...
_چی رو؟؟
_این که از پسرای مدل شان خوشت میاد... و خب من تو سلیقه ات نیستم...
_مدل شان چطوری مگه؟!
_میدونی دیگه... مظلوم.. دراماتیک.. کیوت...مهربون...از اینا که همیشه سعی میکنن مودب و با شخصیت باشن... مثل نایل... مدل شان مثل نایل...
_منظورت یه آدم نورمال و خوبه (a nice gay)
لیام لباش رو کج کرد و گفت:
_من کلمه خسته کننده رو انتخاب میکنم...
زین چشماش رو چرخوند و یه مکث کوتاه کرد و گفت:
_برو پی کارت...
و بعد دوباره به راهش ادامه داد... ولی خب لیام همچنان دنبالش بود...
_لیام : اشکالی نداره... من میتونم براتون خوشحال باشم... هر چند که به نظر من به هم نمیاین...
شان به یکی نیاز داره که ازش محافظت کنه... و تو از پسش بر نمیای... تو خودت هم به محافظت احتیاج داره...زین برگشت نگاش کرد و گفت :
_من به محافظت هیچ کس احتیاجی ندارم...
لیام قدش از زین بلند تر بود و صورت زین مقابل سینه لیام قرار میگرفت... لیام لبخند ریزی زد و سرش رو آورد پایین تر تا به صورت زین نزدیک تر باشه و گفت:
_وقتی اخم میکنی جذاب تر میشی...
زین هول کرد و لیام رو با دستش یکم هول داد عقب و با عصبانیت گفت:
_ازم فاصله بگیر...
و رفت سمت کتابخونه...لیام همچنان دنبالش بود و گفت:
_تو که میتونی به بقیه لبخند بزنی پس چرا همیشه آنقدر خشن با من برخورد میکنی...
_بقیه مثل تو آنقدر عصبیم نمیکنن...

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...