Another Crazy Night...

129 23 64
                                    

د.ا.ن زین

با مامانم  از بیمارستان اومدیم خونه... شان اصرار داشت باهام بیاد...
ولی کلی باهاش حرف زدم و متقاعدش کردم که نیازی نیست و حالم خوبه...

مامانم داشت راجب این می‌پرسید که شام چی دوست دارم تا درست کنه... ولی بی تفاوت به حرفاش رفتم توی اتاقم...

چمدون نیمه بسته شدم وسط اتاق بود هنوز و باعث شد یاد اون شب بیفتم...
یکی از مزخرف ترین شب های زندگیم بود...!!
حتی با یادآوریش دوباره حالم بد میشد...

نشستم رو تخت و دست کشیدم به صورتم...
شاید حق با هری باید جنبه مثبتش رو ببینم....
دیگه مجبور نیستم برگردم و با اون عوضی زندگی کنم...
و این خودش یه برد حساب میشه...

تا چند روز دیگه هم مامان رو مجبور میکردم برگرده و همه چی برمی‌گشت به شرایط عادی...

اما چیزی که از ذهنم به هیچ وجه بیرون نمی‌رفت لیام بود...
با فاصله چند روز کلی حس های مختلف ازش گرفتم...
وقتی آماده بودم تا با دنیل کات کنم...
و باهاش قرار بزارم بهم گفت که اون همچین چیزی رو نمیخواد...
و بعد اون شب تا اون حد به خاطرم هول کرده بود....
و الان حتی نیومد بیمارستان تا ببینه حالم خوبه یا نه...!!
لعنتی فهمیدن اون تقریبا غیر ممکنه...!!!
چرا نمیخواد ببینتم...؟!
حتما می‌ترسه من راجب حرفای اونشب ازش بپرسم...
ولی باید تو این چند وقت منو شناخته باشه و بدونه که من اینکارو نمیکنم مگه این که خودش بحثش رو پیش بکشه...
شاید هم همونجوری که خودش گفت هنوز نمیدونه چه حسی داره...
و داره سعی میکنه بفهمه....

نمیدونم...!!!
با این که همه روز رو استراحت کرده بودم ولی مغزم خسته تر از این بود که راجب این چیزا فکر کنه....

اصلا نمیدونم چرا دارم به این چیزا فکر میکنم...
هر حسی که لیام داشته باشه...
یا هر حسی که من بهش داشته باشم...
وارد رابطه شدن با اون یه اشتباه مطلقه...
جدا از عوضی بودنش...
و دروغ های عجیب و غریبی که هنوز نمیدونم برای چی میگه...
و مرموز بودنش...
بابام به طور واضح با مقايسه کردن اون با ویلیام ... تهدیدم کرد...

حتی اگه یه درصد قرار بود بین من و لیام اتفاقی بیفته... با این حرفی که بابام زد نباید بیفته...
نمیتونم بزارم یه آدم دیگه فقط به خاطر این که بابای من از گی ها متنفره از بین بره....

فاک....!!!
تمومش کن...!!!
به اندازه کافی این چند وقت فشار روم بوده...
همه چی یکم داره به شرایط نرمال برمیگرده....
پس خوشحال باش...!!!

سرمو تکون دادم تا افکارم پراکنده بشه...
و بلند شدم و خودم رو با تمیز کردن اتاقم مشغول کردم...

_____________

د.ا.ن سوم شخص

پسرا تو مدرسه سر میز و صندلی همیشگیشون توی حیاط نشسته بودن....
با این تفاوت که این بار شان هم به جمعشون اضافه شده بود و کنار نایل نشسته بود و نایل دستش رو انداخت بود دور گردنش...

HELP Me!!!! Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang