د.ا.ن نایل
اصلا ایده خوبی نیست...!!!
من اینجا چه غلطی میکنم؟!!
نه... این یه اشتباه....
فاک باورم نمیشه گذاشتم حرفای اون احمقا روم تاثیر بزاره...
من هنوز آماده نیستم با شان حرف بزنم...!!
درسته دلم براش تنگ شده...!!
همه چیز بدون اون مزخرفه....
و انگار بدون اون هیچ انگیزه ای برای حتی بیدار شدن ندارم....!!
ولی این اشتباهه...!!
من هنوز مطمئن نیستم لیام دقیقا چیکار کرده...
مطمئنم هنوز کلی چیز از من و حتی زین مخفی میکنه...
و ماجراش با کانستر خیلی بیشتر از این حرفاست...!!
نمیتونم الان برگردم به شان..
هر چند که نمیدونم اصلا بعد از اون حرفای که بهش زدم علاقه ای به این که برگرده بامن داره یا نه...
فاک...
همه چیز خیلی پیچده است...
اگه الان برگردم پیشش... باید بهش دروغ بگم...
نمیتونم بهش بگم لیام برای کانستر کار میکرده...
شان اگه اینو بشنوه به کل رد میده.... و هیچ جوره نمیتونم قانعش کنم که پیش پلیس نره...
این کار اشتباه بود...
باید قبل از این که بیاد بیرون از اینجا برم...
تا رومو برگردوندم که از خونه اش دور بشم توی فاصله چند قدم رو به روم دیدمش...!!!
فااااک...بدتر از این نمیشد...
کیفش روی دوشش بود و با تعجب داشت نگام میکرد...
و منم مثل احمقا فقط شوکه بهش ذل زده بودم...
اوکی یه چیزی بگو....
_هعی...
فقط هعی!!!! عالی بود... خیلی به مغزت فشار آوردی :/
شان همینجوری که با تعجب نگام میکرد گفت:
_هعی... ا... اینجا چیکار میکنی...؟!
هیچ دلیل دیگه ای برای بودن من اونجا وجود نداشت برای همین فقط واقعیت رو گفتم:
_میخواستم... باهات حرف بزنم...
شان سرشو تکون داد و همینجوری نگام میکرد...
لعنتی منتظر بود تا حرف بزنم؟!!
باید میگفتم میخواستم باهات حرف بزنم ولی بعد پشیمون شدم...
الان نمیدونم باید چی بگم...
بعد از چند ثانیه گفتم:
_داشتی میرفتی مدرسه؟!
شان سرشو تکون داد و گفت:
_آره... گوشیم رو تو شارژ جا گذاشته بودم برای همین برگشتم...
سرمو تکون دادم و در حالی که از تمام رفتارام مشخص بود هول شدم گفتم:
_خب... برو برش دار.... من... منتظر میمونم... میتونیم باهم بریم...
مشخص بود اونم به اندازه من هول شده و سریع سرشو تکون داد و گفت :
_اوکی...
الان برمیگردم...
لبخند زدم و اون رفت داخل...
با کلافگی دست کشیدم رو صورتم...
باورم نمیشه قبل از این که حداقل یه بار توی ذهنم بررسی کنم که چی قراره بهش بگم مثل احمقا در خونه اش سبز شدم...!!
VOCÊ ESTÁ LENDO
HELP Me!!!!
FanficWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...
