د.ا.ن نایل
همونجوری که قول داده بودم با شان برای تولد اشلی رفتم خونشون...
خب از اون چیزی که فکر میکردم سخت تر بود...
اوضاع خونه اش اصلا خوب نبود...
مامانش هنوز بابت مرگ اشلی داغون بود...
و باباش هم خیلی حرفی نمیزد...
در کل خیلی شب سختی بود... خیلی وضعیت معذب کننده ای بود...
ولی خداروشکر تموم شد...زین به شان زنگ زد و گفت بریم خونه اش درباره کار حرف بزنیم برای همین شان از خانواده اش خدافظی کرد و از خونه اومدیم بیرون....
رفتم سوار ماشین شدیم...
شان نشسته بود تو ماشین ولی راه نیفتاده بود...
نگاش کردم و گفتم:
_چرا حرکت نمیکنی؟؟
شان یکم مکث کرد و بعد برگشت نگام کرد و گفت:
_میخواستم ازت تشکر کنم...
_لازم نیست... من کاری نکردم فقط اومدم برای چند ساعت اونجا نشستم...
_نه فقط برای امشب... برای همه چیز...
نگاش کردم و لبخند زدم...
شان مکث کرد سرش رو انداخت پایین و اون طرف رو نگاه کرد و یکم من من کرد... و انگار داشت با خودش کلنجار میرفت که یه چیزی بگه...
و بعد یه نگاه بهم کرد وگفت:
_میخوام بشناسمت نایل هوران...
لبخند زدم...
هر چند که خیلی بیشتر از یه لبخند خوشحال شده بودم ولی خیلی سعی کردم نشون ندم...
و آنقدر ذوق زده شده بودم که هیج حرفی نتونستم بزنم...شان سرش رو چرخوند و گفت:
_خیلی خب... دیگه بهتره بریم...قبل از این که زین فحشمون بده...
و بعد راه افتاد...
بعد از چند دقیقه گفتم:
_تا کی میخوای پیش زین بمونی.؟!
_منظورت چیه؟!
_میدونی..
خب... خانواده ات بهت نیاز دارن... و فکر میکنم دیگه وقتشه برگردی پیششون...شان یکم مکث کرد و گفت:
_اونا فکر کردن من میتونم اشلی رو بکشم...
_ ناراحت بودن... تازه دخترشون رو از دست داده بودن درست فکر نمیکردن... الان دیدی که فهمیدن اشتباه کردن...
_اونا همه ی عمرم منو میشناختن... میدونستن چقدر اشلی برام مهمه... و فکر کردن من میتونم همچین کار وحشتناکی باهاش بکنم؟!!
نه...شاید الان دیگه همچین فکری نکنن... ولی من هنوز آماده نیستم که بهشون مثل قبل نگاه کنم...
وقتی برمیگردن که قاتل اشلی مرده باشه..

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...