Loneliness

276 61 66
                                    

د. ا.ن نایل

شب رو خونه جولی و رز مونده بودیم...
هممون به جز لیام، خب اون شرایطش با هممون فرق میکنه...

صبح زود بیدار شدم...
داشتم به آهنگی که شان خونده بود فکر میکردم...
لعنتی من حتی فامیلش هم نمیدونم... ولی اینجوری ذهنمو به خودش مشغول کرده...

من هری نیستم که عاشق کسی شده که یه عمر میشناستش...
و لیام هم نیستم که همه چی رو فقط سکس بدونم...
و همین طور لویی که خیلی راحت و سریع روی یکی کراش پیدا میکنه و جوری رفتار میکنه انگار عاشقشه ولی فرداش یادش میره...
من همه چیم برنامه داره و نمیتونم انقدر ساده همه روزم رو مشغول فکر کردن به پسری باشم که اصلا نمیشناسمش...

باید بس کنی نایل... کلی کار برای انجام دادن هست...

تو افکارم غرق بودم که صدای مهربون رز گفت:

_هی... صبح بخیر...

برگشتم لبخند زدم و گفتم:

_صبح بخیر...

_قهوه میخوری برات بیارم؟!

_آره... ممنون...

_با خامه یا شکر‌؟!

_شکر خوبه...

لبخند زد و رفت تو آشپزخونه...
هری واقعا احمقه..
اون خانواده بی نظیری داره...

رفتم تو اتاق هری و دیدم که چجوری با اعماق وجودش لویی رو سفت بغل کرده و خوابیده...
مطمئنم که کلی خواب سکسی درباره خودش و لویی دیشب تا حالا دیده...
هر جفتشون رو با زدن بالشت تو سرشوت بیدار کردم

و لویی با نشون دادن انگشت فاکش به طرفم جوابمو داد...

خودمو پرت کردن روشون و صدای شکایت و غر زدن جفتوشن بلند شدو من گفتم:

_کام ان.... بالاخره یکی باید از تخت جداتون کنه...

هری: تو به خاطر این کارت تو جهنم میسوزی...
نمیدونی چه خواب خوبی داشتم میدیدم....

_فکر کنم بدونم... ولی اصلا دوست ندارم بشنومش...

لویی پرتم کرد پایین تخت و بلند شد و همینجوری که از کنارم رد میشد با لگد زد بهم و گفت :

_ازت متنفرم..

_ولی من دوست دارم...

اینجوری جوابش رو دادم ولی بازم تنها کاری که کرد انگشت زیباش رو به سمتم گرفت...

خلاصه که بالاخره بیدار شدن و رفتیم مدرسه...

لیام رو دم در دیدیم که به نظر سر حال نمی اومد..
احتمالا اون مرتیکه دوباره برای این که دیشب گیر کرده بهش گیر داده....

رفتیم سر کلاس و یکی یکی کلاس ها گذشتن...

تا این که موقعی که داشتیم با بچه ها از سالن خارج می‌شدیم اون پسره رو دیدم...

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now