He Care

166 31 85
                                    

د.ا.ن نایل:

لیام خیلی ساکت شده بود...
دوست نداشتم اینجوری ببینمش...
لیام در کل آدم عصبیه... اما همیشه یا در حال شیطنت یا تعریف از خودش ولی هیچ وقت ساکت نیست... مگه این که حالش بد باشه...
همه متوجه بد بودن حال لیام میشن... چون وقتی بد نیست سر به سر همه میزاره.. حتی معلم های...

و خب با زخم تابلوی که روی صورتش داشت همه داشتن راجبش حرف میزدن...
معلم ها شرایط لیام رو میدونن...

توی حیاط مدرسه نشسته بودیم و جو سنگین بود... لیام هیچی نمی‌گفت و تو خودش بود برای همین هیچ کدوم دیگه مسخره بازی در نمی اوردیم...
آقای هریستون...مدیر مدرسه اومد سمتون...
و به طرف لیام گفت :

_لیام لطفا میای تو دفترم... کارت دارم...

لیام سرش رو تکون داد و یه پک از سیگارش زد که آقای هریسون گفت:

_و سیگارت رو خاموش کن.. لازمه بهت یادآوری کنم توی محیط مدرسه هستی؟؟؟

لیام عصبی بود... اما خودش رو کنترل کرد و بلند شد از رو صندلی و با همون صورت جدی و اخم غلیظش سیگار رو خاموش کرد و دنبال آقای هریستون راه افتاد...

وقتی ازمون فاصله گرفتن لویی گفت:

_کاش حداقل به هریستون راستش رو بگه... شاید اون بتونه کاری بکنه...

_نایل:چرا فکر کردی اون حرفش رو باور میکنه؟؟؟

_لویی:نمیکنه؟؟؟

_نایل:معلومه که نه.... حق با لیامه... با سابقه ای که اون داره هیچ کس باور نمیکنه حرفش رو...

_هری :یعنی هیچ کاری نمیتونیم بکنیم؟!!! اینجوری که نمیشه...

شونه هامو انداختم بالا و گفتم:

_فعلا که اینجوری به نظر میاد....

_لویی:خب مطمئنا هریستون میخواد راجب زخمش ازش بپرسه... چی میخواد بهش بگه؟!!

_هری:راست میگه... نمیتونه واقعیت رو بگه... نمیتونه هم بگه دعوا کرده با کسی چون میره توی گزارشش و پرونده اش...
پس چی میخواد بگه؟!!

_نایل:نمیدونم حتما از قبل یه فکری راجبش کرده...

_هری :تا کی میخواد این وضعیت ادامه پیدا کنه.. این که هیچ کاری نمیتونیم بکنیم واقعا اعصبا خورد کنه...

_لویی:بالاخره یه راهی براش پیدا میکنیم... مگه نه نایل؟؟

_نایل:نمیدونم گایز... چرا فکر می‌کنید من جواب تمام سوال هاتون رو دارم...

با لحن تندی گفتم..
فقط اعصابم خورد بود مگه نه منظوری نداشتم.... اونا دیگه هیچی نگفتن و راه افتادیم سمت کلاس...

______________

د.ا.ن سوم شخص

آقای هریستون و لیام وارد دفترش شدن...
لیام نشست رو صندلی جلوی میز آقای هریستون و اونم رفت پشت میزش نشست...

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now