د.ا.ن سوم شخص
همشون با ماشین لویی رفتن...
چون لحظه ای نبود که بخوان از هم دیگه جدا باشن...!!توی صورت همه اضطراب و آشوب رو میشد دید...
لویی رانندگی میکرد و نایل جلو نشسته بود...
و شان و هری و زین عقب...نایل داشت تلاش میکرد به جیمز خبر بده...
ولی هر چی زنگ میزد جوابش رو نمیداد...!!!لویی همینجوری که با استرس رانندگی میکرد یه ثانیه به سمت نایل برگشت و نگاش کرد و گفت :
_چی شد؟!
نایل با کلافگی سرش رو به نشونه نه تکون داد و گفت:
_جواب نمیده...!!!
به هیلی زنگ میزنم...!هری از استرس هی پاشو تکون میداد...و پوست لبش رو گاز میگرفت....
با کلافگی دست کشید توی موهاش و گفت:
_چقدر دیگه مونده؟!
لویی که داشت از روی جی پی اس میرفت یه نگاه به گوشیش کرد و گفت:
_تقریبا 5 دقیقه....!!!
هر کسی یه جوری بهم ریخته بود...
حتی لویی و هری و نایل که قبلا هم توی این موقعیت بودن که یهو بهشون خبر بدن لیام تو بیمارستان یا اداره پلیس و این جور جاهاست... ولی بازم بهش عادت نکرده ..!!!
و انگار میتونستن حس کنن این دفعه فرق داره...
چون هیچ وقت کار به اونجایی نمیکشید که لیام خودش نتونه حرف بزنه و پرستار به نایل زنگ بزنه و خبر بده...!!!شان هم نگران بود... اما خب نه به اندازه بقیه...
کل مسیر در حالی که روی صندلی عقب نشسته بود بدون این که خود نایل متوجه باشه بهش ذل زده بود... و وقتی ناراحت و نگران تر میشد که چهره آشوب نایل رو میدید...!!!زین....
هیچی نمیگفت....
حتی چهره اش هم مضطرب به نظر نمیرسید...
بیشتر شوکه بود...
با فاصله زیاد پلک میزد...
و فقط به یه نقطه خیر شده بود...تمام نیروی که توی وجودش بود رو متمرکز کرده بود که قوی باشه و به این فکر کنه که چیز مهمی نیست و اون حالش خوبه...!
حتی خودش هم نمیدونست چطوری ممکنه حالش خوب باشه!!!
و همه چی داره فریاد میزنه که یه اتفاق وحشتناک افتاده...!!!
بقیه خبر نداشت که لیام امروز کجا رفته... پس میتونستن به خودشون امید بدن که لیام خوبه...!!
ولی زین که میدونست اون پیش چه آدم خطرناکی بوده...!!
امید داشتن براش سخت بود...
ولی میدونست اگه شروع کنه به فکر کردن به بدترین چیز راه نفسش بسته میشه...!!
پس فقط به این فکر کرد که لیام بهش پیام داد...!!!
گفت از پیش کانستر رفته...
گفت همه چی مرتبه...!!
پس... شاید فقط رفته مشروب خورده و با یکی دعوا کرده...
یا... شاید... یه تصادف کوچیک کرده...!!
خودش هم باورش نمیشد که توی چه شرایطی که شنیدن تصادف کردن لیام میتونه یه خبر خوب باشه...!!
به هر حال بهتر از این بود که... کانستر بلایی سرش آورده باشه...!!!

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...