True Hell...!

129 26 38
                                    

د.ا.ن لیام

با سطل آبی که تو صورتم پاشیده شد شوکه و نفس نفس زنون به هوش اومدم...
چند بار پلک زدم تا تاری دیدم از بین بره...
و یکم طول کشید تا یادم اومد چه اتفاقی افتاد...!!

توی یه اتاق بودم...
که شبیه یه  دفترکار داغون بود...

میخواستم دست بکشم به صورتم که آبی که روی صورتم ریخته بودن رو پاک کنم که متوجه شدم با یه طناب که دورتا دور بازو و قفسه سینه ام پیجدا شده  به صندلی که روش نشستم بسته شده بودم..

چشمام رو چرخوندم و زیر لب گفتم:

_شت... دوباره!!؟!

فکر کردم آدمای روی گرفتنم...
ولی وقتی شگنر رو دیدم که پشت یه میز  با فاصله ازم رو به روم بود نشسته فهمیدم اشتباه کردم...!!!

کت و شلوار یه دست سرمه ای با یه پالتوی بلند مشکی روش  پوشیده بود دستاش رو گذاشته بود رو میز  و به صندلی تکیه داده بود و بدون کوچکترین حرفی نگام می‌کرد...

وقتی دیدمش...
همینجوری که از موهام و صورتم آب می‌چکید پوزخند زدم و گفتم:

_میدونی...!!
تو و کانستر با این که انقدر از هم بدتون میاد...
خیلی شبیه همید...
اونم هر وقت میخواد باهام حرف بزنه از مواد بی هوش کننده به عنوان دعوت نامه استفاده میکنه... !!

شگنر هیچی نگفت وهمینطوری با صورت جدی و ساکت نگام کرد...
نمیدونم چرا اینا فکر میکردن سکوت و نگاهشون قراره ترسناک باشه...!!

شگنر فقط به بادیگاردش که کنار من وایستاده بود با چشماش اشاره کرد و قبل این که بخوام تجزیه وتحلیل کنم که یعنی چی...
یه مشت خورد تو صورتم...!!

خب... معنیش این بود...!!!

سرم به سمت چپ متمایل شد..
و یه لحظه چشمام رو از درد بستم...!!

انقدر محکم بود که صدای تکون خوردن استخون فکم رو شنیدم...

محکم لبامو روی هم فشار دادم تا دردش رو هضم کنم...

انقدر کتک خورده بودم که میدونستم...
همیشه  فقط اولین ضربه به صورته که درد داره...
بعدش تقریبا بی حس میشی و بقیه ضربه ها رو حس نمیکنی...!!

وقتی با دردش کنار اومدم سرمو آوردم بالا و نفسمو یه ضرب دادم بیرون و صورتم رو از درد یکم جمع کردم و گفتم:

_اوکی...فهمیدم...باید برم سر اصل مطلب...!!
قبلش باید... خودم رو معرفی کنم...

شگنر نزاشت ادامه بدم و با لحن جدی حرفمو قطع کرد :

_میدونم تو کی هستی...!!

با تعجب گفتم:

_میدونی... ؟! نمیدونستم انقدر معروفم...

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now