د.ا.ن سوم شخص
به لیام اجازه ندادن بیشتر از این داخل بمونه و مجبورش کردن بره بیرون..
اعصابش بهم ریخته بود...
حتی فرصت نکرد چند دقیقه درست و حسابی زین رو بیینه و باهاش حرف بزنه..
ولی حداقل حالش خوب بود و همین که صداش رو شنید و چشماش رو باز دید براش کافی بود...بعد از حرف زدن با دکتر راجب شرایط و حال زین
از در بیمارستان اومد بیرون و رفت سمت پسرا...وقتی نزدیکشون شد شان سریع بلند شد و اومد سمتش و گفت :
_چی شد.... تونستی ببینیش؟؟؟
لیام سرش رو به نشونه آره تکون داد و گفت :
_فقط چند دقیقه....نزاشتن بیشتر داخل بمونم...
حالش خوبه به هوش اومده...
ولی دکترش گفت باید 12 ساعت دیگه توی بیمارستان باشه و چند بار دیگه باید معده اش رو شست و شو بدن... بعدش میتونه برگرده خونه....همه یه نفس عمیق کشیدن و شان گفت:
_باید ببینمش...
و اومد بره سمت بیمارستان که لیام بازشو رو گرفت و کشوندش عقب و گفت:
_الان نمیزارن بری پیشش... بیشتر از یه نفر نمیتونه همراه داشته باشه... و اون یه نفرم مامانشه....
شان با عصبانیت گفت:
_برام مهم نیست...میخوام ببینمش باهاش حرف بزنم .... مطمئن بشم حالش خوبه.. ولم کن...!!!
لیام آنقدر قوی بود که با یه دست شان رو نگه داشته بود و شان نمیتونست بازوش رو از دست لیام بکشه بیرون...
و با بی حوصلگی گفت :_گفتم نمیزارن... پس رفتن تو داخل فایده ای نداره...هنوز اونقدر حالش خوب نشده که بتونی باهاش حرف بزنی... و احتمالا میخواد استراحت کنه...
شان هیچی نگفت و لیام وقتی دید دیگه نمیخواد سعی کنه که بره دستش رو شل کرد و شان دستش رو کشید و با کلافگی دست کشید تو موهاش و نشست رو نیمکت و گفت:
_پس من از اینجا تکون نمیخورم تا وقتی که بزارن ببینمش...
هیچ کس هیچی نگفت و هری بعد از چند لحظه سکوت طولانی گفت:
_اوکی اگه قراره اینجا بمونیم....به خاطر زین.. منم موافقم.... فقط میشه بریم تو ماشین منتظرش بمونم....؟!؟
لویی چشماش رو چرخوند و گفت:
_فکر نمیکنم اینجا موندنمون تاثیری داشته باشه...
احتمالا آنقدر بهش مسکن زدن و آنقدر حالش بده که تا فردا صبح خواب باشه....
من فکر میکنم بهتره بریم خونه... صبح میایم اینجا...لیام سرش رو تکون داد و گفت :
_حق با لویی...
باباش چند دقیقه پیش رفت...همین که اون روانی نزدیکش نیست خیالم راحته....

YOU ARE READING
HELP Me!!!!
FanfictionWe do this... together.. We lie... We play our part... We fight We kill... To protect eachother cause eachother all we have... ما این کارو باهم انجام دادیم... ما دروغ گفتیم... نقشمون رو بازی کردیم.. جنگیدم... ما آدم کشتیم... تا از همدیگه محافظت کنی...