All Begain

1.5K 86 78
                                    

در اتاق با لگد محکم هری احمق باز شد...

_اوووو چیکار میکنی؟؟؟ نمیتونی مثل آدم وارد بشی؟؟؟

_اوهوک... مثل این که امروز یکی پریود...

چشمام رو چرخوندم و رفتم سمت کمد لباسام...
تیشرتم رو در آوردم و یکی دیگه تنم کردم...

هری خودش رو پرت کرد رو تختم وگفت:

_برای امشب چی قراره بپوشی؟؟؟

_امشب؟؟

هری بلند شد نشست و با تعجب گفت:

_امشب دیگه....پارتی توی دبیرستان...
برای تموم شدن تابستون...

_اخه کدوم احمقی برای تموم شدن تابستون پارتی میگیره...

_به مناسبت تموم شدن تابستون نیست...میخوان با این کارشون نشون بدن... قراره امسال کلی پارتی بگیرن...

_شت... حالا هر چی تو که میدونی من هیچ وقت این مهمونی ها نمیرم...

_اره ولی این دفعه میای...

_نه هری... و تو نمیتونی منو مجبور کنی...

_ولی لیام میتونه...

برگشتم نگاش کردم وگفتم:

_تو به لیام میگی من مریضم برای همین نمیام...

هری بلند شد رفت سمت در اتاق و بی توجه به همه حرفای که تا الان زده بودم گفت:

_ساعت 10 میام دنبالت بهتره آماده باشی اصلا دوست ندارم با بیژامه ببرمت...

و قبل از این که تیشرت تو دستم که به سمتش پرت کردم بهش بخوره از در رفت...

خدایا فازت چی بود منو با اینا رفیق کردی...

به ناچار حاضر شدم و هری و لویی و لیام اومدن دنبالم...

توی راه هری گفت:

_خب گایز....باورتون میشه امسال سال اخر باشه...
من که دلم خیلی تنگ میشه...

_لیام:برای چی دلت تنگ میشه؟؟؟
برای یه مشت معلم فاکر که فقط کس میگن؟؟
پارتی های مزخرفش...
یا اون دخترهای جنده که هر ده روز یه بار پارتی میگیرن...
و با اون صدا های جیغ جیغشون میان سمتت و میگن...
برای جمعه وقت داری لی...
فاک دم ال... هیچ کس حق نداره منو لی صدا کنه...

هر سه تامون به خاطر عصبانیت و حرصی که لیام میخورد خندیدم و لویی گفت:

_بدبخت استفانی آرزو به دل موند یه دفعه بری پارتیش...
بیا این اخر سالی یکی از پارتی هاشو برو بزار دلش خوش باشه...

لیام پوزخند زد وگفت:

_عمرا...

_کام ان.... مطمئنم اونجا هم برای خودت پسرای هات پیدا میکنی....

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now