Liam's Plan...!

101 20 6
                                    

د.ا.ن لیام

زین رسوندم دم در خونه هیلی... قبل از این که از ماشین پیاده بشم گفت:

_میخوای منتظر بمونم تا کارت تموم بشه‌؟!

_نه گفتم که برو... کارم تموم شد خونه هری میبینمت...

تو چهره اش کاملا واضح میتونستم ببینم بهم اعتماد نداره...
که با نظر گرفتن این که داشتم بهش دروغ میگفتم... حق داشت...

ولی برای جلوگیری کردن از دعوا هیچی نگفت...

و سرشو تکون داد و کوتاه بوسیدمش و از ماشین پیاده شدم...

صدای حرکت کردن ماشین رو نشنیدم... مطمئنا تا نرم داخل نمیره...

زنگ درو زدم و چند ثانیه بعد هیلی درو باز کرد...

سریع خودم رو داخل دعوت کردم و هیلی که تعجب کرده بود درو بست...

با تعجب نگام کرد و گفت:

_اینجا چیکار میکنی....؟!!یه هفته است دارم بهت زنگ میزنم جواب نمیدی...

گوشیم رو در آوردم و به ساعت نگاه کردم 12 بود...
باید تا نیم ساعت دیگه خودم رو میرسوندم کمپانی...

بی حوصله گفتم:

_خب... ساری.. درگیر لذت بردن از زندگیم بعد از یه ماه توی بیمارستان بودن، بودم...

هیلی که به مزخرف گفتنم عادت داشت چشماش رو چرخوند و گفت:

_خب..خوبه که اینجایی... باید درمورد جیمز باهات حرف بزنم....دوشنبه دادگاه انظباطی برگزار میشه...
باید...

گوشیم رو گذاشتم تو جیبم و حرفش رو قطع کردم و گفتم:

_الان وقتم ندارم... باید برم جایی.. ماشین داری؟!؟

هیلی با تعجب نگام کرد و گفت:

_آره...

_عالیه... میتونم 2 ساعت قرضش بگیرم...؟!

در حالی که نمیفهمید جریان چیه با تعجب نگام کرد و گفت:

_کجا میخوای بری؟؟

_الان نمیتونم بگم... عجله دارم....

هیلی با کلافگی چشماش رو چرخوند و گفت:

_لیام باید حرف بزنیم هم دادگاه جیمز هست هم برای خودت...

حرفشو قطع کردم و گفتم:

_آره میدونم...!! اما الان واقعا عجله دارم.... فقط سویچ رو بده بهم...

همینجوری که اینو میگفتم از پشت پنجره  چک کردم ببینم زین رفته یا نه...

هیلی با تعجب نگام کرد و گفت:

_با کی اومدی؟!

وقتی مطمئن شدم زین رفته از کنار پنجره اومدم این طرف به هیلی نگاه کردم و گفتم :

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now