Teamwork Begins

191 35 96
                                    

لیام ماشین رو روشن کرد و زین با همون اخم و حالت عصبی نشست تو ماشین و در ماشین رو محکم بست...

لیام خندید و گفت:

_اگه اینکارو کردی که حرص منو در بیاری.. باید بهت بگم من خیلی به ماشین اهمیت نمیدم...

زین چشم غره رفت و لیام  راه افتاد...

و گفت :

_خب... خونه که نمیری... بگو کجا میری..؟!؟

_زین:فعلا مستقیم برو..وقتی رسیدی به پل...از رو پل برو... بقیه اش رو تو مسیر بهت میگم...

لیام سرش رو تکون داد و گفت:

_اوکی... من درخدمتتم... حتما حس خوبی داره که راننده شخصی به این جذابی داشته باشی...

زین با همون اخم گفت:

_نه وقتی راننده نمیتونه دهنش رو بسته نگه داره تا من تمرکز کنم...

لیام لبخند زد و گفت:

_اگه تو تونستی که  بدون این اخم و لحن خشنت بامن حرف بزنی... اون وقت منم دیگه دهنم رو بسته نگه میدارم....

_هر وقت تو تونستی رو اعصاب نباشی و لاس نزنی منم درست باهات حرف میزنم...

لیام برگشت یه ثانیه به زین نگاه کرد و بعد لبخند زد و شونه هاش رو انداخت بالا و گفت:

_اوکی... عادلانه است...

و به رانندگی ادامه دادن...

تا این که رسیدن دم یه ساختمون خیلی بلند.....که بیشتر به برج شبیه بود

زین از لیام خواست تا رو به روی ساختمون اون طرف خیابون نگه داره...

وقتی جلوی ساختمون  وایستادن لیام چهره اش رفت تو هم و استرس گرفت...

زین برگشت به لیام نگاه کرد انگار منتظر بود که ریکشنش رو ببینه...

و بعد لبتاب رو برداشت... و شروع کرد به کار کردن باهاش...

لیام با همون لحن مضطرب گفت:

_اینجا چیکار میکنیم زین؟!؟

زین جوابش رو نداد و لیام این بار با صدای بلند تر گفت:

_با تو دارم حرف میزنم میگم... اینجا چیکار داری؟!؟

زین سرش رو آورد بالا و نگاش کرد و گفت:

_چته؟!! چرا داد میزنی... گفتم که دارم به شان کمک میکنم...

_اینجا چه ربطی به شان داره؟!!!

زین دوباره سرش رو کرد تو لبتابش و گفت:

_حتما ربط داره که گفتم بیای اینجا...

لیام با عصبانیت در لبتاب زین رو بست و لبتاب رو ازش گرفت و گفت:

_من جواب کامل میخوام...نه نصفه نیمه... درست جوابم رو بده...

HELP Me!!!! Where stories live. Discover now