"تو چی؟حتما دوستایی داری!" جونگکوک لبخند زد"جین هیونگ ونامجون هیونگ...کسایی بودن که خیلی کمکم کردن...اگه اونا نبودن نمیدونم چه اتفاقی میفتاد" جیمین نامجونو میشناخت کسی نبود که کیم نامجون رپر با تجربه کمپانی زیلیون نشناسه ولی هیچ وقت از نزدیک ندیده بودش"اوه فکر نمیکردم بهش نزدیک باشی...همه میگن شخصیت سردی داره" جونگکوک لبخندزد"بقیه از ظاهر قضاوت میکنن...ولی باید از نزدیک ببینیش...اونوقت عاشقش میشی" جیمین لبخندزد"دوست دارم ببینمش" جونگکوک با اشتیاق نیم خیزشد"اگه بخوای میتونم باهاش قراربزارم تا همو ببینید" جیمین دستشو تو هوا تکون داد"اوه نه لازم نیس...نمیخوام مزاحمش بشم مطمئنم کلی کار سرش ریخته" بازم سکوت بینشون برقرارشده بود انگار جیمین سکوتو ترجیح میداد شایدم نمیدونست باید ازچی با جونگکوک حرف بزنه سخت بود چون حالا هیچ حرف مشترکی نداشتن نگاهی به ساعت انداخت سه ظهر بود وحتما تا الان جونگکوک گرسنه بود ازجاش پاشد"میرم یه چیزی برای ناهار آماده کنم...متاسفم متوجه ساعت نشدم" "آه...نه...من میرم خونه" جیمین نگاهی به در باغ انداخت بارون بی وقفه میبارید"تو این هوا؟بهتره تا تموم شدن بارون صبرکنی" جونگکوک ازجاش پاشد"پس منم کمکت میکنم" جیمین در کابینتو باز کرد و چهارتا نودل ازش خارج کرد به طرف یخچال رفت وگوشت وسبزیجاتو بیرون آورد"من گوشتو کباب میکنم" جونگکوک که تا حالا معذب دم در ایستاده بود گفت وبه طرف جیمین رفت تا گوشتو ازش بگیره جونگکوک همونطور که مشغول تیکه کردن گوشتا بود به جیمین نگاه کرد که نودلا رو توی دیگ خالی میکرد"هیچ وقت فکرنمیکردم یه روز آشپزی کنی" برعکس جونگکوک جیمین سرد جواب داد"خب زندگی همیشه اونطوری که فکر میکنیم پیش نمیره" جونگکوک آهی کشید هرچقدر سعی میکرد بدون پیش کشیدن گذشته رفتارکنه وحرف بزنه موفق نمیشد چون جیمین فراموش نکرده بود با زنگ خوردن گوشی جیمین ،جونگکوک نگاش کرد جیمین گوشی رو چک کرد وبه جونگکوک نگاه کرد"ببخشید" از آشپزخونه خارج شد ولی جونگکوک هنوزم صداشو ضعیف میشنید"الو هیونگ...نه رسیدم خونه...یکی از همکارام منو رسوند...نه لازم نیس...گفتم که نمیخواد عذرخواهی کنی...ازاین به بعد با منیجر برمیگردم"
"بدمزه شده؟فک کنم زیادی ادویه زدم" "نه خیلی خوشمزس" با صدای ضعیفی گفت وسعی کرد چندلقمه بخوره جیمین با تعجب نگاش میکرد خیلی یهویی جونگکوک کم حرف شده بود ودلیلیش مشخص نبود سعی کرد عادی رفتارکنه نمیخواست بپرسه وجونگکوکو معذب کنه
***
"جونگکوک شی" تکون خورد ولی هنوزم چشماش بسته بود"جونگکوک شی...گوشیت داره زنگ میخوره..فک کنم مهمه" این صدای جیمین بود که تو خواب میشنید لبخندزد دلش برای جیمین توی خواب هاشم تنگ شده بود"جونگکوک شی" جونگکوک دستشو به طرف جیمینی که با لبخند روبروش ایستاده بود درازکرد خوابش کم کم داشت سبک میشد صدای جیمینو واضح تر میشنید وپوست نرمی که زیر دستاش حس میکرد خیلی واقعی تر ازاونی بود که باور کنه خوابه شوکه چشماشو باز کرد ودستشو از روی گونه ی جیمین پایین کشید جیمین سعی کرد وانمود کنه اتفاق خاصی نیفتاده عقب تر نشست"نمیخواستم بیدارت کنم گوشیت چندبار زنگ خورد فکرکنم نگرانت شدن" جونگکوک چشماشو مالید"نمیدونم چطور خوابم برد ساعت چنده؟" جیمین نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت"5" جونگکوک گوشیشو برداشت سه تا تماس ازجین وچندتا پیام از منیجر داشت صدای بارون نمی اومد ووقتش بود برگرده خونه به جیمین نگاه کرد"کتم" مکث کرد که جیمین با عجله ازجاش پاشد"الان میارمش" وقتی جیمین برگشت جونگکوک دم در ایستاده بود کتو گرفت وبی هیچ حرفی به طرف دررفت جیمین تا دم در برای بدرقه اش اومد چندقدم از در فاصله گرفت جیمین هنوزم ایستاده بود ایستاد جیمین گیج نگاش میکرد به طرف در چرخید راهی که اومده بود برگشت از پله های ورودی بالا رفت روبروی جیمین ایستاد"من...متاسفم اگه با موندنم اذیتت کردم...اما...امروز برای من روز خوبی بود" جیمین هنوزم نگاش میکرد تردید داشت که بگه یا نه اما تسلیم شد وگفت"امروز حس کردم مثل چندسال قبل شدیم...حس کردم به هم نزدیکیم" با این حرفش نگاه جیمین تغییر کرد انگار حرف بدی زده بود جونگکوک پشیمون از حرفش سرشو پایین انداخت"بابت همه چی ممنون" با صدای بسته شدن در به طرف ماشینش رفت نگاهی به اون خونه انداخت هربار که وجود جیمینو احساس میکرد براش دل کندن سخت میشد انگار یه چیزی مانع دور شدنش میشد
جیمین به در تکیه داد اشتباه کرده بود که جونگکوکو به داخل دعوت کرده بود باید باهاش مثل هرهمکار دیگه ای رفتار میکرد شایدم نباید سوار ماشینش میشد حس بدی داشت وحرفای جونگکوک اون حسو تشدید کرده بود اون به جونگکوک امید واهی داده بود مطمئن بود مثل گذشته از کنار جونگکوک بودن خوشحال نیس باید تمومش میکرد همین ارتباط کوچیکم تموم میکرد قبل ازاینکه چیزی شروع بشه!
درهای آسانسور که باز شد قدمی که برداشته بود روی زمین گذاشت تهیونگ با اخم نگاش کرد"سوارنمیشی؟" جونگکوک به خودش اومد و وارد شد اولین بار بود که از تنها بودن با تهیونگ احساس خفگی میکرد"فاصلتو حفظ کن" جونگکوک متعجب سرشو بالا گرفت وبه تهیونگ نگاه کرد"متوجه نشدم" منظورش چه فاصله ای بود؟اون که به دیوار آسانسور چسبیده بود بیشتر ازاین که نمیتونست تهیونگ جدی نگاش کرد"فاصلت با جیمین حفظ کن" قبل ازاینکه جونگکوک حرفی بزنه تهیونگی که انگار گوشی برای شنیدن نداشت وفقط میخواست حرف خودشو بزنه ادامه داد"حد خودتو بدون جونگکوک...یادت نره چکار کردی...سعی نکن مثل قبل رفتار کنی چون" درهای آسانسور با رسیدن به طبقه سوم باز شد تهیونگ قدمی به جلو برداشت وبدون اینکه برگرده تا جونگکوک ببینه گفت"همه میدونیم چه خبره پس بهتره این نقش جونگکوک مهربونو تمومش کنی" با بسته شدن در آسانسور خسته چشماشو بست باید تحمل میکرد اما به چه امیدی؟امیدی بود که جیمین اونو ببخشه وازش درمقابل هیونگاش دفاع کنه؟ اون روز برخلاف روزای قبل دل ودماغ تمرین کردن نداشت حتی ترجیح میداد جیمینو نبینه اما ممکن نبود چون جیمین روبروش ایستاده بود وحالا داشت نگاش میکرد نگاه هردو بی قراربود هردو سعی داشتن چیزی رو مخفی کنن اما چشمای جونگکوک همیشه درمقابل جیمین سرکشی میکردن مگه میشد اون بتُ نپرستید؟ زمان استراحت که رسید جیمین برای فرارکردن از تنهاشدنش با جونگکوک خیلی سریع از سالن تمرین برای ناهار خارج شد جونگکوک به طرف پنجره ی بزرگ سالن رفت وروی صندلی که همونجا زیر پنجره بود نشست دستشو روی شیشه ی سرد پنجره کشید وآهشو تو سینه خفه کرد حالا که اینقدر کنترل احساسش سخت بود چرا اولین باری که راجع به همکاری شنیده بود این پیشنهادو رد نکرده بود امکان نداشت جونگکوک وجیمین باهم باشن واتفاقی خارج از برنامه نیفته حداقل برای جونگکوک که همین طور بود.به کاسه ی جاجانگمیونی که روبروش جا گرفته بود نگاه کرد وبعد نگاشو بالاتر کشید جیمین با لحن معمولی گفت"فکرکردم شاید نخوای خارج شی برات غذا آوردم برای ادامه ی تمرین باید انرژی داشته باشی" جونگکوک با صدای گرفته ای زمزمه کرد"ممنون" وجیمین فقط سرتکون داد جونگکوک دلگیر از سردبودن رفتارجیمین بهش نگاه کرد"چرا؟" جیمین متوقف شد برنگشت میدونست اون چرا مربوط به تغییر رفتارشه"مگه دیروز بهم لبخند نمیزدی؟مگه ما باهم اوقات خوشی نداشتیم؟" جیمین دستشو مشت کرد وبه طرفش چرخید"چون برای یه روز فراموش کردم که چقدر ازت متنفرم...اینکه تو چکارکردی وحالا نمیتونی یه شبه عوض شی" جونگکوک شوکه از اون همه خشم تو چشمهای جیمین ولحن کوبنده اش واعتراف تلخش سرشو پایین انداخت"حق با توعه...متاسفم دیگه بهت نزدیک نمیشم" جیمین با سینه ای که از خشم بالا پایین میشد زمزمه کرد"خوبه..این برای هردو بهتره"
جونگکوک با بغض نگاشو به کاسه دوخت این براش بهتر نبود این دردناک تر بود این حتی سخت تر از اون چهارسالی بود که پشت سرگذاشته بود اما اگه جیمین اینو میخواست اعتراضی نداشت.
"خوب بنظر نمیرسی" جونگکوک لیوانو تو دستش گرفت"چون واقعا خوب نیستم" نامجون روبروش نشست"چی شده کوک؟" جونگکوک از نوشیدنیش یکم خورد"من تو کنترل احساساتم شکست خوردم...فکر میکردم میتونم...سعی کردم همون کاریو بکنم که گفتی....که حرفه ای رفتارکنم...اما هیونگ" نامجون باشنیدن لحن دردمند وچشمایی که از اشک برق میزد دلش به درد اومد"نتونستم...چطور باید عادی میبودم وقتی فقط چندسانتی متر ازم دور بود...اون همه سال تحمل کردم چون قرارنبود دوباره ببینمش...چرا یهو تصمیم گرفت همکارمن شه؟چرا کمپانیا تصمیم گرفتن ما دوتا با هم همکاری کنیم؟" نامجون لباشو روی هم فشرد به طرف جونگکوک رفت کنارش نشست دستشو گرفت"آروم باش...من درکت میکنم" جونگکوک با صدایی که می لرزید دادزد"هیچکس درکم نمیکنه هیونگ...حتی جیمینی که قبلا با نگاه کردن به چشمام میفهمید ازچی ناراحتم...با کاری که من کردم هیچکس حقو به من نمیده تهیونگ ازم خواست ازش دور شم" نامجون شوکه نگاش کرد فکر نمیکرد کار به اینجا برسه"چرا؟" جونگکوک کلافه گردنشو مالش داد"دیروز جیمینو رسوندم خونش...منیجرش نبود ویونگی هم نیومده بود دنبالش میخواست تاکسی بگیره که من پیشنهاد کردم برسونمش بعدهم که بارون شدت گرفت وقتی رسوندمش دعوتم کرد خونش" نامجون زمزمه کرد"اوه کوک تو که نرفتی؟" "تا عصر خونش بودم...فکرکنم تهیونگم فهمیده که امروز همچین حرفی بهم زد" "رفتارجیمین چطوریه؟" جونگکوک به نامجون نگاه کرد"خوب...یعنی تا دیروز همه چی خوب بود ولی امروز عوض شده بود گفت ازم متنفره هیونگ...این بار دومیه که اینو بهم میگه" به دستای نامجون که دستاشو میفشرد تا بگه کنارشه نگاه کرد"میدونم چقدر سخته کوک...ولی تو باید ازش فاصله بگیری...حداقل الان.. برای یه مدت کوتاه...گذشته ای که باهم دارید دو قسمته کوک یه بخشیش شیرینه واونو تو بخاطر میاری ولی بخش دومش دردناکه...جیمین بخش دومو به یاد میاره...هربار که تو رو میبینه یادش میاد چطور تنهاش گذاشتی...اون حتی دلیلشم نمیدونه...باید بهش حق بدی..میدونم چقدر دلت برای دوباره مثل قبل شدنتون تنگ شده اما باید بهش این فضا رو بدی...تو خودتم با وجودش توی زندگیت مشکل داری...احتمالا اونم هنوز نتونسته با موقعیت جدید کنار بیاد" حق با نامجون بود جونگکوک عجله کرده بود اینطوری نمیتونست اوضاع درست کنه برخلاف خواسته ی قلبیش زمزمه کرد"تنهاش میزارم...همونطور که میخواد"
YOU ARE READING
Sorry that I left 2
Fanfictionفصل دو . ژانر:انگست،رومنس،اسمات کاپل:کوکمین . . بعد ازاینکه جونگکوک متوجه حس واقعیش نسبت به هیونگش جیمین میشه درست همون موقع اتفاقی میشنوه که جیمین از علاقه اش به شخص دیگه ای حرف میزنه و تصمیم میگیره همه چی رو پشت سرش رها کنه وبره اما اگه گره های سر...
