28

641 140 2
                                        

وقتی از خواب بیدارشد بجای جونگکوک یه شیشه ی کوچولو روی تخت بود برش داشت وبین دو انگشت شصت واشاره نگهش داشت یه ساعت کوچولو داخلش آویزون بود کاغدی که به درش آویزون بود رو برگردوند تا متن روشو بخونه[صبح بخیر...اخماتو باز کن] جیمین با خوندن جمله ی دوم متوجه شد برای تمرکز روی شیشه ی توی دستش اخم کرده لبخندزد[میدونم دیروز بدقولی کردم وحدس میزنم بخاطر همین عصبانی بودی اما امروز زودتر برمیگردم...برای ناهار نه اما قبل از تاریک شدن هوا خونم] دستی به لب هاش کشید چرا هنوزم داشت لبخند میزد؟

*امروز قصد نداشت وقتشو با تلویزیون دیدن پر کنه پس بعد از چک کردن پیاماهاش گوشی رو کنار گذاشت نگاهی به اتاق انداخت یاد آلبومی که جین نشونش داده بود افتاد و برای پیدا کردنش ازجاش پاشد اون روز نتونسته بود زیرنگاه های خیره جین همه رو خوب ببینه حتی اگر...

Oops! Ang larawang ito ay hindi sumusunod sa aming mga alituntunin sa nilalaman. Upang magpatuloy sa pag-publish, subukan itong alisin o mag-upload ng bago.

*
امروز قصد نداشت وقتشو با تلویزیون دیدن پر کنه پس بعد از چک کردن پیاماهاش گوشی رو کنار گذاشت نگاهی به اتاق انداخت یاد آلبومی که جین نشونش داده بود افتاد و برای پیدا کردنش ازجاش پاشد اون روز نتونسته بود زیرنگاه های خیره جین همه رو خوب ببینه حتی اگر قراربود ازجونگکوک متنفر باشه نمیتونست از دیدن جونگکوکی که چهارسال دور ازش بزرگ شده بود بگذره کنجکاویش اجازه بیشتر فکر کردن نمیداد قفسه ی کتاب روبروشو نگاه کرد بالا سمت راست تو کنج یه آلبوم بزرگ بود که کاملا بین کتابها قرار نگرفته بود وبرای جیمین سخت نبود که متوجه بشه آلبومی که دنبالشه رو پیدا کرده آلبومو برداشت اما نگاهش به عروسکی که یکم اونورتر بود کشیده شد ودستش تو هوا خشک شد چطور تا حالا متوجهش نشده بود آلبومو روی تخت رها کرد وآدم آهنیو برداشت نمیتونست زیاد بایسته درحالی که نگاشو از آدم آهنی برنمیداشت روی تخت نشست دستی روش کشید ولبخند تلخی زد"دلم برات تنگ شده بود دوست کوچولو"
[فلش بک] وارد اتاق شد تا جونگکوکو برای شام صدا کنه اما با بازکردن در جونگکوکی که درحال بازی کردن با آدم آهنی موردعلاقش بود دستش تو هوا خشک شد خجالتزده دستشو پایین آورد"متاسفم" آدم آهنی رو سرجاش گذاشت"خیلی قشنگه" همونطور که بهش نگاه میکرد گفت جیمین به آدم آهنی نگاه کرد"اینو بابا وقتی بدنیا اومدم برام خریده بوداولین اسباب بازی منه" جونگکوک با حسرت بهش نگاه میکرد دفعه ی پیش وقتی پدرشو عصبانی کرده بود اسباب بازیاشو دورانداخته بود وهرچقدر گریه کرده بود التماس کرده بود فایده ای نداشت ومامانش اونقدر درگیر بیماریش بود که جونگکوک دلش نمی اومد مامانشو درگیر مشکلات بی اهمیتش کنه از طرفی میترسید مامانش برای دفاع ازش از پدرش کتک بخوره"جونگکوک" جونگکوک نگاشو از کمد اسباب بازی های جیمین گرفت جیمین با آدم آهنی به طرفش اومد پسر کوچیکتر هاج وواج نگاش میکرد جیمین لبخند زد ودستشو به طرفش درازکرد"مال تو...من خیلیم باهاش بازی نمیکنم" جونگکوک حیرت زده پرسید"تو...مطمئنی؟" جیمین سرشو بالا پایین کرد"فکرکنم آدم آهنی دوست داره که پیش تو باشه" "چرا؟" "چون تو بهترازمن ازش نگه داری میکنی وبیشتر باهاش بازی میکنی" جونگکوک اسباب بازیو تو دستش گرفت"اما اینو بابات بهت هدیه داده" جیمین لبخندزد"حالا من بهت هدیه اش میدم...مواظبش باش...بیشتر از بقیه اسباب بازیات باهاش بازی کن" جونگکوک فقط سرتکون داد جیمین نمیدونست این هدیه چقدر برای جونگکوک ارزشمنده اون نمیدونست که جونگکوک هیچ اسباب بازی دیگه ای نداره که باهاش بازی کنه جیمین نمیدونست وهیچ وقت قرارنبود بدونه جونگکوک بعد ازاون هیچ وقت اسباب بازی دیگه ای جز اون آدم آهنی نداشت.
آدم آهنی رو کنار گذاشت وآلبومو باز کرد
*
"نونا" جونگکوک با دیدن سومین که وارد اتاقش میشد گفت ودوباره چشماشو بست تا گریمور به کارش ادامه بده سومین جایی نزدیک جونگکوک نشست"امروزم باید برم؟" جونگکوک خندید"چیه خسته شدی؟" سومین کف دستاشو روی زانوهاش کشید"اون ازمن خوشش نمیاد" "چرا همچین فکری میکنی؟" سومین موهاشو پشت گوشش گذاشت"اون خیلی مستقیم منو از خونه انداخت بیرون" جونگکوک سرشو از روی صندلی برداشت چشماشو باز کرد وبه طرف سومین چرخید با خنده پرسید"واقعا؟" سومین اخم کرد"بله" جونگکوک که هنوزم می خندید گفت"پس بخاطر همین دیشب اعصابش خورد بود" سومین هووفی کشید جونگکوک لبخندزد"بخاطر من نونا..لازم نیس بری تو فقط غذاهارو بهش بده" سومین آهی کشید"فقط بخاطر تو"
*
با لبخند آلبومو ورق میزد وبرای  هرعکس کلی زمان صرف میکرد فقط نگاه کردن عکسا کافی نبود باید تو ذهنش ثبتشون میکرد همه ی این عکسا قطعات پازل گمشده ای برای ذهن جیمین بودن که تا امروز جاشون خالی مونده بود وحالا اون قطعه ها پیداشده بودن! با باز شدن صفحه ی بعد برگه ی تاشده ای با جریان ضعیف هوا از آلبوم روی زمین سقوط کرد جیمین خم شد وبرگه رو برداشت تا سرجاش بزاره اما فقط یک لحظه مکث کافی بود تا تسلیم کنجکاویش بشه برگه رو کامل باز کرد یه نامه بود با دستخط جونگکوک[جیمین هیونگ] با خوندن اسمش روی نامه از تصمیمش مطمئن شد اون نامه برای خودش بود.با زنگ خوردن گوشیش نگاشو از اون کاغذ گرفت با دیدن شماره ناشناس گوشی رو گوشه ای پرت کرد اما طولی نکشید که صدای پیام از گوشی بلند بشه جیمین پیامو باز کرد[جواب نمیدی؟][میتونیم راجب هرچی دوست داری حرف بزنیم][دوست دارم از نزدیک بشناسمت]پیامها پشت سرهم می رسیدن وجیمین با خوندن دوتا پیام اول فهمیده بود همون سسانگ مزاحمه. نگاهی به اتاق انداخت باید همه چی رو سرجاش میگذاشت به نامه ی تو دستش نگاه کرد هنوز نخونده بودش وقرارنبود قبل ازاینکه بخونش سرجاش برگردونه کاغذو دوباره تا کرد وتو جیب شلوارش گذاشت اونقدر غرق شده بود که فراموش کرده بود هنوز چیزی نخورده قبل از خارج شدنش نگاه کلی به اتاق انداخت همه چیز مثل قبل دست نخورده بنظر می اومد با رسیدن به پله ها نفسشو فوت کرد"فکرنمیکردم پایین رفتن از پله ها بشه یکی از بزرگترین چالش های زندگیم"

Sorry that I left 2Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon