با صدای در جیمین چشماشو باز کرد جونگکوک داخل اتاق شد"خوابیدی؟" جیمین سرجاش نشست"هنوز نه" جونگکوک انتهای تخت نشست"ازمن عصبانی ای هیونگ؟" جیمین کوتاه جواب داد"نیستم" "پس چرا جواب پیامامو ندادی؟" "وقتی رسیدم خونه دیدمشون فکر کردم خیلی دیره که جواب بدم" "هیونگ!" جونگکوک گفت تا جیمین نگاش کنه وقتی جیمین نگاش کرد زمزمه کرد"مجبور بودم برم...نه این قرارداد نه این فیلم هیچ کدوم به میل من نبودن" جیمین دستی لای موهای نرمش کشید"این مهمونی چی؟نمیتونستی کنسلش کنی؟" جونگکوک به دستاش نگاه کرد"میتونستم اما...به عنوان یه بازیگر تازه کار بی ادبی بود" جیمین پوزخندزد"درسته اونوقت منتظر گذاشتن من وقتی باهام قرارگذاشتی اصلا بی ادبی نیس...ممنون از توضیحاتت شب بخیر" جیمین خودشو روی بالشتش پرتاب کرد وپتو رو تا سرش بالا کشید جونگکوک عصبی از روی تخت بلندشد"چرا برام همه چیزو سخت میکنی؟تویی که از طبیعت کارمون خبرداری باید درکم کنی" جیمین هنوزم زیرپتو بود"شب بخیر کوک" جونگکوک به طرف در رفت اما لحظه ی آخر برگشت"تو نصف وقت آزادتو با مین یونگی میگذرونی هیونگ من حرفی میزنم؟هرموقع سراغتو از هوسوک یا تهیونگ هیونگ میگیرم نیستی اونوقت کجایی؟با مین یونگی...منم ناراحت میشم منم عصبانی میشم اما هیچی نمیگم...چون من حق ندارم تو زندگی شخصیت یا رابطه هات دخالت کنم" جیمین پتو رو پایین کشید"ازاین به بعد هیچی زندگی تو بهم ربط نداره متوجه شدم میتونی بری" جونگکوک کلافه لبشو گاز گرفت جیمین به جونگکوکی که دست به کمر دم درایستاده بود نگاه کرد"درم ببند" وقتی بازم پتو رو روی سرش کشید جونگکوک دندون قروچه ای کرد واز اتاق خارج شد به طرف آشپزخونه رفت ولیوان آب خنکی برای خودش ریخت لیوانو یه نفس سرکشید وروی کانتر کوبید تصور غلطی بود که فکر میکرد خنکی آب گرمای درونشو خنثی میکنه هرلحظه که اینجا میگذروند آشفته تر میشد با اخم به بالای پله ها نگاه کرد وبه طرف در رفت نباید امشبو برای حرف زدن باهاش انتخاب میکرد!
"مگه دیشب باهم نبودین؟" هوسوک با تعجب پرسید جونگکوک بدخلق جواب داد"دیشب باهم نبودیم هیونگ...دیشب باهم دعوا کردیم" تهیونگ وسط حرفشون پرید"اینارو ولش کنید...جیمین از صبح تا حالا نه گوشیشو جواب میده نه اومده خونه...باید بفهمیم کجاس؟" هوسوک موهاشو ازروی پیشونیش کنارزد"نمیتونم به منیجر زنگ بزنم دردسر میشه" تهیونگ همونطور که با انگشتاش روی کانتر ضرب گرفته بود گفت"امروز برنامه ای نداشت اصلا" جونگکوک کلافه نگاشون کرد"پس کجاس؟" هوسوک نگاشو از جونگکوک گرفت"من به یونگی پیام دادم..گفت سعی میکنه دنبالش بگرده" جونگکوک طوری به طرفش چرخید که تهیونگ نگران نگاش کرد"کوک" جونگکوک صندلی رو عقب هل داد"یونگی میدونه کجاس اونوقت شما نمیدونید؟...مگه یونگی کیه؟"
*
"میدونی همه چقدر نگرانتن؟" جیمین همونطور از سردرد سرشو روی پیشخوان گذاشته بود با صدای دورگه ای جواب داد"بهت گفتم بیای دنبالم چون بازخواستم نمیکنی" یونگی زیر بازوشو گرفت"خیلی خب پاشو..نیمه شبه" جیمین با کرختی سرشو بلند کرد با چشمای نیمه بازش به یونگی نگاه کرد"کجا میریم هیونگ؟" یونگی اخم کرد"خونت کجا باید بریم؟" "نمیخوام برم خونه" "هیچکس الان اونجا نیس...به هوسوک میگم بهت زنگ نزنه....پاشو جیمین همین الانشم کلی دردسر درست کردی" جیمین با پاهایی که از زور مستی قدرتی نداشتن سعی کرد بایسته که تلو تلو خورد یونگی کمرشو گرفت وتو گوشش زمزمه کرد"سرتو بنداز پایین...هرچند بعید میدونم کسی تا حالا نشناخته باشدت" جیمین خندید"اگه میدونستم آیدل شدن منو از مست کردن منع میکنه هیچ وقت اودیشن نمیدادم" یونگی همونطور که سعی میکرد جیمینو به در خروجی بکشه غرید"میخوای اسمتم داد بزنی..شاید یه امضا هم دادی!" جیمین سکسکه کرد"باید امضا بدم هیونگ؟" یونگی تا خارج شدنشون از در هیچی نگفت به کمک راننده اش جیمینو سوارماشین کرد کمربندشو بست وبا عجله ماشینو دور زد وقتی به خونه رسیدن دو صبح بود یونگی جیمینو روی تخت گذاشت کفش هاشو از پاش درآورد وخسته پایین تخت نشست نگاهی به چهره ی غرق خوابش انداخت وآهی کشید وقتی به ساعت نگاه کرد ازجاش پاشد نیم نگاهی به جیمین انداخت واز اتاق خارج شد به محض خارج شدنش از اتاق گوشیش زنگ خورد به اسم هوسوک نگاه کرد وتماسو وصل کرد"الو..هیونگ" یونگی از اتاق فاصله گرفت"رسوندمش خونه...خوابیده..فردا بیا ببینش"
"میدونی چقدر نگرانت شدیم؟میتونستی بگی کجایی وبعد تا خرخره مست کنی!!" جیمین عصبی از سردردی که احساس میکرد منتظر به قهوه ساز نگاه کرد"دقیقا بخاطر همین بهت نگفتم...میخواستم تنها باشم" هوسوک کلافه نگاش کرد"تنها باشم یعنی چی جیمین؟تو یه آدم معمولی نیستی که هروقت خواستی لباس بپوشی وازخونه بری بیرون..احیانا اگه یادت رفته باید یادآوری کنم یه عالمه طرفدار سسانگ،پاپارازی ونیتزن منتظرن تو فقط انگشتتو تکون بدی تا براش پونصدتا مقاله بنویسن...تو خونه ی خودتم میتونی تنها باشی" "بس کن هیونگ" بی اختیار داد زد ودستشو روی کانتر کوبید"وقتی ازخونه رفتم بیرون به همه ی اینا فکر کردم...هرچی که بشه مسئولیتش با منه...خواهش میکنم بس کن" وقتی صدای رمز در سکوت بینشونو شکست جیمین پوزخند زد"یکی کم بود یکی دیگه هم اضافه شد" هوسوک دلخور نگاشو ازش گرفت با صدای جونگکوک جیمین لیوان قهوشو خونسرد برداشت"نه دوتا دیگه اضافه شده" جونگکوک به آشپزخونه رسیده بود درحالی که از خشم نفس نفس میزد با اخم ایستادجیمین با لیوانش از آشپزخونه خارج شد و روی مبل نشست تهیونگ به هوسوک نگاه کرد وآروم لب زد"نتونستم جلوشو بگیرم" جیمین جرعه ای از قهوه اش نوشید وبعد به اون سه تا نگاه کرد"نمیدونستم از دیدن قهوه خوردن من اینقدر لذت میبرید" جونگکوک عصبی روبروش ایستاد"امیدوارم توضیح قانع کننده ای داشته باشی" جیمین با تعجب نگاش کرد"اوه یعنی قراره بی مقدمه بریم سر موضوع؟" تهیونگ که شاهد بی قراری های جونگکوک از دیشب تا حالا بود اخم کرد"جیمین!" جیمین نیم نگاهی به تهیونگ انداخت وبعد به جونگکوک نگاه کرد"فکرکنم حرفایی که دوشب پیش زدیم به اندازه کافی قانع کننده بود اونقدر که لازم نباشه من توضیح بدم" هوسوک جلو اومد"جیمین ماهمه نگرانت بودیم" جیمین تک خنده ای کرد"میدونم ولی من بیست ویک سالمه...وطبق قانون کره من یه بزرگسال به حساب میام" جونگکوک هنوز آروم نگرفته بود"شاید تو بخاطر سنت یه بزرگسال باشی اما حقیقتش اینه تو اونقدر بی فکری که گاهی شک میکنم ازم بزرگتری..همه اینجا داشتن از نگرانی میمردن اونوقت تو عین خیالت نیس" جیمین عصبی از سردرد تشدید شدش اخم کرد فنجونشو روی میز کوبید"این زندگی کوفتی خودمه...دست از سرم بردارید...هرغلطی بخوام میکنم" جونگکوک گلدون شیشه ای کوچیک روی میزو برداشت وروی زمین کوبید جیمین از جاپرید جونگکوک دادزد"منم بلدم داد بزنم ولی دارم بهت فرصت حرف زدن میدم" جیمین ازجاش بلندشد"منم گفتم توضیحی به تو نمیدم" وقتی به جونگکوک پشت کرد تا به اتاقش بره جونگکوک بازوشو کشید"تو هیچ جا نمیری...باید حرف بزنیم" هوسوک به تهیونگ نگاه کرد"بریم" تهیونگ هم سری تکون داد وروبه اون دوتا گفت"منو هیونگ باید بریم " هوسوک به جونگکوک وجیمینی که تو همون حالت خشکشون زده بود وهیچ کدوم نگاشو از اون یکی نمیگرفت نیم نگاهی انداخت انگار هردو نشنیده بودن یا اهمیت نمیدادن همراه تهیونگ از خونه خارج شد جیمین دستشو عقب کشید"اونی که میگفت تو زندگی شخصی هم دخالت نکنیم توبودی" با وجود دردی که تو کمرش احساس میکرد بازم دادزد"همه ی این دراماها بخاطر اون تولد مسخرس؟" جیمین عصبی خندید"من واقعا اونقدرهام بهت اهمیت نمیدم جونگکوک" جونگکوک نفس عمیقی کشید ویقشو از دور گردنش فاصله داد جیمین هم متوجه عصبانیت بیش از حدش شده بود حتی بادیدن پیشونی خیس جونگکوک نگرانش شده بود اما غرورش اجازه نمیداد چیزی بپرسه"اما من بهت اهمیت میدم" اخم جیمین بازشد وبا تعجب به جونگکوک نگاه کردجونگکوک که دیگه نمیتونست سرپا بایسته عقب عقب رفت وروی مبل نشست"تو بامن خودت نیستی" جیمین گیج نگاش کرد جونگکوک ادامه داد"هنوزم منو غریبه میبینی" وقتی جیمین لب باز کردجونگکوک مانعش شد"انکارنکن من اینو حس کردم...تو با من متفاوت رفتارمیکنی هیونگ" جیمین روبروش نشست"ازاینجا برو کوک...بهتره یه روز دیگه راجبش حرف بزنیم" جونگکوک که برای چندلحظه آروم شده بود دوباره منفجرشد"حرف بزن هیونگ...فقط حرف بزن" جیمین با اخم سرشو پایین انداخت"من تو زندگیت چه غلطی میکنم وقتی هیچی ازت نمیدونم؟من لعنتی نمیدونم چرا از اون تصادف کوچیک اینقدر به هم ریختی من نمیدونم هربار که باهام حرف میزنی چه حسی داری؟همش احساس میکنم تو زندگیت اضافیم...یه روز کامل ناپدید میشی واونوقت با مین یونگی برمیگردی...اون ازمنم بهت نزدیکتره....چرا من نباید بدونم کجایی ولی به اون زنگ میزنی بیاد دنبالت...تو به اون بیشتر از من اعتماد داری؟" جیمین سرشو بالاگرفت"آره بیشتر اعتماد دارم.....من به یونگی بیشتر از تو اعتماد دارم...میدونی چرا؟چون برعکس تو اون یه روز ولم نمیکنه بره...اون همیشه بوده...تو سختیام...تو مشکلاتم...اون مثل تو تنهام نمیزاره" نگاه یخ زده جونگکوک وصورت شکه اش کاملا اثبات میکرد تاثیر حرفای جیمین خیلی بیشتر از چیزین که جیمین فکر میکنه سست به دسته مبل چنگ زد وسرشو پایین انداخت"اگه" با صدای گرفته وخشکی گفت ونگاه جیمینم به سمت خودش کشید"اگه زمان به عقب برگرده چی؟" انگشتای یخ زدشو توهم قفل کرد"اگه زمانو به عقب برگردونم وازت بخوام منو ببخشی!" دیگه جرات نداشت به اون مردمک های عصبانی نگاه کنه"حتی اگر زمان به عقب برگرده" جیمین حرفشو قطع کرد برعکس جونگکوک جیمین خیره نگاش میکرد"هیچی عوض نمیشه...من نمیتونم ببخشمت...من نمیتونم دوباره مثل قبل نگات کنم" جونگکوک نفس کوتاهی برای پس زدن بغضش کشید"هیچ راهی برای جلب کردن اعتمادت ندارم؟" جیمین درست به اندازه ی جونگکوک ناراحت بود بغض تو گلوش هرلحظه بزرگتر میشد داشت دل عزیزتزینشو میشکست ولی همون عزیزترینش سالها پیش با بی رحمی تمام دلشو شکسته بود هرچقدر که دوسش داشت هرچقدر که براش مهم بود اما هنوزم زخمی که بجا گذاشته بود تازه بود هنوز درد میکرد با وجود اون زخم چطور میتونستن کنارهم باشن؟"معنی اعتماد چیه؟" جونگکوک نگاش کرد"اعتماد یعنی به اندازه کافی به یکی ایمان داری ومیدونی همیشه میتونی بهش تکیه کنی مهم نیس تو چه موقعیتی هستی...حدس میزنم هیچ معنی نداشته وقتی به چشمات نگاه کردم وگفتم توتنها کسی هستی که میتونم بهش اعتماد کنم" جیمین بدون اینکه نگاشو از جونگکوک بگیره با صدای خش داری ادامه داد"یه روز معمولی دیگه بود که عادت داشتم به اونجا برم جایی که عادت داشتیم همیشه باهم بریم" جونگکوک میدونست جیمین از کدوم روز حرف میزنه اولین برخوردشون بعد از اون سال ها!"ولی آخرین چیزی که انتظار داشتم دیدن تو بود درحالی که بعد چهارسال اونجا نشستی...کلی سوال بود که میخواستم ازت بپرسم.سوالایی مثل...چرارفتی؟یا اصلا هیچ وقت برات مهم بودم؟به خودم قول دادم که اگر دوباره دیدمت بهت میگم چقدر درد وآسیب به من زدی ولی نتونستم بگم" جیمین بریده بریده نفس میکشید دستاش از خشم می لرزید اما هنوزم اصرارداشت حرف بزنه جونگکوک میخواست مانعش بشه اما همون قدر که جیمین نیاز داشت حرف بزنه اونم نیاز داشت بشنوه...حالا که بحثشون به اینجا رسیده بود حالا که کاری کرده بود جیمین حرفایی که تمام این چندماه تو دلش مخفی میکرد ووانمود میکرد شاده وهیچ مشکلی بینشون نیس بزنه نمیخواست جلوشو بگیره"چون با اینکه بخاطر رفتنت ازت متنفر بودم یه بخش ازمن هنوزم بهت اهمیت میداد" قلب جونگکوک هم درد میکرد هم شیرینی حرف جیمینو هضم میکرد اینکه جیمین همزمان به تنفروعلاقه اش اشاره میکرد تناقض تلخ وشیرینی تو وجود آشفته جونگکوک ایجاد میکرد هنوزم صدای جیمین وقتی که داد میزد ازش متنفره رو خیلی خوب به یاد می آورد چقدر این روزا خوشحال بود که جیمین باهاش مثل قبل وقت میگذرونه غافل ازاینکه جیمین کنارش جیمین واقعی نبود یه جیمین که تظاهرمیکرد دوسش داره درحالی که نفرت تو قلبش بزرگتر از عشقش بود"نتونستم جلوی عصبانیتم بگیرم وگفتم نمیخوام هیچ وقت دوباره ببینمت وقتی از اعماق وجودم میدونستم همچین منظوری ندارم..واون آخرین باری بود که دیدمت" جیمین کلافه موهاشو از روی پیشونیش عقب برد اشکشو با پشت دستش پاک کرد خیلی وقت بود بغضش سرباز کرده بود وبدون توجه به اینکه جونگکوک ممکنه چه فکری بکنه هق هق میکرد با صدای شکسته ای به حرف زدنش ادامه داد"من بهت اعتماد داشتم...تو بودی که همشو ازم گرفتی...تو نمیتونی ازم طلب بخشش کنی وقتی ازاتفاقایی که پشت سر گذاشتم خبرنداری...نمیتونی زخم بزرگی به جا بزاری وبعد سعی کنی نادیده اش بگیری...من هربار که میبینمت دردو حس میکنم...زخمم درد میکنه جونگکوک" قطره اشکی از گوشه چشم جونگکوک روی گونه اش چکید اما جیمین قصد نداشت اون شکنجه رو تموم کنه"میخوای زمانو به عقب برگردونی؟برش گردون اما کاری کن هیچ وقت سرراه هم قرارنگیریم...میتونی؟" به جونگکوک که با فک منقبض شده ای روبروش نشسته بود وکاری جز خیره نگاه کردنش نمیکرد با اخم نگاه کرد"کاری کردی از تمام خاطرات مشترکمون حالت تهوع بهم دست بده...کاری کردی دیگه نخوام تو بوسان نفس بکشم...کاری کردی ازت متنفربشم...میتونی همه ی اینارو از ذهنم پاک کنی؟جوری که انگار هیچ وقت نبودن؟میتونی؟" وقتی جیمین با تمام توان داد زد جونگکوک سرشو پایین انداخت واشکاشو پاک کرد"یعنی...تمام این چندماه برات هیچ معنی نداشت؟" جونگکوک با چشمای خیس وچهره ی شکسته ای پرسید"وقتی ازت خواستم بهم فرصت بدی...وقتی گفتم یه شروع دوباره داشته باشیم تمام این مدت به اینکه چقدر ازم متنفری فکر میکردی؟" جیمین عصبی از روی مبل پاشد"تمام این مدت داشتم به خودم فرصت میدادم تا عشق ونفرتمو بسنجم" جونگکوک مستقیم به چشماش نگاه کرد"ونتیجه؟" جیمین پلک زد وبا لحن محکمی جواب داد"بیشتر ازاین که دوست داشته باشم ازت متنفرم جونگکوک" دردی که جونگکوک توی قلبش احساس میکرد با هیچ کدوم از دردای قبلش قابل مقایسه نبود مثل کوبیدن سنگ بزرگی به یه شیشه بود همونقدر سریع همونقدر مخرب..دردش از وقتی پدرش تو صورتش داد زده بود ازش متنفره وازخونه بیرونش کرده بود هم بیشتر بود شاید صدبرابر بیشتر...جیمین حق داشت اما اگه دلیلی که جونگکوک پشت همه ی اون تصمیماش داشت میدونست بازم ازش متنفر می موند؟پشت تمام کارهای جونگکوک بخاطر جیمین بود...اون بخاطر آسیب نزدن به جیمین رفته بود...بخاطر جیمین ترکش کرده بود...بخاطر خراب نکردن اون رابطه ی قشنگ برادری رفته بود....بخاطر ازبین نبردن تصویر خوبی که جیمین ازش داشت رفته بود....ای کاش جیمین میدونست جونگکوک هم به اندازه ی اون درد کشیده...جونگکوک هم شکسته وقلبش دیگه جایی برای تحمل نداره دماغشو بالا کشید ایستاد"ازاینکه همیشه باعث آزارت بودم معذرت میخوام" جیمین با تعجب به جونگوکی که دست از خواهش برداشته بود نگاه کرد"من هیچ وقت نخواستم بهت آسیب بزنم" انگار تسلیم شده بود"اما ظاهرا اینکارو کردم" چرا بوی خداحافظی می اومد؟"من معذرت میخوام جیمینی هیونگ...دیگه کاری نمیکنم که مجبور بشی تحملم کنی...منم همچین چیزی نمیخوام...برات دردسری درست نمیکنم...لطفا خوب باش" وقتی راهشو به سمت خروجی کج کرد قلبش تیر کشید دستشو روی قلبش گذاشت وپلک هاشو روی هم فشرد اون درد بخاطر این بود که قلبش قراربود همون جا جا بمونه جیمین خودشو روی تشک نرم مبل پرت کرد وسرشو تو دستاش گرفت جونگکوک داشت میرفت صدای قدم های اون بود که هرثانیه دورترمیشد اون تمومش کرده بود[هیونگ مجبوری کاری کنی که من هربار مقابلت کم بیارم؟]قیافه ی اخمو جونگکوک مقابل چشماش نقش بست ودوباره صداش گوشاشو پرکرد[اصلا انصاف نیس...تو پسری اما برخلاف همه از بامزه بودنت استفاده میکنی!من واقعا...هیچ شانسی ندارم] موهاشو چنگ زد وچشماشو بست[هیونگ امروز ناهارو باهم بخوریم؟من فقط بخاطر اینکه وقت آزاد نداری تمرینامو پیچوندم] جونگکوک به در رسیده بود که جیمین تیر کشیدن قلبشو احساس کرددستشو به چارچوب در گرفت قلبش تمنا میکرد یبار دیگه برگرده وپسری که طردش کرده بود ببینه اما عقلش میگفت فقط برو ودیگه مزاحمش نباش صدای کوبیدن در که اومد این بار با صدای بلندی به گریه افتاد پسری که همین الان از خونه اش رفته بود قلبشم با خودش ازجا کنده وبرده بود حسش حسی به تلخی مرگ بود شاید فقط کلمات بودن که جونگکوکو باهاش نشونه گرفته بود اما همونا جونگکوکو کشته بودن...اون جونگکوکو بی صدا کشته بود با یه سکوت پرسروصدا!
از در که گذشت هنوز چندقدم برنداشته بود که متوقف شد صدای خفه ی توی گلوشو آزاد کرد پشت دستشو جلوی دهنش گذاشت تا کسیو متوجه خودش نکنه اما صورت خیس از اشکش مثل روز روشن بود. قلب جونگکوک پیش جیمین وقلب جیمین پیش جونگکوک جا مونده بود اما هردو با نبض کندی میزدن فرقی نمیکرد اگه قلب هاشونو پیش هم امانت میزاشتن تا وقتی پازل قلب هاشون کنارهم قرارنمیگرفت وچفت نمیشد اون طوفان آروم نمیگرفت."الو هیونگ" هوسوک که منتظر تماس جونگکوک بود سریع جواب داده بود"کوک چی شد؟" "باید ببینمت" هوسوک دستپاچه از شنیدن صدای گریه ی جونگکوک پشت خط تکرار کرد"باشه باشه حتما...من خونه ام منتظرتم" با صدای ویبره ی گوشیش دماغشو بالا کشید وبه اطرافش نگاه کرد با دیدن اسم تهیونگ کادر سبزو لمس کرد"الو جیمینی؟....نگرانت شدم..میدونم الان خسته ای...شایدم بخوای بخوابی ولی میخواستم بپرسم خوبی؟" "ته" جیمین نالید اشک دوباره تو چشمهاش حلقه زده بود"جیمینی!!!" تهیونگ وحشت زده صداش کرد"میتونی بیای؟نمیخوام تنها باشم خونه داره دیوونم میکنه" تهیونگ حدس میزد مکالمه ی جونگکوک وجیمین خوب پیش نرفته"خیلی خب آروم باش من الان راه میفتم...نیم ساعت دیگه میرسم" [دیگه کاری نمیکنم که مجبور بشی تحملم کنی...منم همچین چیزی نمیخوام...برات دردسری درست نمیکنم...لطفا خوب باش] جیمین کلافه دستشو روی چشماش کشید اما صدای جونگکوک هرلحظه پررنگ ترمیشد[فلش بک]
به چهره ی خالی وغمگین جونگکوک توی آینه نگاه کرد به سمتش چرخید جونگکوک بهش نگاه کرد جیمین دو انگشت اشارشو دو طرف لب جونگکوک گذاشت وگوشه های لبشو به دو طرف کشید تا لبخندی روی صورتش بکشه لبخند زد جونگکوک هم با دیدنش لبخندزد اون موفق شده بود خوشحالش کنه اون تونسته بود باعث لبخند زدنش بشه جیمین این کارو کرده بود
[پایان فلش بک]
چقدر ازجیمین اون موقع ها فاصله گرفته بود؟چندسال؟چند ساعت؟چند روز؟چندتا لبخند؟ همون پسر بچه ای که تلاش کرده بود لبخند به لب پسرکوچیکتر بیاره امروز لبخندشو ازش گرفته بود با دستای خودش امروز دلیل اشک هاش بود زندگی چقدر میتونست آدمارو تغییر بده؟اونقدر که اشکو به لبخند ترجیح بدن؟اونقدر که تا شکستن قلب همدیگه پیش برن؟اونقدر که تمام لبخندا درخششونو از دست بدن وتلخ بشن؟
YOU ARE READING
Sorry that I left 2
Fanfictionفصل دو . ژانر:انگست،رومنس،اسمات کاپل:کوکمین . . بعد ازاینکه جونگکوک متوجه حس واقعیش نسبت به هیونگش جیمین میشه درست همون موقع اتفاقی میشنوه که جیمین از علاقه اش به شخص دیگه ای حرف میزنه و تصمیم میگیره همه چی رو پشت سرش رها کنه وبره اما اگه گره های سر...
