98:My one and only

570 111 2
                                        

ووت یادتون نره💕
.

یونگی نگاشو از جیمینی که حالا یه سرم بهش وصل بود گرفت وهمراه دکتر وهوسوک از اتاق خارج شد هوسوک سریع ترپرسید«دکتر حالش خوبه؟» دکترسری تکون داد«چیزی نیس..لازم نیس نگران باشید..بخاطر افت فشارشون از حال رفتن اما الان خوبن..یه سری دارو و ویتامین براشون نوشتم حتما مصرف کنن..مصرف آب وغذاشون هم خیلی مهمه..برای اطمینان ازشون یه نوار قلب هم میگیریم..وقتی استراحت کردن وبهترشدن حتما برای یه سری آزمایش بیاریدشون بیمارستان» یونگی سری تکون داد«ممنونم دکتر..تا در همراهتون میام»
«وقتی اومدم خونه نبود» یونگی به هوسوک نگاه کرد«منظورت چیه؟» «ما بهش گفته بودیم بیرون نره..وقتی شامشو خورد همه چی عادی بود فکر کردم خوبه و برگشتم خونه اما بعدش بخاطر گوشیم برگشتم خونه اش جیمین خونه نبود..ازش پرسیدم کجا رفته گفت یه کار ناتموم داشته همون موقع بود که حالش بد شد» یونگی سری تکون داد«احتمالا رفته پیش جونگکوک» هوسوک خواست چیزی بگه که با زنگ خوردن گوشیش ازجاش بلندشد«تهیونگه..احتمالا نگران جیمینه» گفت وازکنار یونگی گذشت یونگی وارد اتاق جیمین شد پرستار با دیدنش لبخندی زد وسرمو جدا کرد«فردا دوباره بهشون سر میزنم دکتر گفتن این چند روز به سرم تقویتی نیاز دارن» یونگی کنار تخت نشست«ممنونم..راننده دم در منتظرتونه» پرستار احترامی گذاشت و بعد از برداشتن وسایلش از اتاق خارج شد یونگی نرم موهای جیمینو نوازش کرد«چه بلایی سرخودت آوردی؟..بهت گفتم جیمین...گفتم رابطه ات با اون پسره به جایی نمیرسه بهت آسیب میزنه اما تو لج کردی..هرچندسخته اما دلم میخواست برخلاف حرفم باهاش خوشبخت شی نه اینکه اینطوری روی تخت بیهوش ببینمت»
*
جونگکوک عصبی جونسو رو به دیوارکوبید«کارتو بود مگه نه؟جز تو کی میدونست اون فیلم کجاست!» جونسو سعی کرد جونگکوکو هل بده«آره کار من بود ولی من این کارو بخاطر تو وکمپانی کردم» جونگکوک مشتشو کنارسرش تودیوارکوبید وداد زد«من نمیخوام تو بخاطر کمک به من گند بزنی تو زندگی یه نفر دیگه..فکرمیکنی الان خیلی خوشحالم؟میخوای ازت تشکرکنم؟» جونسو جونگکوکو هل داد و پشت میزنشست«من پشیمون نیستم..اگه بازم مجبورشم انجامش میدم..من به زندگی بقیه اهمیت نمیدم جونگکوک..تنها چیزی که برام مهمه آدمای این کمپانیه...من هیچ وقت بهت آسیب نزدم ونمیزنم ولی نمیتونم مراقب آدمای دوروبرت هم باشم» جونگکوک با فک منقبض شده ای نگاش کرد«من این شغلو نمیخوام من بدون جیمین هیچی نمیخوام میفهمی؟حالم ازخودم به هم میخوره که بهت اعتماد کرده بودم وهیونگ صدات میکردم چطور تونستی؟من هربار مشکلی داشتم باهات درمیون میزاشتم من بهت اعتماد داشتم..»«فکرمیکنی تو بهترازمنی جونگکوک؟اون فیلم تو لپ تاپت چکارمیکرد؟چرا نگهش داشتی؟اگه جیمین اونو می دید هیچ فرقی با الانت نداشت» «اون دیگه به خودم ربط داشت..اینکه من تو زندگیم چه غلطی میکنم فقط به خودم ربط داره» جونسو سعی کرد آرومش کنه«خیلی خب آروم باش میدونم هرچی بگم باور نمیکنی ولی من به عنوان عضوی ازاین کمپانی وظیفه دارم آیدولامو از سقوط نجات بدم وضع هشتگات خیلی خوب نبود،نصف شرکتای تبلیغی قراردادشونو با ما تمدید نکردن درعوض به جیمین درخواست داده بودن،تو داشتی بخاطر جیمین سقوط میکردی!»
جونگکوک کلافه چشماشو بست«این چیه؟الان این سقوط نیس؟باید از وضعی که درست کردی لذت ببرم؟مثلا جشن بگیرم یا به افتخارش یه نوشیدنی باز کنم؟متوجهی منو تو چه وضعیت داغونی قراردادی؟» جونسو با صدای آرومی زمزمه کرد«لازم نیس بگی چه رابطه ای با جیمین داشتی..من اینو هیچ وقت فاش نمیکنم..این رسوایی هم بالاخره کمرنگ میشه..میدونی از وقتی خبر پخش شده سهام کمپانی چقدر صعود کرده؟» جونگکوک که با پاش روی زمین ضرب گرفته بود ازجاش بلندشد برای کشتن مرد روبروش لحظه شماری میکرد میزو دور زد«تو نمیفهمی من چی میگم نه؟تنها چیزی که بهش فکر میکنی این کمپانی آشغاله..زندگی یه نفرو نابود کردی میفهمی؟» جونسو دستپاچه از روی صندلی بلند شد جونگکوک یقشو تو دستاش گرفت«من ازت همچین چیزی خواسته بودم؟من تا حالا ازجیمین بهت شکایت کردم؟نکردم نه؟» جونسو سرشو به چپ وراست تکون داد«خیلی خب آروم باش برای قلبت خوب نیس..درستش میکنم کوک..باشه بهم وقت بده..اینطور نیس که رابطه ی تو وجیمین خیلی هم صمیمی بوده باشه نمیفهمم چرا اینقدرعصبانی شدی..» با مشتی که تو صورتش خورد غافلگیر روی زمین افتاد جونگکوک روی شکمش نشست ومشت دیگه ای توی صورتش رها کرد«اون تمام چیزیه که توی این دنیا دارم..اون تنها خانوادمه..توی عوضی حق نداشتی گند بزنی به زندگیش حالا باید چطور جمش کنم ها؟؟؟جواب بدهههههه!!!!!» با باز شدن درجونگکوکی که آماده شده بود مشت دیگه ای توی صورت جونسو بزنه به در نگاه کرد نامجون وحشت زده وارد شد درو بست وبه طرف جونگکوک رفت«داری چکارمیکنی؟» گفت و جونگکوکو از روی مرد زیرش بلند کردجونسو از فرصت استفاده کرد و بلند شد«نامجون خوب شد اومدی..دیوونه شده..بهش توضیح بده این به صلاح خودش بود»جونگکوک بین بازوهای نامجون تقلا میکرد دوباره به مرد حمله کنه«هنوزم میگه به صلاحمه...میکشمت» نامجون با اخم رو به جونسو غرید«هیچی کاری که کردیو توجیه نمیکنه» جونگکوکو با خودش به سمت درکشید«خیلی خب آروم باش..همه از سروصداتون فهمیدن چه خبره» جونسو دوباره روی صندلیش نشست«آروم شدی بیا حرف بزنیم..الان که هرچی بگم نمیفهمی» جونگکوک دستای نامجونو از دور خودش باز کردبه طرف جونسو خیزبرداشت دستاشو روی میز کوبید«منتظر هدیه ام باش..به زودی خبرای خوبی میشنوی..منم اینکارو بخاطر کمپانی میکنم هیونگ» از مقابل چشمهای وحشت زده جونسو گذشت و بی توجه به صدازدنای نامجون از کمپانی خارج شد با حس حجوم چیزی تا گلوش گوشه ی خیابون خم شد وبا چندبار عق زدن هرچی خورده بود بالا آورد با پشت دستش دهنشو پاک کرد همونجا روی زمین نشست«دوباره نه...الان نه» زمزمه کرد وبه درخت پشتش تکیه کرد میدونست بازم حال قلبش وخیم شده اما الان اخرین چیزی که براش مهم بود مسئله ی قلب وسلامتیش بود.با زنگ خوردن گوشیش ودیدن اسم جین خسته زمزمه کرد «هیونگ!» صدای نگران جین تو خط پیچید«کوک؟تو حالت خوبه؟من تازه رسیدم سئول الان فهمیدم چی شده..ببینم حال جیمین چطوره؟»«تعریفی نداره..از دوشب پیش ندیدمش..اومده بودتا همه چی رو تموم کنه»«خیلی خب بعدا همه رو باهم حلش میکنیم...کجایی باید ببینمت» میدونست جین میخواد بیاد تا معاینه اش کنه«بیا خونه هیونگ»
سوار تاکسی شد سرشو به شیشه چسبوند وبازوی دردناکشو ماساژ داد اخمی از درد روی صورتش نشست زیرلب به بیماری که مثل بختک به زندگیش چسبیده بود فحش داد وسعی کرد درد قلبشو نادیده بگیره.
با رسیدن به خونه نگاهی به ساعت کرد هنوز تا رسیدن جین نیم ساعتی وقت داشت لباسهاشو ازتنش خارج کرد و وارد حمام شد گرمای آب روی پوستش آرومش میکرد دستی لای موهاش کشید وچشماشو زیرآب باز کردحتی اگه جیمین هیچ وقت نمیبخشیدش..‌حتی اگه برای همیشه اونو نمی دید جونگکوک میخواست به جیمین کمک کنه حتی اگه به قیمت ازبین بردن شهرت خودش بود!
خسته روی مبل نشست درد بازوش اونقدر زیاد شده بود که نتونسته بود لباس بپوشه با همون حوله نشسته بود و دستشو ماساژ میداد نگاهی به ساعت انداخت جین دیر کرده بود بهتر بود یکی از قرص هاشو میخورد از جاش بلند شد وبه سمت اشپزخونه رفت اما قبل ازاینکه دارو رو پیدا کنه درد وحشتناکی تو قفسه ی سینه اش پیچید وراه تنفسشو بست اخمی که از درد روی صورتش بود برای نشون دادن حجم دردی که تجربه میکرد کافی بود به کانتر چنگ زد تا تعادلشو ازدست نده سعی کرد با خونسردی نفس بکشه اما چیزی سد راه تنفسش شده بود دونه های عرق روی پیشونیش نشسته بودن و صورتش به کبودی میزد چنگی به سینه اش زد با سیاه شدن دنیا جلوی چشمهاش روی زمین افتاد.
جین وارد خونه شد وصداش کرد وقتی صدایی نشنید با تعجب نگاهی به خونه انداخت میخواست به طرف اتاق بره که با دیدن جونگکوک روی زمین اشپزخونه با تمام سرعت به طرفش دوید چندبار صداش کرد و وقتی جوابی نشنید نبضشو چک کرد نبضش کند میزد با دو انگشت اشاره و وسطش چونه ی جونگکوکو بالا داد تا زبونش راه تنفسشو بیشتر نبنده و بعد گره ی حوله رو شل کرد وحوله رو کنار زد تا به سینه ی جونگکوک تسلط داشته باشه نگاهی به سینه اش انداخت که خیلی سخت بالا می‌رفت دستشو وسط سینه اش گذاشت ودست بعدیشو توی دستی که روی بدن جونگکوک بود قفل کردهمونطور که میشمرد ماساژ قلبی رو شروع کرد«بجنب کوک...نفس بکش» بعد از مدتی متوقف شد وبا گرفتن چونه ی جونگکوک وباز کردن لب هاش دوبار تو دهنش فوت کرد دوباره روی سینه اش خم شد وکارشو تکرار کرد جونگکوک مثل کسی که روح به بدنش برگشته تکونی خورد وچشماشو باز کرد جین با خستگی به پشت تکیه داد و بعد از زنگ زدن به اورژانس ازجاش بلندشد تا لباسی برای جونگکوک بیاره.
***
تهیونگ به یونگی که از اتاق جیمین خارج شده بود نگاه کرد یونگی سری به معنی نه تکون داد تهیونگ با اخم وارد اتاق جیمین شد نگاهی بهش کرد که مثل یه کالبد بی روح به دیوار خیره شده وتو خودش جمع شده بود پرده هارو کنار زد تا نور داخل اتاق بشه و به طرف جیمین چرخید«میدونی که من توت فرنگیامو با هیچکس شریک نمیشم اما امروز بخاطر تو حتی دست به یدونشم نزدم..یه کاسه توت فرنگی الان رو میز غذا خوری منتظرته» جیمین حتی پلک نمیزد تنها چیزی که ثابت میکرد زنده اس قفسه ی سینه اش بود که موقع نفس کشیدن بالا پایین میشد تهیونگ به طرفش رفت کنارش روی تخت نشست گونشو نوازش کرد«جیمینا.. بدنت ضعیف شده باید غذا بخوری..هوسوک از دیشب تا حالا چشم روهم نگذاشته..یونگی همه کارشو بخاطر تو کنار گذاشته..میدونم چقدر روزای سختی رو میگذرونی ولی بخاطر آدمایی که هنوزم دوسشون داری بخاطر خودت زندگی کن»«دیگه چیزی هم برام باقی مونده؟حتی نمیتونم از درخونه بیرون برم..همه منو یه آدم کثیف وبی مسئولیت میبینن» تهیونگ اخم کرد«شاید بقیه ندونن ولی منو تو که میدونیم چقدر برای رسیدن به جایی که هستی زحمت کشیدی..هیچکس حق نداره قضاوتت کنه اون فیلم اشتباه بود ولی اتفاقی که بینتون افتاد حق طبیعی تو بود..مردم به زودی یادشون میره جیمین..این تویی که باید قوی باشی تا ازاین طوفان سالم بیرون بری» جیمین دست تهیونگو پس زد«برو ته...میخوام تنها باشم» تهیونگ ایستاد«خیلی خب..یکم بعد هوسوک هیونگ برات غذا میاره باید بخوری»اما تنها چیزی که اون لحظه تو ذهن جیمین می چرخید توت فرنگی بود.
(فلش بک)
با صدای داد تهیونگ جیمین با تعجب به سمتشون برگشت«من فقط یه لحظه رفتم تو همه رو خوردی؟» جونگکوک بی خیال خندید«هیونگ همش پنج تا توت فرنگی بود..دلم خواست خب» تهیونگ عصبی نگاش کرد«چون پنج تا بود دلیل نمیشه بدون اینکه ازم بپرسی همه رو بخوری..جیمین بیا این دوست پسرتو بردار من نبینمش» جیمین با خنده دست جونگکوکو کشید وآروم زیرگوشش زمزمه کرد«تو نمیدونی ته واسه توت فرنگی جونشم میده؟اون حتی با منم شریک نمیشه توت فرنگیاشو» جونگکوکم با صدای پایینی جواب داد«میدونم ولی اون لحظه دلم خواست توت فرنگی بخورم» جیمین ریز خندید وسری تکون داد امکان نداشت اون دوتا کنارهم جمع بشن و سر چیزی دعوا نکنن هربارهم یکی حق به جانب به جیمین پناه می آورد تا بینشون صلح برقرارکنه«جیمینا» با صدای جونگکوک بهش نگاه کرد جونگکوک مشتشو مقابل جیمین باز کرد جیمین با تعجب به توت فرنگی که جونگکوک تا حالا قایم کرده بود نگاه کرد«هی تو چرا اینو نخوردی؟حداقل اینو بهش میدادی» جونگکوک نچی کرد«این مال توعه» جیمین با تعجب پرسید«من؟...خیلی خب بده» دستشو دراز کرد برش داره که کوک دستشو عقب کشید وابرویی بالا داد«اینطوری نه» جیمین سوالی نگاش کرد جونگکوک توت فرنگیو بین دندوناش گرفت جیمین خندید این فانتزی جونگکوکو هیچ وقت درک نکرده بود دستاشو دور گردنش پیچید وآروم آروم سمتش خم شد وقتی جیمین گازی به توت فرنگی زد جونگکوک سریع دستهاشو دور کمرش حلقه کرد واونو سمت خودش کشید اجازه نداد جیمین دهنشو ببنده با جویدن نصف بیشتر توت فرنگی لباشونو به هم رسوند ولب پایین جیمینو مکید جیمین چنگی به گردنش زد وجونگکوک هیجان زده زبونشو وارد دهن جیمین کرد اون بوسه با طعم توت فرنگی روی لبا وزبون جیمین دیوونه اش میکرد با دست های بزرگی که بینشون حس کرد چشم باز کرد اما قبل ازاینکه بفهمه چی شده تهیونگ با قیافه ی چندشی از بینشون ردشد«هردوتون همین الان از خونه ام گمشید بیرون» جیمین با خنده به جونگکوک نگاه کرد وقتی تهیونگ داخل اتاقش شد دوباره سمت هم کشیده شدن جیمین شصتشو روی لب جونگکوک کشید«خب کجا بودیم؟»
باصدای تقه ای که به در خورد به در نگاه کرد هوسوک با سینی غذا وارد شد ولبخندی بهش زد
«نمیخورم»
هوسوک غمگین لب زد«اما جیمین..دکتر گفت» جیمین ازجاش بلند شد وروبه هوسوک دادزد«برام مهم نیس چی گفت...چرا تنهام نمیزارید...چرا طوری رفتار میکنید که انگار هیچی نشده؟نمیخوام هیچ کدومتونو ببینیم» هوسوکو از اتاق بیرون انداخت وبعد از قفل کردن در روی زمین سرخورد سرشو تو دستاش گرفت«دارم دیوونه میشم» تهیونگ با تعجب به هوسوک که با همون سینی بیرون اومده بود نگاه کرد«منو ازاتاق بیرون کرد» تهیونگ با اخم غرید«بزار خودم» یونگی مانعش شد«نه تهیونگ...شما برگردین خونه..بیایین هممون بریم..اینطوری بیشتر لج میکنه..بزارید تنها باشه» هوسوک زمزمه کرد«اما داروهاش وغذاش چی میشه؟» «من تنهاش نمیزارم..شب بهش سرمیزنم پرستار باید بیاد چکش کنه نگران نباش وقتی اوضاع بهترشد خبرت میکنم بیای دیدنش» هوسوک آهی کشید وازکنار اون دوتا گذشت تهیونگ سری برای یونگی تکون داد ودنبال هوسوک از خونه خارج شد.یونگی به طرف در رفت«جیمین..هوسوک وتهیونگ رفتن...منم دارم میرم..لطفا غذاتو بخور» با صدای یونگی سرشو از روی زانوهاش برداشت گوشاشو تیز کرده بود که بفهمه یونگی کی از خونه خارج میشه به محض شنیدن صدای در ازجاش بلند شد قفل درو باز کرد وبعد سه روز پا به سالن خونه اش گذاشت نگاشو از غذایی که روی میز سرد شده بود گرفت وخونه رو برای پیدا کردن گوشیش زیرورو کرد خسته به طرف اتاق مهمان راه افتاد وبعد از چک کردن همه جا به طرف کشوی پاتختی رفت توی دومین کشو پیداش کرد روشنش کرد و به محض کانکت شدن اسمشو سرچ کرد خبری ازویدیو نبود اما هنوزم اسمش اولین اسم تو موتور جستجو بود وارد یکی از پست ها شد وکامنتهارو باز کرد(باورم نمیشه طرفدارش بودم)(خیلی بی شرمه واقعا نمیخواد عذرخواهی کنه؟)(من نگران جونگکوکم..نکنه بخاطر دوستی باهاش آسیب ببینه؟)(خیلی ناامید کننده اس..فکرمیکنم دیگه آینده اش تباه شده)(فکرمیکرد برای همیشه میتونه با اون لبخنداش طرفدارشو گول بزنه؟)(بنظرم بهتره ازاین صنعت خارج شه)(این زندگی شخصی خودشه شما حق ندارید دخالت کنید اونم یه ادمه مثل همه ی ما) گوشی رو به دیوار کوبید وازجاش بلند شد دوباره نفس هاش به شماره افتاده بود احتیاج داشت اون همه خشمو یجوری خالی کنه ازاتاق که خارج شد هرچیزی به دستش می رسید خورد میکرد گلدون چینی روی میزو بالا برد وبا تمام قدرتش زمین کوبید به طرف میز غذاخوری رفت وبا یه حرکت هرچی روی میز بود زمین انداخت هرچی قاب عکس از خودشو جونگکوک توی خونه بود حالا تبدیل به یه مشت شیشه ی خوردشده بود بعد از ده دقیقه خسته روی زمین نشست وبه خونه اش نگاه کرد هرچیزی که قابل شکستن بود روی زمین خوردوخاکشیر شده بود اما جیمین ذره ای آروم نشده بود قلبش داشت آتیش میگرفت تمام تنش انگار تو آتیش میسوخت موهاشو چنگ زد وکلافه تو خونه ی خالی فریاد زد اونقدر داد زده بود که گلوش میسوخت دیگه رمقی براش نمونده بود دستهاشو روی زمین گذاشت تا سرپابایسته دوباره به طرف اتاقش رفت نگاهی به دستش که با شیشه زخم شده بود انداخت شیشه رو بیرون کشید و یه طرف پرت کرد بی توجه به دست خونیش روی تخت درازکشید وچشماشو بست.
***
نگاهی به چهره ی غرق تفکرش انداخت«به چی فکرمیکنی؟» جیمین که دستاشو زیر چونه اش مشت کرده بود وبه روبرو خیره شده بودزمزمه کرد«هیچی..به اینکه ازچی میترسم» جونگکوک ابرویی بالا داد«ازچی میترسی؟» جیمین نگاش کرد«ازتنهایی» جونگکوک خودشو سمتش کشید ودستاشو دورتنش پیچید«حالاچی؟» «هنوزم از تنهایی اما حالا خیلی بیشتر»
«جونگکوک میشنوی چی میگم؟» جونگکوک گیج نگاش کرد«ها؟» اونقدر غرق فکر کردن شده بود که اصلا نشنیده بود جین چی گفته.
جین هووفی کشید«میگم پرستار یکم دیگه میاد تا برای نوار قلب آماده ات کنه..یسری آزمایش هم هس..اذیتشون نکن..باز نشنوم از دستت شکایت میکنن..من میرم دنبال نیول شب برمیگردم» جونگکوک سری تکون داد«باشه..نیولو از طرف من محکم ببوس» جین لبخندزد«اگه مشکلی تو آزمایشا نبود فردا مرخص میشی میتونی ببینیش..راستی هوسوک اینجاست..میخواد ببینت» با ورود هوسوک جونگکوک نیم خیزشد«هیونگ؟» هوسوک نزدیک تختش نشست«چرا باید اینقدر همو اذیت کنید وقتی همدیگررو اینقدر دوست دارید؟»جونگکوک سرشو پایین انداخت«متاسفم..حال جیمین..»«ازتو بهتر نیس..نه غذا میخوره نه حرف میزنه..جونگکوک میخوای چکارکنی؟» جونگکوک سرشو بالاگرفت«میدونم جیمین دیگه منو نمیبخشه ولی من سعی میکنم اشتباهی که کردم درست کنم» هوسوک آهی کشید«وقتی به جین زنگ زدم وگفت حالت بد شده نمیدونستم چطور خودمو برسونم اینجا..نمیدونم باید نگران کدومتون باشم» وقتی جوابی ازش دریافت نکرد موهاشو نوازش کردجونگکوک با بغض بهش نگاه کرد«هیونگ..کارمن نبود..من اون فیلمو پخش نکردم» هوسوک سری تکون داد«میدونم کوک امکان نداره تو به جیمین عمدا آسیب برسونی» «فکرمیکنم همه چی تقصیر منه..شاید نباید عاشق جیمینی هیونگ میشدم..اگه دوست میموندیم همه چی فرق میکرد نه؟» هوسوک لبخندتلخی زد«اگه اوضاع الان به هم ریخته یا شما به این نقطه رسیدین بخاطر اینه که این جزیی از سرنوشتتون بوده..چیزی که مقدر شده اتفاق میفته حالا به هرشکلی..بهش فکر نکن...بنظرم هردوتون نیاز دارید یه مدت ازهم دور باشید..تا وقتی جیمین آروم بشه» جونگکوک سری به تایید تکون داد دیگه قصد نداشت به جیمین نزدیک بشه حتی اگه جیمین اونو میبخشید به اندازه کافی جیمینو عذاب داده بود وقتش بود پا رو قلبش بزاره«تو چرا اینجایی؟چرا بستری شدی؟» با سوال هوسوک دستپاچه نگاش کرد«من خب...من یهویی احساس ضعف وخستگی بهم دست داد..جین هیونگو میشناسی دیگه..اصرارداشت برای اطمینان یه شب بمونم» هوسوک سری تکون داد با ورود پرستار ازجاش بلند شد«پس من دیگه میرم..اگه چیزی نیاز داشتی خبرم کن» جونگکوک سری تکون داد وبعد ازجاش بلند شد تا برای نوارقلب آماده بشه.

Sorry that I left 2Место, где живут истории. Откройте их для себя