فصل دو
.
ژانر:انگست،رومنس،اسمات
کاپل:کوکمین
.
.
بعد ازاینکه جونگکوک متوجه حس واقعیش نسبت به هیونگش جیمین میشه درست همون موقع اتفاقی میشنوه که جیمین از علاقه اش به شخص دیگه ای حرف میزنه و تصمیم میگیره همه چی رو پشت سرش رها کنه وبره اما اگه گره های سر...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
یه ساعتی بود که پشت درخت بزرگ روبروی خونه اش ایستاده بود ومنتظر خروج یا شایدم ورودش به خونه بود هوا تقریبا تاریک شده بود سرما کم کم توی تنش نفوذ میکرد وحتی اون پالتوی ضخیم آبی رنگ نمیتونست گرمش کنه دستکشی دستش نبود وپالتوش هم جیبی نداشت تنها کاری که میتونست برای گرم کردن دستاش بکنه این بود که دستاشو جلوی دهنش بگیره وهرچنددقیقه توشون ها کنه برای چندثانیه گرمای مطبوعی کف دست هاش حس میکرد اما خیلی طول نمیکشید که سرمای زمستون روی پوستش بشینه نگاهشو از آسمون که حالا بعد از غروب ترکیبی از نارنجی وصورتی بود گرفت و دماغشو با جمع کردن صورتش تکون کمی داد صورتش فرقی با یه قالب یخ نداشت ودماغش از سرما بی حس شده بود بی توجه به سرمای اطرافش و پیوندی که خیلی وقت بود بینشون یخ زده بود با هیجان واضطراب منتظردیدنش بود حتی اگه تا نیمه شب اینجا می ایستاد وبا آدم برفی کنار در یکی میشد حتی اگه تحویل سال از دست میداد اون تمام این راهو اینجا اومده بود وبعد ازیکسال اولین مرخصی کریسمسشو خرج کرده بود تا برای چندلحظه ی کوتاه حتی از دور اونو ببینه با صدای نیم بوت هاش توی برف نسبتا سنگین ورودی خونه گوش هاشو تیز کرد وخودشو پشت تنه ی بزرگ درخت پنهان کرد یه دستشو به تنه ی درخت گرفته بود وسرشو از پشت کمی بیرون آورده بود تا متوجهش نشه «من میرم خریدارو بزارم داخل..احساس میکنم منجمد شدم» هوسوک گفت وازکنار پسرموطلایی گذشت ناخواسته خودشو بیشتر بیرون کشید قلبش خیلی محکم میکوبید طوری که جونگکوک حس میکرد ممکنه هرآن از حال بره ودیدن پسر بزرگترو ازدست بده لبخند تلخی با دیدن رنگ موهاش زد «بیا تو جیمین سرما میخوریا» یونگی گفت و با لبخندی از کنارش گذشت وداخل خونه شد ظاهرا از خرید کریسمس برگشته بودن جیمین با لبخند بیخیالی نگاشو از یونگی گرفت وبی توجه به حرفش یه قدم دیگه توی برفی که تا مچ پاش میرسید برداشت ظاهرا خوشحال بود وحالش خوب بود حداقل اینطور بنظر میرسید مثل پسربچه ها چندباری توی برف بالا پایین پرید وبعد به طرف آدم برفی کوچولویی که اونجا بود رفت دستی به صورتش کشید جونگکوک تکون خوردن لب هاشو می دید اما ازاون فاصله نمیتونست صدایی بشنوهه لب ورچید فقط خدا میدونست چقدر دلتنگ شنیدن اون صدای شیرینه. با گلوله برفی که به سمت پسر موطلایی پرت شد جونگکوک گردن کشید تا ببینه کی گلوله رو پرت کرده جیمین لبخندی زد ویکم ازبرفی که کنارپاش بود برداشت گلوله کرد وبه پسری که روبروش بود پرت کرد گلوله درست به دماغ تهیونگ برخورد کرد با صدای آه وناله های تهیونگ جیمین پقی زد زیرخنده«وای خدا قیافشو» جیمین گفت واز شدت خنده شکمشو گرفت پسر کوچیکتر حتی متوجه نبود چندثانیه اس از پشت درخت خارج شده و لبخند میزنه کافی بود یکیشون به سمتش میچرخید زمانی برای پنهان کردن خودش پیدا نمیکرد تهیونگ که هنوز دماغشو با اون دستکش های کلفت می مالید چشم غره ای به جیمین رفت وبه طرف خونه قدم برداشت که جیمین به سمتش رفت دستشو داخل یکی از کیسه های خرید کرد جونگکوک که کنجکاو بود ببینه پسرموطلایی میخواد چکار کنه دید که هویجی رو از کیسه خارج کرد و دوباره به طرف آدم برفی رفت تهیونگ وارد خونه شد ودروبست جیمین روبروی آدم برفی روی زانوهاش نشست هویجو جای تقریبی دماغش گذاشت و یکم عقب تر رفت بازم چیزی زمزمه کرد که جونگکوک نشنید با بوسه ای که جیمین روی گونه ی آدم برفی گذاشت لبخندی زد دروغ بود اگرمیگفت به اون مجسمه ی یخی حسودی نکرده. با عطسه ای که جیمین کرد ناخواسته اخم کرد جیمین صورتشو درهم کرد جونگکوک نگران لب زد«سرماخورده» دوباره پشت درخت قایم شده بود وجز سرش چیزی دیده نمیشد با برگشتن یهویی سر جیمین با تمام سرعتی که داشت سرشو مخفی کرد قلبش محکم میکوبید اون که ندیده بودش نه؟ جیمین چندلحظه به درختی که اون سمت خیابون روبروی خونه اش بود خیره شد عجیب بود که حضور کسی رو حس کرده بود اما واقعا کسی اونجا نبود شونه ای بالا انداخت یبار دیگه به آدم برفیش نگاه کرد وبعد به طرف خونه رفت جونگکوک یواشکی سرک کشید ووقتی مطمئن شد جیمین رفته از پشت درخت خارج شد حالا دیگه آسمون شب کاملا سیاه بود وسرما هم بیشترشده بود میتونست درد استخون هاشو ازسرمایی که زیرپالتوش نفوذ کرده بود احساس کنه به سختی نگاشو از اون خونه گرفت و از عرض خیابون گذشت زندگی واقعا عجیب وغیرقابل پیش بینی بود پارسال همچین موقعی کنارهم بودن وروبروی شومینه کریسمشو جشن میگرفتن اما امسال یه دنیا فاصله داشتن دیگه حتی رابطه ای با عنوان دوستی بینشون نبود جونگکوک هیچ وقت فکرشو نمیکرد بازم کریسمسی بیاد که تنها اونو جشن بگیره بازم خودش بود وقفس تنهاییش آهی کشید وازجلوی خونه گذشت فرقی نمیکرد چندتا کریسمس بگذره اون هرسال قلبشو پیش پسرموطلایی امانت میگذاشت. وارد خونه ی جین که شد با عجله دروبست تا باد سرد بیشتر ازاین داخل نشه وارد سالنی که تو سکوت غرق شده بود شد چراغی روشن کرد وروی مبل نشست خودشو به سمت میزی که وسط بود کشید یه کاغد کوچیک از استیک نوت هایی که جین برای مواقع اضطراری روی میز گذاشته بود جدا کرد وبا خودکاری که کنارش بود نوشت:ازاین که بهت نگفتم واومدم سئول عصبانی نشو..فقط یه روزشو مرخصی گرفتم..خیلی یهویی تصمیم گرفتم والان اینجام...تعطیلات خوش بگذره..کریسمس مبارک جین هیونگ. کاغذو کنار گذاشت ویکی دیگه جدا کرد با لبخند برای دخترکوچولوش نوشت:عمو کوک خیلی متاسف وناراحته که نتونست امسالو کنارت باشه میدونی که چقدر دلم برات تنگ شده و دوست دارم نه؟هدیه ی تولد وکریسمست توی اتاقه..یادت نره مرتب ازخودت عکس بگیری وبرام بفرستی. برگه هارو برداشت و به طرف اتاق ها راه افتاد اولیو روی میزکار جین زیرجعبه ی کادو شده گذاشت و دومی رو تو اتاق نیول کنار چراغ خوابش زیرگلدون بامزه ای که براش خریده بود لبخندی به گلدون زد نیول با دیدنش خیلی خوشحال میشد با دل تنگی نگاشو تو اتاق فسقلیش گردوند وبا بی میلی دروبست خونه رو همونطور که واردش شده بود ترک کرد چراغی که روشن کرده بود خاموش کرد واز درخارج شد دروقفل کرد و دوباره شروع به قدم زدن کرد بغضشو با یه لبخند جایگزین کرد وتوی دستاش ها کرد نگاهی به جمعیت که یه گوشه جمع شده بودن وآواز میخوندن انداخت لبخندی به درخت هایی که با چراغ وریسه تزیین شده بودن زد و برای اولین تاکسی که به سمتش می اومد دست تکون داد. نیم ساعت بود که داخل شده بود وبه درتکیه داده بود قلبش از لحظه ای که وارد خونه شده بود سنگین شده بود هوای خونه بیش ازحد خفه کننده بود اونقدر که تو اوج سرما جونگکوک برای عوض کردن جو به طرف پنجره ی بزرگ سالن خونه اش رفت جرات نداشت بیشتر ازچند ثانیه به نقطه ای ازخونه نگاه کنه انگار که خاطره ها همون لحظه زنده میشدن وبا صدا وتصویر واضحی براش به نمایش درمی اومدن نگاهی به ساعت کرد فقط سی دقیقه تا نیمه شب مونده بود اون بخاطر استراحت یا دل تنگ شدنش برای خونه اش برنگشته بود برای چیز دیگه ای اینطوری بی تاب بود بدون روشن کردن چراغ های خونه با عجله از پله ها بالا رفت در اتاقشو باز کرد لحظه ای با دیدن تخت پاهاش به زمین چسبید کاسه ی چشماش پرشد و نفس توی سینه اش حبس شد چندبار پلک زد تا اشک هاشو پس بزنه و بعد به طرف کشویی که بخاطرش این همه راهو اومده بود رفت روی زانو هاش نشست وکلیدو توی قفل چرخوند بعد از دوتا چرخش قفل باز شده بود کشو رو سمت خودش کشید و با دیدن شی موردنظرش با هیجان برش داشت. * «خب کی منو برای نوشیدن همراهی میکنه؟» یونگی گفت وبه جیمین نگاه کرد جیمین با لبخند کوچیکی سرشو به دوطرف تکون داد وکوسن توی بغلشو به خودش فشرد تهیونگ با لبخندی که امکان نداشت گشادترازاین بشه از اتاق خارج شد و وارد باغ شد تا با مین سویی که این کریسمس رفته بود به خانواده اش سربزنه حرف بزنه اونطور که تهیونگ میگفت قراربود تا زمان تحویل سال باهم حرف بزنن میخواستن باهم وارد سال جدید بشن هوسوک که بازم با دوست دخترش کات کرده بود جایی برای رفتن نداشت با لبخند از مبل روبروی جیمین بلندشد وبه طرف یونگی که روبروی تلویزیون نشسته وویژه برنامه ی کریسمو تماشا میکرد رفت جیمین با لبخند نگاشو از اونا گرفت ونگاشو روی کادوهایی که زیر درخت کریسمس چیده بودن گردوند برعکس هرسال هیچ اشتیاقی برای بازکردن هدیه هاش نداشت وذره ای کنجکاو نبود بدونه داخل هرکدوم چیه..خیره به درخت کریسمس بزرگ خونه اش که بواسطه ریسه ها وآویزها برق میزد توی خودش جمع شد جای یکی کنارش خیلی خالی بود اونقدر خالی که جیمین با هیچی نمیتونست پرکنه. (فلش بک) لبخندی به جونگکوک که با حوصله موهاشو با حرکت انگشتاش شونه میکرد زد«کوکاه؟» جونگکوک نگاشو از موهای نرم ولطیف پسری که روی پاهاش درازکشیده بود گرفت«هوم؟» «این قشنگترین کریسمس منه...این اولین کریسمسون باهمه مگه نه؟» جونگکوک لبخندی درجواب لبخند بزرگ پسرتوی بغلش زد هنوزم موهاشو نوازش میکرد«و تو قشنگترین هدیه ی کریسمس امسال» جیمین ریزخندید همونطور که با انگشتاش بازی میکرد پرسید«بیشترین چیزی که دلت میخواد برای کریسمس هدیه بگیری چیه؟» جونگکوک شونه ای بالا انداخت«نمیدونم...الان چیزی یادم نمیاد...تو چی؟» جیمین توی بغل پسری که روی کاناپه نشسته بود به پهلو چرخید وبا اشتیاق شروع به تعریف کردن کرد«هرچیزی که تو کریسمس بهم هدیه بدن برام دوس داشتنیه..هدیه هارو دوست دارم..اینکه نمیدونی چی انتظارتومیکشه..اون هیجانی که یه روز کامل برای بازشدنش داری...وقتی بازمیشن» جونگکوک دستشو از موهای پسر خارج کرد ودست های کوچولوشو توی دستاش گرفت«خب پس برای کریسمس بعدی چی بهت هدیه بدم؟» جیمین با لذت به دست هاش که توی دست های بزرگ جونگکوک گم میشدن نگاه کرد«آقای جئون شما بزرگترین هدیه ی ممکنو میتونی بهم بدی» به قیافه ی گیج پسر خندید گونه اشو نوازش کرد ولب زد«فقط کنارم باش... کریسمس های بدون تو خیلی غمگین بودن» جونگکوک لبخندی زد وبوسه ای روی دست جیمین زد«پس من آرزوی کریسمس توام جیمین شی» جیمین سرشو با خنده تکون داد خودشو جلوتر کشید وشکم جونگکوکو بغل کرد جونگکوک بازم دست هاشو بوسید ودستی به موهای ابریشمیش کشید این قشنگترین کریسمس عمرش بود هیچ وقت این فرصتو نداشت که خودشو جیمین دوتایی کریسمسو جشن بگیرن این سکوت این آرامش وعشقی که توی فضای اطرافشون بود فراترازیه رویا بود..فقط خودش بود و جیمین وصدای سوختن تکه چوب های داخل شومینه...با سوال جیمین سکوت بینشون شکست«جونگکوک؟اگه سال بعد کنارم نبودی چی؟اگه یه تور یا کنسرت برای کریسمس تویه کشور دیگه داشتی چی؟» جونگکوک خندید «تو رو هم توی چمدونم میزارم ومیبرم» جیمین اخم مصنوعی کرد«من جدی ام» گفت ونیم خیزشد حالا روی پاهای جونگکوک نشسته بود جونگکوک با لذت نگاشو از چشمهای منتظرش گرفت وبوسه ای روی لباش گذاشت«خب میتونیم یکاری کنیم..اگه کریسمس سال بعد ازهم دور بودیم..نظرت چیه یکم قبل تر هدیه رو بخریم وبرای هم بزاریم؟» جیمین لبخندزد«با یه نامه ی کوچولو...تا شب کریسمس بهشون دست نمیزنیم..هیچکس حق نداره بدونه هدیه ی اون یکی چیه» جونگکوک سری به تایید تکون داد«اوهوم» جیمین با ذوق خندید وازروی پاهای جونگکوک بلند شد«هات چاکلت میخوری؟» جونگکوک سری تکون داد«مارشملو هم یادت نره» جیمین سری تکون داد وازش دور شد جونگکوک از روی مبل بلند شد وبعد از چک کردن شومینه به طرف درخت کریسمسشون رفت هدیه ی خودشو جلوتر کشید وهدیه هایی که پشت درخت افتاده بودن روی هم چید«جونگکوکاااااا...مارشملوها رو کجا گذاشتی؟» جونگکوک ازهمونجا دادزد«خودت خریدارو مرتب کردی» «هیچ جا پیداش نمیکنم....آها اینجاس...تو کابینت بالایی بود» جونگکوک با خنده سری تکون داد وبه طرف آشپزخونه رفت از پشت جیمینی که مشغول مارشملو گذاشتن تو فنجون ها بود بغل کرد«چندتا بزارم کوکاه؟» جونگکوک چونشو روی شونه ی ظریفش تکیه داد«سه تا» «پس سه تا میزارم» جونگکوک خندید وبوسه ای روی گونه ی نرمش زد.(پایان فلش بک) جیمین با سرعت به طرف ساعت چرخید فقط پنج دقیقه تا نیمه شب مونده بود با عجله کوسنو روی مبل گذاشت وبه طرف اتاقش دوید پله ها رو با سرعت بالا رفت وخودشو داخل اتاق پرت کرد به طرف کمدش دوید و جایی که حدس میزد هدیه رو پیدا کنه باز کرد توی دومین کشو یه جعبه ی کادوشده پیدا کرد قلبش با نبض آهسته ای میتپید ودستاش یخ کرده بودن اون فراموش نکرده بود بغض هرلحظه بیشتر توی گلوش پیشروی میکرد با تردید کادو رو برداشت این تنها کادوی کریسمسی بود که جیمین برای باز کردنش لحظه شماری میکرد استرس مثل یه موج توی وجودش بالا وپایین میشد جعبه ی مربعی متوسطی که روی پاش بود توی دستاش گرفت وبهش نگاه کرد با عجله روبان قرمزشو برداشت وبسته رو باز کرد اولین چیزی که دید یه بسته ی کوچیک پرازخرس وجوجه های زردی بود که کنارهم چیده شده بودن اونو توی دستش چرخوند وبادیدن نوشته ای که پشتش چسبیده بود متن روشو خوند(این شیرینیا بدون شکرن...با خیال راحت میتونی بخوری..حواسم بود رژیمتو به هم نزنم...یه چیزی بگم؟قول میدی عصبانی نشی؟اون جوجه ها خیلی شبیه توان» جیمین به تلخی زمزمه کرد«دیگه رژیم نیستم» بغضی که تو گلوی جیمین بود اونقدر بزرگ شده بود که بهش اجازه ی لبخندزدن نمیدادجیمین شیرینی ها رو کنارگذاشت وداخل جعبه رو نگاه کرد دوتا عروسک کوچولو توجهشو جلب کرد ازجعبه خارجشون کرداونارو کنارهم داخل کمدش گذاشت ونامه ای که زیربود برداشت آب دهنشو قورت داد وتای کاغذو باز کرد(برف عزیز...برای کسی که این نامه رو میخونه قشنگترین کریسمسو رقم بزن..مواظبش باش..ولبخندو بهش هدیه بده...میدونم امسال کنارت نیستم که درختو باهم تزئین کنیم یا لباسهای شب کریسمسو انتخاب کنیم..نمیتونم هات چاکلتای خوشمزتو بچشم وفرصت اینکه برات شام کریسمس بپزم ندارم اما میخوام بدونی هرجای دنیا که باشم قلبم پیش توعه..هیچ هدیه ای نیس که ازت بخوام جز شادبودنت وبرق زدن همیشگی چشمای قشنگت...ازهدیه ام خوشت اومد؟اونی که قهوه ای پوشیده منم واونی که کیک ماهی دستشه تو...شبیه منو تو نیستن؟...هی داری گریه میکنی؟ جیمین به اینجای نامه که رسید متوجه خیس بودن گونه هاش شد با پشت دست اشکاشو پاک کرد وادامشو خوند«کریسمس مبارک قشنگترین آرزوی کریسمسم» لبخندی به نرمی روی لبای جیمین نشست نامه رو داخل جعبه گذاشت نگاهی به اون دوتا فیگور کوچیک انداخت ولب زد«کریسمس مبارک» * جونگکوک جعبه ی کوچیکو با اشتیاق باز کرد نامه رو بی طاقت برداشت بازش کرد و به کمد پشت سرش تکیه زد«خیلی فکرکردم چی برات بگیرم ولی هیچی به ذهنم نرسید..به این فکرکردم چی تو زندگیت کمه وچی خیلی نیازت میشه تا اینکه اینودیدم...قلبتو بگیر جئون هاول بهش نیازپیدامیکنی» جونگکوک نگاهی به شیشه ای که سرچوب پنبه ای داشت انداخت برش داشت ومقابل صورتش گرفت لبخندی به آتیشی که داخلش بود زد یادش بود جیمین همیشه اونو به هاول شخصیت اصلی اون انیمه تشبیه میکرد جونگکوکم با خنده میپرسید اونوقت خودت چی ای؟سوفی پیرزن؟ ودرمقابل اخم ومشتی نثارش میشد دوباره به نامه نگاه کرد«شوخی کردم..هدیه ات توجعبه ی دومه...کریسمس مبارک دونسنگ» جونگکوک نگاهی به داخل کشو انداخت ومتوجه جعبه ای شد که بار اول ندیده بود بازش کرد یه ساعت شیک وگرون قیمت بود لبخند تلخی روی لباش نشست این غمگین ترین کریسمس عمرش بود آروم لب زد«کریسمس مبارک»
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.