101: To the moon and back

615 114 20
                                        

«2سال بعد»
.
«واقعا فکر میکنی یونگی غذای منو بخاطر مال تو کنار میزاره؟» جیمین خندید «بابا منو دست کم گرفتی؟» آقای مین خندید «نه ولی بازم برای اینکه از من بهتربشی زوده» جیمین دیگ خورشتو روی گاز گذاشت شعله رو تنظیم کرد وبعد دست به سینه به اپن تکیه زد«فعلا که من زودتر ازشما غذامو روی گاز گذاشتم» مین خندید«شاید بخاطر اینه که هول هولکی یه چی سرهم کردی» جیمین این بار داد زد«باباااااا» با صدای خنده ی یونگی مین به در نگاه کرد«اومدی؟» یونگی به جیمین نگاه کرد«بازم مسابقه ی آشپزیه؟» جیمین اخم کرد«بابا فکرمیکنه دستپخت من هنوز خوب نیس» یونگی به باباش نگاه کرد«بابا نمیدونی چابجه جیمین چقدر خوشمزه اش..اولین باری که خوردم باورم نمیشد خودش درست کرده» جیمین با غرور به مرد نگاه کرد«بفرما پسرتم اعتراف میکنه» یونگی به سمت جیمین چرخید«ولی خب با بابا هم موافقم خورشت کیمچی هنوز خیلی زوده برات مینی» جیمین نالید«هیوووونگ..باورم نمیشه» دنبالش از آشپزخونه وارد شد وارد اتاق شد«هیونگ اینو الان جدی نگفتی مگه نه؟من اینهمه تمرین کردم مگه میشه هنوزم بدباشه؟» یونگی انگشتشو روی لبش گذاشت تا ساکتش کنه وزمزمه کرد«من فقط اینطوری گفتم که بابا ناراحت نشه حالا آروم بگیر» جیمین انگشت یونگی رو کنار زد وبا لبخندگفت«اینو زودتر میگفتی» یونگی دکمه های پیراهن مشکیشو یکی یکی باز کرد«حالا که گفتم ،برو بیرون منم الان میام مگراینکه بخوای اینجا بایستی وکامل لباس عوض کردنمو ببینی» جیمین سرخ شده بود«معلومه که اینجا نمیمونم»
«خب؟» هردو همزمان گفتن ومنتظر به یونگی نگاه کردن یونگی معذب لقمشو قورت داد یه طرف پدرش بود و یه طرف پسری که دوست داشت واقعا باید یکی رو انتخاب میکرد؟ چطور میتونست این قیافه ی امیدوارو ناامید کنه به پدرش نگاه کرد«خورشت بابا بهتر بود مال تو شور بود جیمین» جیمین که خورده بود تو ذوقش ناراحت لب زد«واقعا؟» قاشقی برداشت تا سوپشو چک کنه با اولین قاشقی که مزه کرد خیلی شور بود تا جایی که یادش بود اینقدر نمک نریخته بود با صدای خنده ای هردو سرشونو به سمت مرد چرخوندن مین آزادنه می خندید وهیچکدوم از پسرا ایده ای نداشتن که اونجا چه خبره یونگی پرسید«بابا به چی میخندی؟» مین اعتراف کرد «من هردو خورشتو قبلا مزه کردم ومال جیمین خیلی عالی بود..ازمال منم خوشمزه تر شده..فکرمیکنم واقعا یه استعدادی تو آشپزی داشته باشی..اما ازاونجایی که میخواستم یونگی خورشت منو انتخاب کنه وقتی نبودی توش نمک ریختم» جیمین ناباور نگاش کرد «بابا!!!» یونگی خندید ای کاش همیشه همینطوری بودن حاضر بود هرروز با کل کل جیمین وپدرش از خواب بیداربشه اما جیمین هیچ وقت نره اینطوری هفته ای یک یا دوبار دیدنش خیلی برای رفع دلتنگی کم بود. با صدای زنگ خوردن گوشی جیمین بهش نگاه کرد«الو ته؟الان دم دری؟خیلی خب الان میام...باشه برات از خورشت بابا میارم» مین خندید«بازم غذا نخورده نه؟» جیمین چینی به دماغش داد«میشناسینش دیگه..غذا نمیخوره تا برای غذای شما جا داشته باشه» «حداقل اون پسر تنهاکسیه که دستپخت منو به تو ترجیح میده» یونگی اعتراض کرد«بابا من که خورشت خودتو انتخاب کردم» مین لبخندی زد«فکرکردی نمیدونم چرا منو انتخاب کردی؟میدونم برای اینکه جیمینو ناراحت نکنی حاضر بودی کل اون کاسه رو بخوری» جیمین خندید«من میرم لباس بپوشم» مین هم از پشت میز بلند شد«میرم غذا رو برات آماده کنم..فقط شما دوتایی اید جیمین؟» جیمین که داخل اتاق شده بود داد زد«اره بابااااا» یونگی بعد از یه مقدارزمانی که به جیمین برای لباس پوشیدن داد وارد اتاق شد جیمین هینی کشید«ترسوندیم» یونگی دروبست وبه طرف جیمین رفت«نمیشه بمونی؟» جیمین خندید وبه طرف گوشیش رفت«هیونگ همیشه همینو میپرسی..میدونی که هیچ جا جز خونه ی خودم راحت نیستم» وقتی برگشت از نزدیکی بیش از حد یونگی تعجب کرد«منظورم این نیس..منظورم سوالیه که اون هفته ازت پرسیدم...اینکه جدی بهم فکرکنی» جیمین سعی کرد هلش بده اما موفق نشد«خودت میدونی جوابم چیه» یونگی چونه ی جیمینو بالا گرفت وسمتش خم شد اما جیمین قبل ازاینکه لباشون به هم برخوردکنن دستشو روی دهن یونگی گذاشت«نکن هیونگ...اونوقت نمیتونم مثل الان باشم..ازاین مرز ردنشو...بزاریه خونه داشته باشم که هروقت از دنیا خسته شدم بهش پناه بیارم» یونگی دست جیمینو پایین آورد جیمین از کنارش ردشد غذا رو از پدریونگی گرفت وهمراه مردای مین تا دم در بدرقه شدتهیونگ با دیدنشون با اشتیاق از ماشین پیاده شد غذا رو از جیمین گرفت و مشغول احوالپرسی با مین شد جیمین به طرف یونگی که بی حرفی بهشون نگاه میکرد رفت«اینقدرم با منشی بدبختت بداخلاق نباش..تا آخر عمرت مجرد میمونیا» یونگی بی تفاوت پرسید«کدومو میگی؟» «همون پسر جدیده که قراره بعد از کارآموزی جای منشی قدیمتو بگیره..فکرکنم ازت خوشش اومده که هیچی نگفته وگرنه تو که ازگلو پایین نمیری» یونگی ابرویی بالا داد«یا پارک جیمین..من هیونگتم نمیتونی هرچی به ذهنت میرسه بگی» جیمین خندید«خیلی خب باشه متاسفم ولی بهش فکر کن باشه؟بابا میگفت پسر خیلی خوبیه خوشکلم هس..ازتو هم جوونتره..بابا دوست داره تو رو کناریکی ببینه تا خیالش راحت شه تنهانیستی..نمیخوام بخاطر من همه ی آدمایی که بهت نزدیک میشن ردکنی» یونگی خندید«هومم پس بابا گفته؟» جیمین سرتکون داد«خیلی خب سعی میکنم نرم تر رفتار کنم وبخاطر تو بهش جدی فکرکنم..شاید بدنباشه بهش یه شانس بدم نه؟» جیمین با ذوق بالا پایین پرید وبعد از بغل کردنش گفت «هروقت رسمی شد دستشو میگیری ومیاریش خونه من باشه؟» یونگی هومی درجوابش گفت وبه کفش هاش خیره شد«جیمیناااا..سوارشو» جیمین آقای مینو برای بار آخر بغل کرد وزیر گوشش زمزمه کرد«باهاش حرف زدم..قبول کردبهش یه فرصت بده» مین با قدردانی نگاش کرد«ممنونم جیمین..ازاینکه قبول کردی باهاش حرف بزنی» جیمین میدونست منظور پدرش اینه که به عنوان کسی که یونگی دوسش داره سخته ازش بخواد وارد رابطه بشه«دیگه وقتشه منو فراموش کنه» مین موهاشو به هم ریخت«توهم باید همینکارو کنی فهمیدی؟دفعه ی بعد که میای دیدنم باید دستشو گرفته باشی!» جیمین چشماشو گرد کرد«بابا من تو یه هفته چطور با یکی وارد رابطه شم آخه!» تهیونگ کنارش ایستاد وبا خنده رو به آقای مین گفت«نگران نباشید آجوشی..خودم تا یه هفته ی دیگه ترتیب این مسئله رو میدم هفته ی بعد جیمینو با جفتش دست تو دست تحویلتون میدم» جیمین نگاشو از جایی که یونگی چندلحظه پیش ایستاده بود گرفت و سلقمه ای به پهلوی تهیونگ زد مین خندید«شوخی کردم من قصد دخالت ندارم فقط دوست ندارم ببینم قلبتو به روی همه بستی بگذریم..هفته ی دیگه نمیتونی بیای نه؟» جیمین با لبخند سرشو به دو طرف تکون داد«ازهفته ی دیگه کلاسام شروع میشه» مین هوومی گفت«پس کلاسای آشپزی رو موکول میکنیم به یه زمان دیگه» جیمین خندید «فکرمیکنی هنوزم نیاز به کلاس دارم؟» مین رد کرد«نه فقط بهونه میارم تا ببینمت» جیمین با لبخند سوار ماشین شد وبعد از چندبار دست تکون دادن همراه تهیونگ از اونجا دور شد.
«آقای مین؟» مین با تعجب به سمت صدا چرخید«مین سوکا..اینجا چکارمیکنی؟» مین سوک تعظیم کرد «مدیر کیم گفت یه سری مدارکو برای یونگی شی بیارم ظاهرا امروز تو خونه کار میکنن» مین لبخندی زد«هومم..خیلی خب یونگی تو اتاقشه..برو تو» مین سوک یبار دیگه تعظیم کرد و به طرف خونه دوید مین لبخندی زد وبرای قدم زدن ازخونه دور شد بهتر بودیکم تنهاشون بزاره.

Sorry that I left 2Wo Geschichten leben. Entdecke jetzt