Mom and dad 80

636 123 5
                                        

+فکرمیکنم همه به اندازه من برای این مصاحبه هیجان زده ان...امروز پارک جیمین سولوئیست ۲۱ساله ای به تازگی توجه وعشق زیادی از طرفدارهاش دریافت کرده همراه ماست تا به سوالات شما پاسخ بده..جیمین شی خوشحالم باما اینجاهستین.
جیمین لبخندی زد صداشو صاف کرد«قبل ازهرچیز میخواستم ازتون تشکر کنم که منو به برنامتون دعوت کردید خوشحالم که اینجام»+چیزی هس که بخوایید به طرفدارا بگید؟ «وقتی دیبو کردم فکرنمیکردم عشق زیادی دریافت کنم..ازاینکه همیشه منو دنبال میکنید وعشق می ورزید ممنونم..سخت تلاش میکنم تا آیدلی بشم که از انتخابش پشیمون نشید» +خب سوال اول..پارک جیمین دوستاشو چطور انتخاب میکنه؟ جیمین یکم فکر کرد«اممم..اینطور نیس که انتخاب کنم هردوستی که دارم نتیجه ی یه شرایط خاصه که تو موقعیت خاصی اتفاق افتاده..اما مهم ترازهمه شخصیت آدماس فکرمیکنم این مهم ترین بخششه» +تا حالا شده ازاین زندگی خسته بشی؟اینکه بخوای یه آدم معمولی باشی؟ «هنوز نه..همچین حسی نداشتم اززندگی الانم راضیم» +تا حالا راجب پدرومادرت حرفی نزدی..طرفداراکنجکاون بیشتر بدونن!«من پدرومادرمو نوجوون بودم که از دست دادم بیشتر ازاین نمیخوام راجبش حرف بزنم» جیمین بغضشو قورت داد هنوزم آمادگی حرف زدن از پدرومادرش جلوی دوربین نداشت +ازوقتی دیبو کردی شایعه های زیادی هس که میگن پارک جیمین بخاطر دوستیش با مین یونگی به اینجا رسیده..این حقیقت داره؟ «حقیقت اینه که یونگی هیونگ وقتی منو ملاقات کرد که تو دوران سختی از زندگیم بودم هیچ مسیری برای ادامه دادن نداشتم وهیونگ کسی بود که کمکم کرد از اون شرایط خارج شم..اون بهم پیشنهاد داد اودیشن بدم وفقط همین» +نقطه ضعف پارک جیمین؟ جیمین خندید«باید به این سوال جواب بدم؟دوست داشته نشدن» +نقطه قوت پارک جیمین؟ «عشق اطرافیانم» +رازی که پارک جیمین ازهمه مخفی کرده؟«من بدون مرطوب کننده پوست خوابم نمیبره» بعد از جواب جیمین صدای خنده ی گزارشگر وجیمین همزمان توی رادیو پخش شد+شما با جئون جونگکوک بارها همکاری داشتید وخارج از حیطه ی کاری هم بارها باهم دیده شدین..وطرفدارهای مشترک زیادی پیداکردین میخوایین بیشتر راجبش توضیح بدین؟همه میگن رابطه ی خاصی بین شما و آیدول کمپانی زیلیون وجود داره! جیمین با شنیدن اسم جونگکوک لبخندی زد«خب جونگکوک برادر کوچیکترمنه..از وقتی اون ۶سالش بود ومن۷سالم..ما باهم بودیم..باهم به یه مدرسه وبعدهم به یه دبیرستان رفتیم..من جونگکوک ..تهیونگ وهوسوک هیونگ از بچگی باهم دوست بودیم..ودلیل این صمیمیت هم همینه..اینکه هیچ کدوم برای من غریبه نیستن ما چهارنفر یه خانواده ی کوچیکیم که نمیتونیم ازهم دورباشیم»+اوه این جالب ترازچیزیه که فکرمیکردم..پس شما تقریبا همیشه باهم بودین..اما جونگکوک شی چهارسال قبل ازشما دیبو کرد وتا حالا اسمی ازشما برده نشده بود.«آه خب..منو جونگکوک تا سال سوم دبیرستان باهم بودیم بعدش جونگکوک برای دنبال کردن رویاهاش به سئول اومد وارتباط ما قطع شد تا اینکه بعد ازدیبوی من ما دوباره همو ملاقات کردیم. +پنج سال بعد خودتو کجا میبینی؟«آدمی نیستم که برای آینده ی دور برنامه بریزم ترجیح میدم روی زندگی فعلیم تمرکز کنم» +تا حالا عاشق شدین؟ «به این سوال جواب نمیدم» +آخرین جمله برای طرفداراتون؟ «شما همیشه حس خوب من تو زمان های سختم..قوت قلب من بعد از هرشکست و قدرت من تو شکننده ترین زمان های زندگیم بودین..عاشقتونم وممنونم» +ممنونم که دعوت مارو پذیرفتین..صحبت با شما دلنشین بود اصلا گذر زمانو احساس نکردم..همونطور که همه شنونده های ما میدونن دراین بخش صدای مهمان عزیزمونو میشنویم..من کیم سونگیل گزارشگر رادیویی جی تی اف بودم ازاینکه با من همراه بودین متشکرم...شبتون خوش. با پخش شدن موزیک جیمین که زودتر روی استیج ایستاده بود چشماشو بست و همونطور که با پاش روی زمین ضرب گرفته میکرونو توی دستش گرفت!/// (برای فردا آماده ای؟از هیجان خوابم نمیبره) با لبخند پیام جونگکوکو از نظر گذروندوگوشی رو خاموش کرد دکمه ی وسط کت مشکیشو باز کرد و اونو روی پا تختی گذاشت ساعتشو از دورمچش باز کرد وهمراه انگشتاش وگوشواره هاش روی میز گذاشت از شر لباس هاش خلاص شد وجلوی آینه نشست تا گریمشو پاک کنه آخرین پنبه رو دور انداخت وبه چهره ی تمیز وبدون میکاپش تو آینه لبخندخسته ای زد فردا قراربود بعد از مدت طولانی همراه با جونگکوک به بوسان بره..نمیدونست چه حسی داره...خوشحال بود؟مطمئن نبود...ناراحت بود؟..نه اما..هیچ کلمه ای برای توصیف حال درونش نداشت فقط اطمینان داشت بودن جونگکوک کنارش تکیه گاه محکمیه که از فروپاشیش جلوگیری میکنه.

Sorry that I left 2Donde viven las historias. Descúbrelo ahora