87Happy birthday Jk

562 102 12
                                        

«کیه جونگکوک؟» جیمین درحالی که روی مبل سالن نشسته بود پرسید نیک وارد سالن شد وجونگکوک هم پشت سرش جیمین با دیدنش لبخندزد«نیک!» نیک جلو رفت«میخواستم زودتر بیام دیدنت اما درگیر فیلمبرداری بودم متاسفم» جیمین سری تکون داد«اشکالی نداره بشین..چی میخوری؟» نیک دستشو تو هوا تکون داد«نه رژیمم نمیتونم چیزی بخورم ممنون» جیمین به جونگکوکی که هنوزم ایستاده بود وبا اخم به نیک زل زده بود نگاه کرد جونگکوک سنگینی نگاه جیمینو احساس کرد نگاشو از نیک گرفت«من دیگه میرم جیمین..چیزی نیاز داشتی خبرم کن» بوسه ای روی گونه ی جیمین گذاشت«شب برمیگردی؟» جونگکوک نیم نگاهی دوباره به نیک انداخت«نمیدونم..فکرنمیکنم..فردا باید برم کمپانی» جیمین سری به معنی باشه تکون داد وتا وقتی جونگکوک از در خارج شد با نگاه دنبالش کرد هدیه ای که نیک همراه خودش اورده بود به سمت خودش کشید«نیازی نبود واقعا» نیک لبخندی زد«دوست داشتم برات یه چیزی بیارم هم برای تشکر وهم برای آرزوی سلامتی» جیمین باکس سنگین وگرون قیمت جنسینگ خوراکی رو کنار گذاشت«من فقط ازت خوشم اومد و خواستم یه دوست خوب برات باشم بدون هیچ انتظاری» نیک سرشو پایین انداخت«بخاطر همین ازت ممنونم..تو برعکس آدمایی که میشناختم وبهم پشت کردن خواستی که کنارم باشی واین برام خیلی باارزشه..میدونی که هیچ دوستی اینجا ندارم ودوستی با تو یه چیزی فراتر از خوب بودنه» جیمین دستشو روی دستای گره زده ی نیک گذاشت«خب حالا که دوستی جز من نداری میتونم ازت یه خواهش بکنم؟» نیک سرشو بالاگرفت«خواهش؟» «آخر این هفته تولد جونگکوکه...میخوام یه جشن کوچیک همراه دوستام براش بگیرم ومیخوام تو هم باشی» نیک با تعجب زمزمه کرد«واقعا؟منم بیام؟این یه جشن دوستانه بین خودتونه..من هیچکسو نمیشناسم و فکر نمیکنم جونگکوک زیاد ازمن خوشش بیاد» جیمین لبخند اطمینان بخشی زد«تو فقط امسال کره ای..درضمن دوستای من دوستای توهم میشن نگران چیزی نباش.. راجب جونگکوکم خب اون یکم با غریبه ها راحت نیس ولی نترس مشکلی پیش نمیاد» نیک نگاشو از جیمین گرفت واقعا این آخرین تولدی بود که می دید؟هنوزم شانسی برای موندن تو کره داشت؟اون دلش نمیخواست برگرده..اون باید می دیدش وباهاش حرف میزد«خیلی خب پس منم میام!» تولد جونگکوک زودتر ازچیزی که فکرشو بکنه رسید ویه هفته مثل باد گذشت. جیمین با استرس وارد آشپزخونه شد با دیدن تهیونگ که سرشو داخل یخچال کرده بود با اخم به طرفش رفت ودستشو محکم پشت کمرش کوبید«یا!!!» تهیونگ با عجله خودشو عقب کشید که سرش به یخچال خورد از درد نالید«چته جیمین؟زهره ام ترکید» جیمین نگاهی به کیک انداخت تا مطمئن شه سالمه وبعد در یخچالو بست وتهیونگو از اونجا دور کرد «باز داشتی کیکو چک میکردی؟» تهیونگ چشم غره ای بهش رفت«خواستم ببینم آب نشده باشه..چه فکری راجب من کردی؟» جیمین با چشمای ریزشده نگاش کرد«شمعا؟» «روی کانتره» «چیزی که گفتم خریدی؟» «همون طلاییا که گفته بودی..برو چک کن» هوسوک با جعبه ی سوجو وارد آشپزخونه شد«جیمینا باز تهیونگو یه گوشه خفت کردی تو؟» تهیونگ که انگار فرشته ی نجاتشو دیده بود از جیمین دورشد «خداروشکر که اومدی هیونگ» جیمین دادزد«یا...کجا؟» تهیونگ دستی توهوا تکون داد واز آشپزخونه خارج شدهوسوک خندید«چکارش داری؟مگه همه چی آماده نیس؟» جیمین هووفی کشید«هنوز هیچ کاری برای غذا نکردم هیونگ» هوسوک نگاهی به مزه هایی که جیمین اماده وکنار چیده بود انداخت«چرا از بیرون سفارش نمیدی؟جونگکوکم عاشق پیتزاس هوم؟» جیمین با شک پرسید«میگی اینکاروبکنم؟» هوسوک با تایید سرتکون دادجیمین دستی لای موهاش کشید«هنوز دوشم نگرفتم» هوسوک همونطور که از پشت شونه هاشو گرفته وبه سمت در هلش میداد گفت«خودم غذاروسفارش میدم..تو برو اماده شو» جیمین وسط راه ایستاد وبه سمت هوسوک چرخید«اما هیونگ..هدیه هارو هنوز مرتب نکردم» هوسوک کلافه نگاش کرد«خودم حواسم هس..برو دیگه» «هیونگ؟» «دیگه چی یادت رفته؟» «بنظرت تولدی میشه که جونگکوک خوشش بیاد؟» هوسوک لبخندزد«اون هرکاری تو بکنی دوست داره» جیمین لبخندی زد وبه طرف اتاقش رفت نیک با نیول سرگرم شده بود وتهیونگ هم با یونگی صحبت میکرد جین هم مثل همیشه مشغول حرف زدن با گوشی بود با عجله پله هارو بالا رفت وارد اتاق شد گوشیشو برداشت فقط باید به جونگکوک خبر میداد با فکری که به ذهنش رسید لبشو با شیطنت به دندون گرفت فکر بدی نبود اگه متوجه شوخیش میشد هم برای دیدنش می اومد سریع تایپ کرد وگوشی رو روی تخت پرت کرد حولشو برداشت وخودشو تو حمام پرت کرد. با ورود یهویی جونگکوک تو خونه همه شوکه نگاش کردن هیچکس انتظار نداشت جونگکوک مثل کسی که شبح دیده وسط جشن تولدش ظاهرشه جونگکوک نگاه نگرانشو بین دوستاش چرخوند وبا ندیدن جیمین به سمت پله های اتاقش دوید انگار هیچکسو ندیده بود نیک با تعجب پرسید«اتفاقی افتاده؟» تهیونگ با قیافه ی بی حوصله ای مشتشو از پاپ کورنا پرکرد وهمونطور که حجم زیادی رو داخل دهنش میکرد جواب داد«این چیزا وقتی خونه ی این دوتایی عادیه..خودتو درگیرش نکن یکم دیگه میان» جین هم با خنده تایید کرد«فکرکنم بهتره بگیم عادی که نه ولی برای ما دیگه عادی شده» هوسوک با آرنج سلقمه ای به تهیونگ زد«درست بخور حالمو به هم زدی» یونگی خنده ی ریزی کرد این بحثا همیشه بین هوسوک وتهیونگ بود تهیونگ بقیه پاپ کورنا رو تو دهن هوسوک فشار داد«توهم بخور هیونگ شاید کمتر بهم گیر دادی» یونگی خندید «راست میگه زیاد گیر میدی هوسوک» تهیونگ که یکیو پیدا کرده بود ازش دفاع کنه شونه ای بالا انداخت«ببین یونگی هیونگم قبول داره..میدونی هیونگ بیکار که میشه به من گیر میده ولی به جیمین از گل نازک تر نمیگه» هوسوک بالاخره پاپ کورنای توی دهنشو قورت دادچشم غره ای به تهیونگ رفت«کم چرت بگو ته من کی بهت گیر دادم؟بعدشم جیمین اندازه تو حرصم نمیده» جونگکوک درو یه ضرب باز کرد«جیمین؟» نگاهی به تخت انداخت قلبش تو دهنش میزد با دیدن اون وسیله ی آشنا با دستای لرزون طرفش رفت وبرش داشت نگاهی به بیبی چکی که دوتا خطو نشون میداد انداخت دوتا خط مثبت بود نه؟ ازوقتی پیام جیمینو خونده بود ده بار مرده وزنده شده بود وحالا این بیبی چک مثل ریختن آوار یه ساختمون پنجاه طبقه بود جیمین با حوله ای که تمام تنشو پوشونده بود خارج شد«کوکاه» قبل ازاینکه چیزی بگه جونگکوک بازوهاشو گرفته وتکونش میداد«جیمین؟این حقیقت داره؟» جیمین سرشو پایین انداخت«متاسفم» جونگکوک یخ زده دستاشو پایین انداخت حالا باید چه غلطی میکردن؟ جیمین پقی زد زیر خنده ونگاه گیج وسرگردون جونگکوکو سمت خودش کشید جونگکوک هنوزم متوجه دلیل خنده ی جیمین نمیشد جیمین با خنده دستاشو دور گردن جونگکوک حلقه کرد«سوپراااااااایز....تولدت مبارک» جونگکوک لب زد«چ..چی؟تولد؟» جیمین سرشو بالاپایین کرد«میخواستم یجوری بکشونمت خونه تا تولدتو جشن بگیریم» جونگکوک حالا متوجه شده بود چرا همه دوستاشون پایین جمعن چشماشو بست ونالید«جیمینا...هزارتا راه دیگه بود که بهم بگی..میدونی چطوری رسیدم خونه؟چندبار نزدیک بود تصادف کنم» جیمین ریزخندید«متاسفم...میخواستم تولدی بشه که یادت نمیره...ولی کوکاه..واقعا چطور باور کردی؟من یه پسرم» جونگکوک چشم غره ای بهش رفت«فکرکن سرکاری خسته وکوفته میای گوشیتو چک میکنی که میبینی دوست پسرت برات نوشته من حامله ام...اون لحظه نفهمیدم باید چکارکنم اونقدر ترسیده بودم که به ناممکن بودنش فکر نکردم واقعا» جیمین سرشو تو گردن جونگکوک فرو کرد«چطوراون بیبی چکو چطور مثبت کردی؟» «با کمک گوگل یکم دستکاریش کردم ودرست شد» جونگکوک دماغشو تو موهای نمدار وخوش عطر جیمین فرو کرد«سال بعد لطفا جوری تبریک بگو که زهره ترک نشم» صدای خنده ی جیمین اومد وبعد صداش که میگفت برای سالهای بعد برنامه های دیگه ای داره با فشاری که جیمین به بازوش وارد کرد جونگکوک ازش جدا شد«باید آماده شی..زود باش»«آماده شم؟اما لباسم که خوبه» جیمین از کنارش گذشت«نوچ خوب نیس..اینارو باید بپوشی» جونگکوک دکمه های انتهایی پیراهنشو بست وبه جیمینی که از آینه دل نمیکند نگاه کرد با لبخندی به طرفش دستاشو از دوطرف دور کمر ظریفش گذاشت وسرشو بین شونه وگردنش قرارداد«این اولین باریه که ست میکنیم» جیمین لبخندی بهش زد و بالم لبشو روی لباش کشید جونگکوک هوومی ازبوی توت فرنگی بالم کشید«میدونی دلم الان چی میخواد؟» جیمین دستاشو از دور کمرش باز کرد«نه نمیشه اونهمه ادم نیم ساعته منتظرن» جونگکوک اخم کرد دست جیمینو کشید و خیلی سریع لباشو روی لبای براق وقرمزش گذاشت متوجه مقاومت جیمین شد تو بوسه همراهیش نمیکرد وبا دست مشت شده اش روی سینه ی جونگکوک سعی میکرد هلش بده جونگکوک اما تا تسلیمش نمیکرد کوتاه نمی اومد چنگی به کمر جیمین زد ولب بالایی جیمینو مکید جیمین با طولانی شدن بوسه ونوازش های جونگکوک آروم گرفت مشتش روی سینه ی جونگکوک باز شد واونم مشغول بوسیدن جونگکوک شد با همراهی جیمین با لذت بیشتری روی جیمین خم شد وباگرفتن گونه اش زبونشو وارد دهن جیمین کرد جیمین فکرنمیکرد اولین روزی که از بالم خوراکیش استفاده میکنه مجبور میشه اونو از زبون جونگکوک بچشه وقتی نفس کم آورد با ضربه ای به سینه ی جونگکوک ازش جدا شد بریده بریده زمزمه کرد«کاف...یه» جونگکوک عقب کشید میدونست ادامه بده تا فردا از اتاق خارج نمیشن  جیمین رفت تا بالمشو ترمیم کنه وجونگکوک دستمالی برای پاک کردن گوشه ی لبش برداشت«آخرش از خوردن این بالما کارم به بیمارستان میکشه» جیمین اخم کرد«کسی دعوتت نکرده بود خودت منو کشیدی سمتت درضمن بخاطر همین کارات بالممو عوض کردم منم دلم نمیخواد مواد شیمیایی قورت بدم این خوراکیه» جونگکوک نیشخندزد«جدی؟پس فکرمیکنم لازم باشه یه بسته ی کامل ازش سفارش بدی جیمینا» جیمین چشم غره ای بهش رفت وبا تنه ای که بهش زد از کنارش گذشت وازاتاق خارج شد جونگکوک عصبی دستمالو روی میز انداخت هرکاری میکرد گوشه ی دهنش تمیز نمیشد به درکی زمزمه کرد وازاتاق خارج شد تهیونگ با ورورد جونگکوک اخماش ازهم بازشد وازروی مبل بلندشد«بخدا قسم اگه یه ثانیه دیرتر می اومدین رفته بودم» جیمین خجالت زده ازهمه معذرت خواهی کرد جونگکوک زبونی برای تهیونگ درآورد و به طرف نیول رفت بوسه ای روی گونه ی تپلش زد ونگاهی به جین انداخت«نامجونی هیونگ نمیاد؟» جین سری تکون داد«چرا تازه رسیده فرودگاه» جونگکوک با لبخند نگاشو از جین گرفت با دیدن نیک اخماش توهم رفت تازه متوجه حضورش شده بود دلش نمیخواست با جیمین سرش بحث کنه ولی واقعا وجودش لازم بود؟ وقتی سرشو برگردوند متوجه نگاه خیره ی یونگی بهش شد نگاه های اون مرد همیشه باعث میشد تنش یخ بزنه یونگی نیم نگاهی به نیک انداخت وپوزخندی زد با صدای تولدت مبارک خوندن جیمین وتهیونگ نگاشو از اونا گرفت وبه پشت چرخید نیولو زمین گذاشت وبا لبخند به جیمینی که با کیک وشمعای روشن طرفش می اومد نگاه کرد«جیمینا» ذوق زده گفت وکیکو از جیمین گرفت جیمین لبخندزد«تولدت مبارک جونگکوکاه» تهیونگ پووفی کشید این عاشقانه ها حوصلشو سرمیبرد اگه منتظرشون میموند تا فردا همینجا می ایستادن وازهم تعریف میکردن کیکو از دست جونگکوک قاپید وروی میزگذاشت جونگکوک با اخم نگاش کرد تهیونگ شونه ای بالا انداخت«بخاطر اینکه اونهمه منتظرت موندیم..معده ام دیگه به گریه افتاده» جیمین سری به تاسف تکون داد وسمتش رفت همون‌طور که تهیونگو با خودش میکشید غرید«تو امروز تا گندنزنی به برنامه های من آروم نمیگیری که» تهیونگ لحظه ی اخر انگشتشو روی خامه ی کیک کشید وبا لبخند پیروزی اونو تو دهنش گذاشت جونگکوک پشت کیک قرارگرفت ونگاهی به دوستاش انداخت از جیمین وتهیونگی که بحث میکردن گذشت هوسوکی که با لبخند تولدت مبارک میخوند ونیولی که بغل پدرش منتظر به کیک نگاه میکرد پارسال همچین روزی یه گوشه تنها نشسته بود واز تنهایی اشک می ریخت وامسال بهترین تولدشو کنار جیمین تجربه کرده بود جیمین بزرگترین هدیه ای بود که خدا بهش داده بود همون مدادرنگی بود که قسم خورده بود تا رنگ نکردن تمام صفحه ی سیاه وسفید زندگیش  تسلیم نشه لحظه ی اخر نگاهش به نگاه غمگین نیک گره خورد نیک سرشو پایین انداخت و جونگکوک نفس عمیقی کشید به طرف کیک خم شد و چشماشو بست(میشه لب های جیمین همیشه بخنده؟) آرزو کرد وشمعارو فوت کرد با صدای دست زدن بقیه سرشو با لبخندی بالا گرفت نیول زودتر از همه هدیه اشو تقدیم کرد جونگکوک خم شد نیولو بوسید وباکس کوچیکی که تو دستش بود گرفت نگاهی به دکمه های قیمتی سرآستینی که جین بهش هدیه داده بود انداخت وازش تشکر کرد جین با لبخندی جوابشو داد و دوباره نیولو بغل کرد به ترتیب بقیه هم هدیه هاشونو بهش تقدیم کردن دستبندعطر کروات ساعت  همه ی اینا براش مهم نبود نگاهی به جیمین انداخت جیمین خندید وبه نیک اشاره کرد هنوز نوبت هدیه اش نبود لبخند جونگکوک با نزدیک شدن نیک بهش از روی لباش پاک شد نیک باکس نسبتا بزرگی روی میزگذاشت وزیرلب زمزمه کرد«تولدت مبارک...امیدوارم خوشت بیاد» تهیونگ وقتی دید جونگکوک به باکس خیره شده وکاری نمیکنه دادزد«بازش کن دیگه..کنجکاوم ببینم چیه» جونگکوک با اضطراب باکسو باز کرد با دیدن گوی بزرگی که داخلش یه شبدر بزرگ بود نفس تو سینه اش حبس شد نگاهی به نیک انداخت نیک هم منتظر واکنشش بود انگار که چشم ازش برنمیداشت جیمین نگاهش روی گوی یخ زد حس تلخی توی قلبش با دیدنش پیچید یاد روزی افتاد که که تو وسایل جونگکوک دنبال کلید میگشت و اون گوی مرموزو دیده بود یادش بود وقتی ازجونگکوک پرسیده بود اونو از کی هدیه گرفته بود ازگفتنش امتناع کرده بود با تنه ای که تهیونگ از پشت بهش زد گیج بهش نگاه کردتهیونگ لب زد«هدیه ات» جیمین نگاهی به جونگکوکی که منتظرش بود انداخت لبخندی زد«خب بهتره کیکو ببریم» اینو گفت و درمقابل چشمای بهت زده جونگکوک کیکو از مقابل جونگکوک برداشت وبه آشپزخونه برد جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد تهیونگ شونه ای بالا انداخت ودنبال جیمین راه افتاد«مینی؟خوبی؟» جیمین لبخندی روی لباش نشوند وسری تکون داد«آره میشه چاقو رو بدی؟» تهیونگ با چاقو ای برگشت«نمیخوای هدیه ی جونگکوکو بهش بدی؟» جیمین همونطور که کیکو میبریدجواب داد«چرا بعد ازاینکه کیکو خوردیم بهش میدم» تهیونگ با بشقابای کیک به نشیمن برگشت و درجواب نگاه سوالی جونگکوک لب زد«نمیدونم» جونگکوک میخواست به طرف آشپزخونه بره که جیمین با کیک از اونجا خارج شد وقتی مطمئن شد همه کیک دارن کنار تهیونگ نشست ومشغول بازی کردن با کیک شد متوجه سنگینی نگاه جونگکوک بود اما فکرش درگیرترازاونی بود که اهمیت بده حس بدی داشت ازتشابه اون گوی ها از نگاه های عجیب جونگکوک به نیک از بدخلقی هاش وحساسیتش به نیک شایدهم فقط ذهن آشفته ی جیمین بود که همچین زنجیری بین حوادث وصل کرده بود امکان نداشت نیک حتی جونگکوکو نمیشناخت جیمین فقط بدبین شده بود با صدای در بشقابو روی میز گذاشت وبه طرف در رفت با دیدن نامجون لبخندی واقعی زد وتو آغوش بزرگش فرو رفت نامجون گلو به جیمین داد«گل برای گل» جیمین خندید«ممنونم مونی هیونگ» نامجون زودتر وارد نشیمن شد وبا لبخند بزرگی به طرف جونگکوک رفت هدیه اشو روی میز گذاشت«تولدت مبارک» جونگکوک لبخندزد«همین که تو یکی از تولدام بودی کافیه» نامجون خندید وکنار جین ونیول نشست بعد از بازکردن هدیه ی نامجون هوسوک رو به جیمین کرد«جیمینا زود باش نوبت توعه همه میخواییم ببینیم چی براش هدیه گرفتی» جیمین با مکث ازجاش بلند شد باکس مشکی که کنار گذاشته بود برداشت وبه سمت جونگکوک قدم برداشت جونگکوک لبخندی زد جیمین لبخندزد این جونگکوک بهش دروغ نمیگفت مگه نه؟چیزی ازش پنهان نمیکرد مگه نه؟ باکسو مقابل جونگکوک باز کرد وگردنبند ظریفی با دوتا آویز گرد کوچیک که روی یکی حرف(J)و روی دومی (M) هک شده بود ازش خارج کرد دستاش به طرف گردن جونگکوک رفت وروی نوک پاهاش ایستاد تا قفل گردنبندو ببنده نگاهی به ترکیب اسماشون روی گردن جونگکوک انداخت(جی) از جونگکوک و(ام) از مین اسمش کنارهم قشنگترازچیزی بود که فکرشو میکرد میخواست ازش جداشه که جونگکوک با گرفتن کمرش مانعش شدجیمین مردمک های فراریشو روی اون مردمک های شکلاتی پرحرارت ثابت کرد جونگکوک با تمام عشقی که تو نگاش ریخته بود میخواست بهش بفهمونه چقدر ازش ممنونه«بهترین هدیه ی تو منی اینو میدونی نه؟» جیمین لب زد«هیچ وقت از گردنت درش نیار» جونگکوک لب زد«هیچ وقت» جیمین بغضشو قورت داد«تولدت مبارک» جونگکوک ناراضی از لحن غمگین جیمین خم شد ومحکم لباشو بوسید«دوست دارم جیمین» جیمین بالاخره لبخندزد«من بیشتر» جونگکوک گونشو نوازش کرد«من خیلی بیشتر»*** جیمین از حرکت انگشتای جونگکوک لای موهاش تو خلسه ی شیرینی فرو رفته بود سرشو روی سینه ی جونگکوک جابجا کرد«جونگکوکاه؟اولین باری که فهمیدی دوسم داری کی بود؟» جونگکوک لبخندزد«با شروع سال تحصیلی..کم کم شیفته ات شدم یعنی شده بودم نمیدونستم معنیش چیه..هربارکه بستنی میخوردی..هربار لبخندمیزدی..وقتی با هیجان صدام میکردی قلبم یجور متفاوتی میکوبید..همه چی خوب بود تا اینکه بحث این شد که تو باید دوست دختر داشته باشی اون لحظه خیلی ترسیدم که ازدستت بدم..مرتب حسمو نسبت به دوست دخترای بقیه مقایسه میکردم به هیچکدوم حسودی نمیکردم اما تو فرق داشتی یادمه خودمو گول میزدم که بخاطر اینه سالهای زیادی باهم زندگی کردیم ولی وقتی رسما وارد یه رابطه با می ره شدی فهمیدم بزرگترازاین حرفاس..تحمل نداشتم کنارهم ببینمتون..نمیتونستم دخالت کنم وبگم دوسش ندارم بگم دوس دارم فقط کنارمن باشی تنها کاری که میتونستم بکنم فرارکردن ازت بوداولین باری که پیش خودم اعتراف کردم موقعی بود که رفته بودیم اردو...اخرین شبی که دریاچه بودیم یادته؟درست وقتی غرق نگاه کردن به ماه بودی نمیتونستم نگامو ازت بگیرم» جیمین همونطور که خطوط فرضی روی سینه ی جونگکوک میکشید لبخندی زد«پس تو زودتر عاشق شدی» جونگکوک هومی گفت وبه ستاره ها نگاه کرد درست بعد از رفتن مهمانا همراه جیمین به حیاط پشتی اومده بودن تا بعد ازمدت ها باهم تو آرامش وقت بگذرونن شب آروم وخنکی بود وآسمون ازهمیشه صاف تر بود«تو چی؟چیزی نیس که بخوای بهم بگی؟» جیمین خندید«اوممم باید بگم؟» جونگکوک غرزد«اگه قرارنیس حرف بزنی چرا ازم حرف میکشی؟» «خیلی خب میگم...یه سال پیش که همو دیدیم وقتی سر تمرین پام پیچ خورد یادته؟» جونگکوک لبخندی زد«وقتی اومدی خونه ام تا مراقبت باشم» جیمین هومی گفت«اون شب که تو یه اتاق جدا خوابیدم..وقتی هی صدات میکردم..بخاطر این نبود که واقعا کارت داشتم..من عمدا صدات میکردم تا خسته بشی..دلم میخواست پیشت بخوابم اما غرورم اجازه نمیداد حرفی بزنم» جونگکوک اخم کرد«اون شب قابلیت اینو داشتم بکشمت اونوقت تو به همچین چیزی فکرمیکردی؟» جیمین ریزخندید«حالا نوبت اعتراف توعه» جونگکوک یکم فکرکرد«اولین اجرایی که بعد از دیبو تو سئول داشتی..من همراه نیول وجین اومدم تا ببینمت» جیمین سرشو از روی سینه ی جونگکوک برداشت وسمتش چرخید«واقعا؟» جونگکوک سرشو تکون داد«اما هیچ وقت چیزی نگفته بودی»«فکرنمیکردم مهم باشه» جیمین بوسه ای روی گونه اش گذاشت«مهمه هرچی به تو مربوط باشه برام مهمه»«نوبت توعه» جیمین دوباره دراز کشید واین بار سرشو روی بازوی جونگکوک گذاشت حالا سرهردو کنارهم بود«وقتی برای عکسبرداری رفته بودیم ومریض شدی..وقتی همه برای ناهار رفتن وتو همراه سومین تو هتل موندی..من دیرتر رفتم ودیدم که از اتاقت خارج شد اون روز اونقدر عصبانی بودم که میخواستم هردوتونو بکشم» جونگکوک خندید«پس بخاطرهمینه ازش خوشت نمیاد» «هوم شاید» جونگکوک بدون اینکه منتظرجیمین باشه ادامه داد«وقتی برای تولد تهیونگ یه گوشواره ی ست گرفتی خیلی دلم میخواست جای اون میبودم...ایده ی تتوی مشترک هم ازاونجا شروع شد» جیمین با خنده دستشو روبروش دراز کرد ودرحالی که به تتوش نگاه میکرد زمزمه کرد«پس این تتو نشونه ی حسودیه» جونگکوک دستشو دراز کرد وبعد از گره زدن انگشتاشون به هم حق به جانب جواب داد«من حسود نیستم فقط تو مال منی» جیمین لبخندی به اختلاف سایز دستهاشون زد«خب این حسودیه کوک» «چطور میتونه حسودی باشه وقتی تو ازاولم مال من بودی؟» جیمین آهی کشید نمیتونست جونگکوکو قانع کنه چیزی نگفت ودستهاشونو پایین اورد روی شکم جونگکوک گذاشت وخودش بیشتر بهش نزدیک شد«خوابم میاد» جونگکوک پتویی که همراهش اورده بود روی تن هردوانداخت ودستشو دور تن جیمین پیچید«شب بخیرکوکاه» «شب بخیر» زمزمه کرد وچشماشو بست.

ایده ی تتوی مشترک هم ازاونجا شروع شد» جیمین با خنده دستشو روبروش دراز کرد ودرحالی که به تتوش نگاه میکرد زمزمه کرد«پس این تتو نشونه ی حسودیه» جونگکوک دستشو دراز کرد وبعد از گره زدن انگشتاشون به هم حق به جانب جواب داد«من حسود نیستم فقط تو مال منی» ج...

¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.

¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.

لباس ستشون🥺

¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.

لباس ستشون🥺

Sorry that I left 2Donde viven las historias. Descúbrelo ahora