71

708 131 6
                                        

جونگکوک گوشیشو تو شارژ گذاشت و از اتاق خارج شد تا جیمینو پیدا کنه نگاهی به اطراف انداخت و وقتی پیداش نکرد به طرف آشپزخونه رفت جیمین پشتش به جونگکوک بود ومتوجه اش نشده بود با عجله اینور اونور میرفت انگار دنبال چیزی میگشت یکی از کابینتارو باز کرد  وداخلو نگاه کرد بستش وبطرف بعدی رفت بعدی رو باز کرد وبعد یکم نگاه کردن اونم بست اخمی روصورت جونگکوک نشست جیمین از خودش مضطرب تر بود جیمین دوباره همون کابینت اولی باز کرد وقهوه ای که چندثانیه پیش ندیده بود برداشت جونگکوک وارد شد از پشت پسرو به آغوشش کشید بوسه ای روی گونه ی نرمش گذاشت ونرم زمزمه کرد«چکارمیکنی؟» جیمین که عملا هیچکاری نمیکرد نگاهی به دستای لرزونش انداخت«میخوام قهوه اماده کنم»«جیمین؟» جونگکوک نرم روی گوشش زمزمه کرد«نگام کن» ازش جداشد وکنار ایستاد بازوهاشو گرفت وبطرف خودش چرخوند«آروم باش» جیمین که منتظر اشاره ای از جونگکوک بود نقاب بی تفاوتیشو برداشت ونالید«کوکاه..نمیشه کنسلش کنیم؟اصلا الان مناسبه؟چطوره بزاریمش یه موقع دیگه؟ رابطه که دونفرس چرا باید به بقیه بگیم؟فکرمیکنم عجله کردیم...بهشون زنگ میزنم میگم»«جیمین» جونگکوک دستشو روی گونش گذاشت«میدونم میترسی..میدونم استرس داری ولی این مرحله ایه که باید ازش بگذریم دوتایی...اگه کنسلش کنی چطور میخوای غیب شدنتو توجیه کنی؟میخوای بهشون دروغ بگیم؟میخوای یه موقع دیگه بگی؟اونوقت مطمئنی دفعه بعد آماده ای؟واینکه اره رابطه ی ما بین خودمونه ولی اونا دوستامونن..خانوادتن..همونطور که جین ونامجون هیونگ میدونن اونا هم حق دارن بدونن»جیمین با مردمکای لرزونش به چشمای مطمئن جونگکوک خیره شد«من احساس میکنم آماده نیستم کوکاه» جونگکوک لبخندی بهش زد وپسرو به طرف خودش کشید لباشو به پیشونی صافش چسبوند وبوسه ی عمیقی بین دو ابروش جا گذاشت«من اینجام..ازهیچی نترس...ما دیگه نمیتونیم مخفیانه قراربزاریم جیمینا» با صدای زنگ در آرامش جزئی که از جونگکوک گرفته بود از وجودش پرکشید جونگکوک قبل ازاینکه به طرف در بره یبار دیگه گونه ی جیمینو نوازش کرد«تو برو تو نشیمن من درو باز میکنم باشه؟» جیمین آب دهنشو قورت داد وچندتا نفس عمیق کشید به خودش تشرزد(هی چته؟اینطور نیس که از گرایشت چیزی ندونن) جونگکوک با لبخند دروباز کرد واخم هوسوکو نادیده گرفت کنار رفت تا داخل شن ودرو پشت سرشون بست وقتی وارد سالن شد متوجه جو سنگین بینشون شد هوسوک لحظه ای نگاشو از جیمین نمیگرفت وجیمینم به پاهاش خیره شده بود جرات نداشت سرشو بالا بیاره جونگکوک کنار جیمین نشست وهوسوکو مخاطب قرارداد«هیونگ داری معذبش میکنی» هوسوک که منتظره یه جرقه بود یهو منفجرشد«دیشب یهو ول کرد رفت تا صبح برنگشت درحالی که میدونم هیچ برنامه کاری نداشت گوشیشو خاموش کرد وهمه فکر میکردیم تو چینی..فکرکردم بلایی سرش اومده..تو بودی چطور برخورد میکردی؟ازاین قیافه ای که به خودش گرفته هم مشخصه یه اتفاقی افتاده..بگو جیمین..میشنویم» جونگکوک اخم کرد«منم بودم با این نگاهت حرف نمیزدم هیونگ» هوسوک اخم کرد وبا انگشتی که تو هوا تکون میداد غرید«تو هیچی نگو کوک..حساب تو یکی جداست» تهیونگ که دوست نداشت جیمینو بیشتر ازاین تحت فشار بزارن بازوی هوسوک لمس کرد«هیونگ بسه..حالش زیاد خوب نیس..ببینش..ترسیده» جونگکوک دست مشت شده جیمینو تو دستش گرفت وبه اون دوتا نگاه کرد«خیلی خب من میگم» هوسوک که بی صبرتر ازاین بود که منتظرجیمین بشه به مبل تکیه داد«خب؟» جونگکوک حالا جیمینو درک میکرد و بهش حق میداد سخت بود توضیح همچین مسئله ای«راستش..ما میخواستیم زودتر بگیم..یعنی من خواستم اما جیمین نخواست...میگفت آماده نیس..میدونم ممکنه عصبانی بشین ولی هیونگ من فقط خواستم به جیمین زمان بدم» هوسوک که فقط گیج شده بود نگاهی به تهیونگ انداخت تهیونگ نگاشو از قیافه ی مضطرب جیمین گرفت «اینجا چه خبره کوک..ما که هیچی از حرفات نفهمیدیم» جونگکوک نگاشو چرخوند«خب..ما باهم...یعنی منو جیمین...جیمین هیونگ ومن چیزیم یعنی چیزه...» جیمین میدونست جونگکوک از پسش برنمیاد خودشم همینطور اما چاره ای نبود قراربود بازم نقش هیونگ شجاع جونگکوک بازی کنه چشماشو بست و ازسکوت پیش اومده استفاده کرد تو یه لحظه باصدای بلندی فریاد زد«ما با هم خوابیدیم» چشماشو باز کرد وسرشو بالا گرفت این بار با شجاعت تو چشمای هوسوک خیره شد باید این قضیه رو تموم میکردن متوجه تعجب جونگکوک شد چون هنوز بهش خیره شده بود انتظار نداشت جیمین بحثو اینطوری شروع کنه لحظه ای  خونه تو سکوت غرق شد ولحظه ای بعد صدای تهیونگ تو سالن پیچید با تک خنده ای به هوسوک نگاه کرد«هیونگ دیدی الکی نگران بودی؟فقط باهم خوابیدن» هوسوک هنوز شوکه بود وجیمین منتظر سرزنش شدن نگاشون میکرد تهیونگ نگاهی به جونگکوک انداخت انگار اون چیزی که فکر میکرد نبود اونا که بارها باهم خوابیده بودن پس کجای این حرف عجیب بود؟ چشماش گرد شد«صبر کن ببینم تو الان چی گفتی؟» جیمین آهی کشید«ما دوماهه که باهمیم..منظورم از باهم بودن..دوست پسر جونگکوک بودنه» تهیونگ اخم کرد«چی؟نکنه منتظربودین بچه دارشین بعد خبرمون کنید؟»هوسوک گیج نگاش کرد«اونا که نمیتونن بچه دارشن چی میگی؟»«چرا میتونن» هوسوک اخم کرد«نمیتونن ته»«میشه هیونگ..میتونن» هوسوک با شک نگاش کرد«چطور؟جیمین که پسره»«میتونن یه بچه رو به فرزندخوندگی بگیرن» هوسوک این بار با اخم شدیدی نگاشون کرد«حق با تهیونگه..میخواستین بعد بچه دارشدنتون بهمون بگید؟» جیمین ترسش از بحث قبلیو فراموش کرد ونالید«هیونگ!!!!ازکجا میدونی اونی که تاپه من نیستم؟» جونگکوک خندید«جیمین آماده نبود..منم به نظرش احترام گذاشتم» هوسوک پرسید«جین هیونگ میدونه؟» جونگکوک با خنده سرتکون داد تهیونگ پرسید«نامجون هیونگ؟» جیمین سرتکون داد که هوسوک غر زد«فقط ما و یونگی نمیدونیم» جونگکوک سعی کرد خندشو مهار کنه«راستش..اونم میدونه» هوسوک حالا واقعا عصبانی وناامید بود«چی؟حتی اون؟» با چشمای بی روحی به تهیونگ نگاه کرد«منو تو دقیقا چه نقشی داریم؟» تهیونگ با تاسف لباشو جمع کرد«فکرکنم فقط ساقدوش» جیمین لباشو جلو داد وشرمنده نگاشون کردجونگکوک اخم کرد«یا...دارین ناراحتش میکنید..جیمین برای دیدنتون خیلی استرس داشت..جیمین به بقیه نگفت من گفتم اما راجب شما خودش باید میگفت شما خانوادشید طبیعیه از واکنشتون بترسه ولی فکر نمیکنم حقش باشه اینقدر سرزنش شه..برای خودمون هم پذیرفتنش سخت بود..اینکه باهاتون درمیون بزاریم..حتی سختتر بود» هوسوک با اخم غرزد«یا...کی اولین نفر تورو بخشید؟کی به جیمین اصرارمیکرد تورو ببخشه؟من اگه با رابطتون مخالف بودم که برات گذشته رو تعریف نمیکردم» تهیونگ سری به تایید حرفای هیونگش زد«منم اولین نفری بودم که از حس جیمین با خبربود..امکان نداشت مخالفت کنم» جیمین با بغض به هوسوک نگاه کرد«یعنی ازم ناراحت نیستی که بهت نگفتم؟» هوسوک با لبخندسری به دو طرف تکون داد جیمین از جاش پاشد تا بطرفش بره و هوسوک هم ازجاش بلندشد تا پذیرای آغوش برادرکوچولوش باشه جیمین خودشو تو آغوش هوسوک پرت کرد وچشماشو با خیال راحت بست«خوشحالم که بالاخره کنارهم میبینمتون» تهیونگ لبخندی به جونگکوک زد«پس بالاخره مخشو زدی نه؟» جیمین از آغوش هوسوک نگاهی به تهیونگ انداخت«کمتر تیکه بنداز» بعد یه دستشو سمتش درازکرد تهیونگ خندید وبا گرفتن دست جیمین به آغوش دوتاییشون ملحق شد جونگکوک با لبخند نگاشون میکرد حالا که جیمین دغدغه ای راجب هیونگاش نداشت خوشحال بود هوسوک از اون دوتا جدا شدوبطرفش اومد جونگکوک با شک وتردید نگاش میکرد دلش میخواست بغلش کنه اما خجالت میکشید هوسوک که به راحتی میتونست نگاشونو بخونه با خنده سرشونه اشو گرفت«بیا بغلم ببینم» جونگکوک دستاشو محکم دورتن هوسوک پیچید انگار سالها از چشیدن طعم خوشبختی دور بود حالا که به جمعشون برگشته بود حالا که همه از عشقش خبرداشتن حمایتش میکردن حالا که جیمین پذیرفته بودش واز دور بهش لبخند میزد احساس میکرد روی پله ی آخر خوشبختی ایستاده احساس سبکی میکرد این ترسش بود کابوس جونگکوک ۱۷ساله ی اون موقع ها بود ابراز عشقش واعتراف به احساسش نسبت به هیونگش...ترس از طرد شدن...ترس از تنهایی..همین ترسش بود که خانواده ی کوچیکشو ازش گرفته بود وسالها دور نگهش داشته بود..این مثل یه رویا شیرین بود«هیونگ» تمام چیزی که میتونست بگه همین بود هوسوک ضربه ای به کمرش زد«میدونم...من همه چیو میدونم...بخاطر همین بخشیدمت...من زبون چشمارو خیلی خوب بلدم...مراقبش باش جونگکوکاه...جیمین خیلی دوست داره...بیشتر ازچیزی که فکرشو بکنی» «من اونو از خودم بیشتر دوست دارم هیونگ» با صدای اون دوتا ازهم جداشدن «یا...من که همه چی رو باهات درمیون میگذاشتم چطور تونستی هیچی بهم نگی؟من برای همه چی باهات مشورت میکردم...اصلا من بهترین دوستت هستم یا نیستم؟» جیمین حق به جانب نگاش کرد«از نظر فنی من همون چندسال پیش همه چی رو بهت گفته بودم...یعنی هیچی بهت مدیون نیستم ته» تهیونگ ناباور نگاش کرد«این با اون یکی نیس..سعی نکن خودتو توجیه کنی» جونگکوک نگاشو از اونا گرفت وبه هوسوک داد«نظرت چیه یه قهوه بخوری هیونگ؟» هوسوک سری تکون داد«فکرخوبیه» «الان سرچی بحث میکنی؟میدونی دیگه!» تهیونگ اخم کرد«اره ولی اخر ازهمه»«قول میدم تصمیم گرفتیم بچه دارشیم اولین نفر به تو بگم» تهیونگ روشو گرفت«خودتو مسخره کن»
«جیمینا؟اون گوشیو بزار کنار..من باید به قرارم برسم» تمین گفت وهووفی کشید جیمین تایپ کرد(من الان با تمین هیونگ تمرین دارم یه روز دیگه همو ببینیم) «اومدم هیونگ» فریاد زد بدون اینکه نگاشو از گوشی بگیره میخواست گوشی رو کنار بزاره که باز جونگکوک پیام داد(یعنی چی یه روز دیگه؟من دارم میام اونجا) جیمین که نیم خیزشده بود باز نشست وسریع تایپ کرد(نه جئون جونگکوک تو نمیای)(میام جیمین خودتم میدونی میام) جیمین عصبی خندید(من الان سرکارم نمیای کوک)(من دم در کمپانیم دیرگفتی لاو)«جیمییییین؟؟؟» تمین ایندفعه واقعا عصبی بود جیمین لبشو خجالت زده گزید واقعا بی احترامی بود تمام وقت تمین مراعاتشو میکرد اما این دیگه زیاده روی بود تو دلش فحشی به جونگکوک که باعث حواس پرتیش بود داد وگوشی رو روی نیمکت استراحتشون گذاشت«معذرت میخوام هیونگ» جیمین نگاهی به ساعت انداخت هفت عصربود جونگکوک که الان پانمیشد فقط بخاطر دلتنگی بیاد کمپانی نه؟احتمالا سربه سرش گذاشته بود سرشو تکون داد و رفت تا کنار تمین بایسته با شروع موزیک جیمین سعی کرد تمرکز کنه وازاونجایی که کمترازتمین تمرین کرده بود بیشتر حواسشو به تمین بده خوشبختانه جیمین دنسر ماهری بود وفقط با نگاه کردن میتونست حرکات جدیدو یادبگیره حالا اونقدر غرق رقص شده بود که متوجه نشده بود جونگکوک چنددقیقه است که داخل اتاق شده وپشت سرشون به درتکیه داده تمین از آینه متوجهش شده بود اما حرفی نزده بود جیمین باید برای کامبک آماده میشد وقت زیادی نداشتن وقتی روبروی هم ایستادن وجیمین با دست راستش دست تمین گرفت ولبخند کوچیکی زد جونگکوک ناخواسته فکشو منقبض کردحالاکه هیونگ جیمینو از نزدیک دیده بود کمی احساس ناامنی میکرد تمین مرد جذابی بود موهای مشکیش درتضاد با پوست شیریش وخط فک تیز وچشمای گیراش واون لبا که هرکسی رو تو نگاه اول جذب میکرد همه ترکیب نفس گیری ساخته بودن که جونگکوکو میترسوند اعتماد به نفسشو ازدست داده بود با لبخندی که تمین به جیمین زد اخم کرد اگه جیمینو به تمین میباخت چی؟ با قطع شدن موزیک واتمام تمرین به خودش اومد وتکیشو از درگرفت جیمین لبخندی به تمین که ازش تعریف میکرد زد«دیدی الکی غرمیزدی هیونگ..باید بهم اعتماد کنی» وقتی تمین به سمت درچرخید وبا خنده گفت «اوه جونگکوک شی» جیمین شوکه به طرفش چرخید برعکس تصورش دوست پسرش همونقدر دیوونه وکله شق بود که بخاطر دلتنگی سرکاربه دیدنش بیاد تمین با روی خوش باهاش دست داد«خوشحالم میبینمت» جونگکوک با لبخند معذبی کوتاه زمزمه کرد«منم همینطور تمین شی» تمین خندید«میتونی هیونگ صدام کنی..فکرمیکنم از جیمین کوچیکتری پس ازمنم کوچیکتری»جیمین دید که جونگکوک لبخند مصنوعی تحویل هیونگش داد ظاهرا زیاد از پیشنهاد تمین خوشش نیومده بود تمین همونطور که جیمینو بطرف خودش کشید گفت«یا جیمینا این دوستای خوشتیپتو چرا به هیونگت معرفی نمیکنی؟» جیمین لبخندزد«تا حالا فرصت نشده بود» «حیف که امشب جایی کار دارم وگرنه سه تایی باهم شام میخوردیم» جیمین مسیر نگاه جونگکوکو دنبال کرد و به دستای تمین دور شونه اش رسید خیلی آروم طوری که تمین ناراحت نشه خودشو عقب کشید«عاااا هیونگ عرق کردی بهم نچسب» تمین با این حرف محکم جیمینو بغل کرد وفشارش داد«عاااا هیونگ...نکن» جیمین این بار واقعا داشت شکایت میکرد جونگکوک دندون قروچه ای کرد«فکر کردم گفتین جایی قراردارید..نباید دوش بگیرید وآماده شید؟دیرتون نمیشه؟» «هه هه...اره همینطوره» وسعی کرد تمینو هل بده تمین قبل از رفتن به طرف لباساش دست جیمینو کشید و یه گوشه دورتر تو گوشش زمزمه کرد«یا جیمینا...این دوستت همیشه اینطوریه؟با نگاه هاش مورمورم شد...یجوری نگام میکنه انگارمادرشو کشتم یا یه همچین چیزی»جیمین نگاشو از جونگکوک که چندلحظه پیش نگاه اخم آلودشو ازشون گرفته بود گرفت وبا اخم غرزد«کجای اون قیافه ی کیوت ترسناکه هیونگ؟حتما داری توهم میزنی..جونگکوک با غریبه ها بدرفتاری نمیکنه» تمین خندید وزمزمه کرد«پس احتمالا اون روی خوشش مال ازما بهترونه...بگذریم ولی واقعا خوشتیپه..البته کمترازمن» جیمین که میدونست جونگکوک تا الان چقدر عصبیه تمینو هل داد«برو دیگه هیونگ دیرت میشه» با رفتن تمین به طرف جونگکوک رفت«کوکاه» جونگکوک کلافه از روی نیمکت بلندشدجیمین با نگرانی بطرفش رفت وآروم زمزمه کرد«خوبی؟» جونگکوک غرید«ازاین هیونگت خوشم نمیاد جیمین» جیمین اخم کرد وضربه ای به بازوش زد«یا مجبورنیستی اینقدر رک باشی» جونگکوک حق به جانب نگاش کرد«این کامبک لعنتی کیه؟ازاینکه اینهمه باهاش تنهایی خوشم نمیاد» جیمین هم کوتاه نیومد«منم ازاین لحن حرف زدنت خوشم نمیاد..یجوری حرف میزنی انگارهمه میخوان منو بخورن..اون هیونگمه..درضمن آروم تر میشنوه» جونگکوک دست به سینه به تمین نگاه کرد«اره از نظر من تو همه رو جذب خودت میکنی..و برام مهم نیس بشنوه» جیمین خواست چیزی بگه که تمین کمرشو از پشت لمس کرد«من دارم میرم جیمین..فردا ساعت ۹تمرینه..یادت نره..عصرم عکسبرداریه پس برنامه ای نچین»«باشه هیونگ» جیمین ناراحت از جونگکوک رو برگردوند وچندقدم ازش فاصله گرفت«یبار حتما باید باهم شام بخوریم جونگکوک شی..امیدوارم یه وقت خالی تو برنامت باشه» جونگکوک سعی کرد لبخندبزنه که اصلا موفق نبود«آه بله..سعی میکنم» به اجبار تعظیم نصف ونیمه ای کرد تمین یبار دیگه به جیمین نگاه کرد واز در خارج شد با رفتنش جیمین هم به طرف لباس هاش رفت جونگکوک هووفی کشید«جیمین» جیمین طوری رفتارمیکرد انگار جز خودش کسی تو اتاق نبود جونگکوک آهی کشید وبطرفش رفت«جیمینا...نمیخوای جوابمو بدی؟» جیمین که عصبی لباسهاشو مچاله میکرد وتو ساکش میچپوندپرسید«برای چی اومدی دیدنم؟خیلی واضح بهت گفتم مزاحم کارم نشی..باید برات اینم توضیح بدم که بین کاروزندگی شخصی یه حد ومرزداشته باشی؟» جونگکوک سعی کرد دستشو بگیره که جیمین زودتر دستشو عقب کشید«چندروزه ندیدمت جیمین..میدونی کارمون چطوریه..حالا که هردو کامبک داریم حتی نصف روزم برای دیدن هم وقت نداریم..دلم تنگ شده بود» جیمین زیپ ساکو بست«هیچ دلیلی کارتو توجیه نمیکنه جونگکوک..دوست ندارم حواسمو ازکارم پرت کنی..اینطوری حس میکنم داری کنترلم میکنی» جونگکوک اخم کرد«منظورت از کنترل چیه؟» جیمین بطرفش چرخید وداد زد«این چیه؟اسمش کنترل کردن نیس؟راستشو بگو بخاطر این نیومدی که فهمیدی با تمین هیونگم؟» جونگکوک شوکه صداش کرد«جیمین!!!! معلومه که نه...من فقط دلم میخواست ببینمت» جیمین دستی لای موهای طلایییش که به تازگی برای کامبک دوباره رنگشون کرده بود کشید«نمیدونم..اصلا هرچی..حالا که دیدی» جونگکوک با چشمای گشاده شده به جیمینی که ساکوبرداشت وازکنارش گذشت نگاه کرد جیمین جدی جدی داشت میرفت ونادیده اش میگرفت؟ با خشم دنبالش رفت وبازوشو چنگ زد«همه ی اینا بهونه اس تو ازچیز دیگه ای ناراحتی..جیمین من از یه ملاقات سرکار بعد چند روز اینهمه عصبانی نمیشه» جیمین فحشی به جونگکوک که حتی تو دعوا هم دلشو می لرزوند داد وکلمه ی جیمین منو نادیده گرفت به هرحال هنوز ازش دلخور بوددست جونگکوکو پس زد وبه سمتش چرخید«آره عصبانیم ولی نه از اومدنت...از طرز تفکری که نسبت بهم داری» جونگکوک که کاملا حرفای چندلحظه قبلشو فراموش کرده بود با حرف جیمین من من کرد«من منظوری از اون حرف نداشتم» جیمین کنترلشوازدست داد چنگی به موهاش زد«چرا دقیقا همینطوری فکر میکنی...تو فکر میکنی من هرمردی که کنارم باشه اغوا میکنم..راجب من چه فکری میکنی جونگکوک؟من یه سری دوست وهمکار دارم ولی به هرکس که لبخند میزنم به این معنی نیس که دارم لاس میزنم..من فقط یه احمقو دوست دارم واونم تویی» جونگکوک پشیمون بهش نگاه کرد جیمین از عصبانیت نفس نفس میزد دستشو به طرف صورتش برد که جیمین با اخم دستشو پس زد و با صدای ضعیفی زمزمه کرد«الان بهم دست نزن» جونگکوک دستشو پایین اورد «تو به من شک داری؟» وقتی با تعجب به جیمین نگاه کرد جیمین جدی ادامه داد«بهم بگو جونگکوک...تو فکرمیکنی من تو رابطه جدی نیستم؟فکرمیکنی ممکنه بهت خیانت کنم؟اینکه مثلا ممکنه منو با یکی ازهمکارام درحال بوسیدن ببینی؟» جونگکوک اخم کرد«بس کن باشه؟بس کن...این تویی که راجب من اشتباه فکرمیکنی!من هیچ وقت بهت شک نکردم..من عاشقتم..اگه درصدی به صداقتت شک داشتم این رابطه رو رسمی نمیکردم..اصلا شروعش نمیکردم...اره درسته من گفتم همه رو جذب میکنی...ولی کی گفتم اغوا میکنی؟من به تو شک ندارم به اطرافیات شک دارم...تو اونقدر زیبایی که..» جیمین حالا نرم شده بود با پشیمونی نگاش کرد جونگکوک کلافه دستی به پیشونیش کشید ونفس عمیقی کشید ازکجا به کجا رسیده بودن چرخی دورخودش زد وبه جیمین نگاه کرد«جیمین..من بهت اعتماد دارم باشه؟فقط بهم حق بده حسادت کنم...بابت حرفی که زدم معذرت میخوام..واقعا منظوری نداشتم..نه اونطوری که تو فکرمیکنی» وقتی آرامشو تو صورت جیمین دید جرات کرد قدمی به سمتش برداشت گونشو نرم لمس کرد جیمین که دل تنگی به قلبش هجوم اورده بود به دست بزرگ جونگکوک تکیه داد وچشماشو بست جونگکوک لبخندی به پسر کوچولوش زد که مثل یه گربه برای نوازش بیشتر خودشو به دست صاحبش می مالید«خیلی دوست دارم» جیمین چشماشو باز کرد«منم همینطور» جیمینو با خنده طرف خودش کشید«میتونم ببوسمت؟» جیمین ابرویی بالا انداخت«واقعا بعد ازاونهمه کاری که کردی داری اجازه میگیری؟»
.
.
ووت یادتون نره فیک خیلی تو رتبه بندی سقوط کرده🥺

Sorry that I left 2Where stories live. Discover now